State of Iman
Open in Telegram
محمدهادی فروزش نیا
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
210
Subscribers
+324 hours
+57 days
+530 days
Posts Archive
اگر بیونی نگاه کنیم، یک جلسه درمان روانکاوانه خوب مثل خوردن یک غذای خوب است. مراجع beta elements را همچون متریال خام آشپزی به اتاق درمان می آورد و روانکاو مثل یک آشپز (aplha function)، آن مواد خام را پخته و به نوعی غذا تبدیل میکند تا مراجع بتواند آن را بخورد (alpha elements).
تجربه شخصی من به عنوان یک مراجع در روانکاوی این است که آنچه گفته شد نه صرفا یک تمثیل، بلکه حقیقتی است که حتی در سطح جسمانی و احشایی نیز عمل میکند. پس از برخی جلسات انگار عملا میتوانستم حقیقتی که در جلسه یافتم را "مزه مزه" کنم، "بجوم" یا "قورت دهم"، و میتوانستم ببینم که چطور آن حقیقت در بدن من هضم میشود و باعث رشد من میشود. تو گویی جلسه روانکاوی، یادآور خاطرات نخستین Container ماست، همان کسی که نخستین بار مراقبت و containment را با "تغذیه" در هم آمیخت: مادر.
گاهی - به شکل متناقضی - این آزادی که مراجع به روانکاو در مورد تمایلش نسبت به "مرگ" بگوید، از "زنده" ترین موقعیت ها در درمان و چه بسا در زندگی روانی خود مراجع است. چه، یک زندگی سالم آن زندگیست که مرگ را هم تاب بیاورد.
چنانکه یک مادر سالم بارها تمایلات پرخاشگرانه ی شدید نوزاد را که معطوف به مرگ اوست، تاب می آورد و contain میکند.
اخیرا از سلسله مصاحبه های تاریخ شفاهی هاروارد، مصاحبه ی سپهبد حسین آزموده را می شنیدم - دادستان ارتش و دادستان دادگاه معروف مصدق پس از کودتای 28 مرداد. همانگونه که از سابقه تاریخی و عملکرد او بر می آید، چهره ای که او در این مصاحبه از خود نشان میدهد تصویر متداول و نمونه وار یک افسر نظامی عالیرتبه است: لحن بسیار خشک، جملات کلیشه ای، تکیه کلام های پر شمار، ساختار جمله سازی مشابه و یکسان - حضوری سنگین و سخت. اما چیز دیگری که در همین مصاحبه جلب توجه میکند این است که از لابلای جملات صلب و سنگینِ یک افسر نظامی، گهگاه خنده هایی "ناخواسته" به بیرون "ترشح" میکند که همه جوره در تضاد با آن ظاهر بیرونی به نظر میرسد - خنده هایی انفجاری که ناگهان در میانه ی جملات از راه میرسند و "سپهبد" بسرعت آن را جمع میکند و به ادامه صحبت متین و موقر خود میرسد.
در جایی از این مصاحبه، آزموده در مورد انقلاب 57 سخن میگوید. او از این میگوید که معتقد است باید مقامات و نظامیان شدت عمل بیشتری در سرکوب انقلاب به خرج میدادند و اینکه اگر چنین میشد این انقلاب به هیچ روی رخ نمیداد. آزموده سپس یک تمثیل در این مورد ارائه میدهد: "مثل یک چشمه بود که داشت می جوشید. همون اول میشد با چهارتا بیل خاک جلوشو گرفت. این کارو نکردن. بعد تبدیل شد به سیل و همه رو با خودش برد".
وقتی این قسمت از سخنان آزموده را می شنیدم - تصویری نادر در ساختار جمله بندی انتزاعی صلب و سفت و سخت او که پذیرنده ی هیچ تصویر ملموسی نبود - یعنی تصویر چشمه ای که می جوشد و کسی که سعی میکند با چند بیل خاک روی آن را بپوشاند، ذهنم رفت به سمت شیوه سخن گفتن خودِ آزموده. گویی ساختار جمله بندی او با همه ی آن مراعات و نظم و نسق نظامی و تکیه کلام های پر تکرار، دقیقا نقش همان بیل های خاکی را داشت که او با آن سعی میکرد روی احساساتش را بپوشاند. اما احساسات دقیقا به سان چشمه ای، هر بار از زیر آن زمین سفت و سخت ناگهان می جوشید و به شکل آن خنده های "بیجا" و "ناخواسته" خود را نمایان می ساخت. و آزموده به محض رخ دادنش، دوباره و هربار با بیلِ جمله بندی های بیروح، میکوشید روی آن خنده ها خاک بریزد.
داشتم فکر میکردم انگار منطق انقلاب - جوشیدن و بیرون زدن از دل یک ساختار خشک - هر چند دقیقه یک بار دارد به شکل عینی و عمیق خودش را به آزموده نشان می دهد، اما آزموده ناتوان از درک آن، هربار تصور میکند میتواند آن را با چند بیل خاک مهار کند - ناآگاه به اینکه چشمه ای که با چند بیل خاک پوشانده شود، دوباره و هربار از جای دیگری از دل خاک میجوشد و راه خودش را میرود؛ همانطور که یک انقلاب، هر انقلاب.
Repost from گروه روانکاوی تداعی
بهطور متناقضی، افراد پارانوئید، با آنکه به سادهلوحی دیگران با دیدهٔ تحقیر مینگرند، خودشان در نهان بهطرز حیرتانگیزی سادهلوحاند.
سلمان اختر در مقالهٔ «فریبکاری» به یک سازمانیافتگی خاص روانی در شخصیت پارانوئید اشاره دارد. فرد پارانوئید معمولاً خود را کسی میپندارد که «پشت پرده» را میبیند؛ کسی که فریب نمیخورد، نیتهای پنهان دیگران را کشف میکند و از خامی و اعتماد سادهٔ دیگران منزجر است.
این حالت، بخشی از مکانیزم دفاعی اوست: او با بدگمانی دائمی، احساس آسیبپذیری خود را مهار میکند. اما همین ساختار روانی، او را مستعد نوع خاصی از سادهلوحی میسازد. چراکه ذهن پارانوئید، بهرغم شکاکیت افراطیاش، گرفتار نوعی نیاز شدید به «قطعیت» است. او نمیتواند ابهام و پیچیدگی واقعیت را تحمل کند؛ لذا وقتی روایتی پیدا میکند که اضطرابش را سازمان دهد، مثلاً اینکه «همه علیه من هستند» یا «یک گروه پنهانی پشت همهچیز است»، آن روایت را با ایمانی تقریباً خوشباورانه میپذیرد.
به عبارت دیگر، پارانویا اغلب نوعی اعتماد افراطی است. فرد پارانوئید ممکن است به همه شک کند، اما دقیقاً به همان فانتزی مرکزی خود، ایمانی تمامعیار دارد. او نسبت به واقعیت پیچیده بیاعتماد است، اما نسبت به ساختار هذیانی یا شبههذیانی خودش کاملاً مطمئن است.
از همینرو، میتواند قربانی تئوریهای توطئه، رهبران کاریزماتیک، روایتهای ایدئولوژیک سخت و حتی روابط فریبکارانه شود؛ چراکه هر چیزی که اضطراب پراکندهٔ او را به یک «دشمن مشخص» پیوند دهد، برایش جذابیت پیدا میکند. بههمین دلیل است که تحقیر سادهلوحی دیگران، اغلب پوششی است بر سادهلوحی انکارشدهٔ خود فرد.
افراد پارانوئید در سطحی عمیقتر، گرفتار نوعی انشقاق شدید بین «اُبژهٔ کاملاً خوب» و «اُبژهٔ کاملاً بد» هستند. چنین افرادی، در ظاهر بدبین هستند، لیک در نهان، همچنان در جستوجوی یک اُبژهٔ مطلقاً قابلاعتماد باقی ماندهاند؛ اُبژهای که هرگز خیانت نمیکند. همین ولع ناهشیار برای یافتن یقین و امنیت مطلق، او را مستعد فریبخوردن میکند. سادهلوحی پارانوئید در اصل پشت سپر بدگمانی پنهان شده است.
گروه روانکاوی تداعی
Repost from Dark Realism | رئالیسم تاریک
مصاحبه تازهی جیسون محقق با پلتفرم Wake Island منتشر شده است؛ گفتگویی گسترده درباره شر، تکنیکهای گمشده، جادو، و اشکال تاریکِ انتقال فرهنگی در تاریخ معاصر.
این گفتگو در امتداد جهان فکری و نوشتاری بابک محقق حرکت میکند؛ جایی میان فلسفه، عرفان، ویرانی، سینما، حافظه و نیروهای پنهانی که در زیر پوست تاریخ عمل میکنند.
.است
رئالیسم تاریک.
https://wakeisland.substack.com/p/evil-a-study-of-lost-techniques-with
یک آهنگ یوروپاپ دهه هفتادی ساده ست که شعری ساده هم دارد. اما - دارم فکر میکنم - چقدر حداقل این بخش از آن عمیق است و چقدر چیزی عمیق در مورد عشق میگوید.
آه عزیزم، عزیزم، عزیزم
کمی عشق را هم برای بعد نگه دار
تا پس از رفتن بتوانی بازگردی
آه عزیزم، عزیزم، عزیزم
اندکی راز را هم روی طاقچه جا بگذار
تا بتوانی برای قدری بیشتر بازگردی
Baccara - Darling
And what can i tell you
My brother, my killer
What can i possibly say?
I guess that I miss you
I guess i forgive you
I'm glad you stood in my way
Leonard Cohen - Famous Blue Raincoat
یک مورد بالینی
در اتاق درمان نشسته بودم و صدای یک همکار درمانگر را می شنیدم که داشت با مراجعش تلفنی حرف میزد. مراجع میگفت: "من خیلی خیالپردازی میکنم" و درمانگر بلافاصله و خیلی سریع گفت "این طبیعیه که خیالپردازی کنی. همه ی ما خیالپردازی میکنیم. این یه چیز کاملا نرمال و طبیعیه". مراجع گفت "اوهوم" و ساکت ماند. و بعد جریان مکالمه عوض شد و سراغ چیزی دیگر رفتند. حس کردم توی سکوتش یک سرخوردگی وجود داشت. اما این سرخوردگی از کجا می آمد؟ درمانگر ظاهرا به او گفته بود خیالپردازی نرمال و طبیعیست و او میتواند خیالپردازی هایش را داشته باشد. اما در واقع و در همین تعامل کوتاه، حتی به مراجع اجازه نداده بود از خیالپردازی هایش حرف بزند و از شکل و محتوایشان بگوید. به عبارت دیگر محتوای گفته ی درمانگر این بود "خیالپردازی نرماله و میتونی اونا رو داشته باشی" اما رفتار عملی درمانگر گویا به او گفته بود "خیالپردازی داشتن نرمال نیست. در موردش حرف نزن". نتیجه؟ یک "اوهوم" توأم با سرخوردگی.
داشتم فکر میکردم مراجع چندبار همین واکنش به خیالپردازی هایش (یعنی عمیقترین تمایلاتش) را از یک والد دیده و چندبار مجبور شده یک "اوهوم" سرخورده بگوید تا خودش را از آن تعامل معذب کننده برهاند.
یک مورد بالینی
توی اتاق درمان نشسته بودم. منشی در را باز کرد و گفت "لطفا بیاید توی اتاق پایین. مراجعتون پاش شکسته و نمیتونه بیاد بالا".
نفهمیدم چرا، اما ناخواسته وقتی این جمله را شنیدم، اینکه مراجع پایش شکسته بود به نظرم خنده دار آمد - و گویی فقط خنده دار هم نبود؛ انگار نوعی تمسخر هم درونش بود. انگار دوست داشتم به پایی که شکسته بخندم. بعد با خودم فکر کردم "چرا خنده و تمسخر؟ چرا مثلا غمگین نشدم؟ چرا مثلا عصبانی نشدم از اینکه باید پله ها را میرفتم پایین تا روبروی او بنشینم؟"
من در موارد اینچنینی، معمولا این قبیل احساسات و خیال ورزی ها را که "از ناکجا" می آیند، یک گوشه برای خودم نگه میدارم؛ چون اگر از افکار خود من سرچشمه نگیرند، احتمالا باید از جایی دیگر بیایند - جایی دیگر که میشود دنبالش گشت.
از پله ها پایین رفتم، وارد اتاق شدم و مردی جوان را دیدم که با پایی شکسته آنجا نشسته بود. وقتی وارد اتاق شدم، او لنگ لنگان و در حالی که لبخند میزد سعی کرد روی پای شکسته اش جلوی من بایستد. وقتی باز نشست، اولین چیزی که شروع کرد به گفتنش این بود "واقعا باید ببخشید که مجبور شدید برای من این پله ها رو بیاید پایین. کاش میتونستم من بیام بالا خدمتتون. واقعا عذر میخوام که اذیتتون کردم..." و هربار که با "خواهش میکنم" سعی میکردم سیل عذرخواهی هایش را متوقف کنم، او باز ادامه میداد. پس من دیگر بکلی از متوقف کردنش دست برداشتم و به عوض شروع کردم به دیدن و شنیدنش. به این دقت کردم که وقتی از پای شکسته اش حرف میزد، این موضوع که پایش شکسته و نمیتواند قدم از قدم بردارد (چه رسد به بالا آمدن از پله ها) را انگار امری سرسری جلوه میداد و با خنده ای شرمسارانه ازش میگذشت، و مدام از این میگفت که چطور من را اذیت کرده. بعد به این فکر کردم که "این مرد به پای شکسته اش میخندد، و نه فقط خنده. انگار دارد اینکه پایش شکسته را تحقیر و تمسخر میکند. نمی بیند که واقعا نمیتواند این همه پله را با این پا بالا بیاید و نیاز یه این همه عذرخواهی نیست".
و بعد متوجه شدم چرا من به شکلی ناخودآگاه درون خودم تکانه ای مبنی بر خندیدن و تمسخر پای شکسته اش احساس میکردم: این کاری بود که خودش با خودش میکرد. او درد و رنج خودش را نادیده میگرفت و بهش می خندید و دیگران را هم وادار میکرد همین کار را با او بکنند. به این فکر کردم که دیگر از وسط عذرخواهی های بی پایانش، من هم دیگر هیچ توجهی به موضوع پایش نمیکردم و حتی دیگر یک "خواهش میکنم" خشک و خالی را هم از او دریغ میکردم. انگار من هم داشتم نادیده اش میگرفتم و این چیزی بود که او میخواست.
بعد از چند دقیقه ادامه داد "دیشب با همسرم دعوایمان شد. همسرم طبق تشخیص دکتر. اختلال شخصیت مرزی دارد. طی دعوا پایم را شکست و رفتیم گچ گرفتیم. از این کارها زیاد کرده. ده سال است. حالا میخواهم بهم کمک کنید که بدانم چطور میتوانم به او کمک کنم که حالش بهتر بشود. چند روز است از خانه رفته و درخواست طلاق داده و من نگرانش هستم که کجا میماند و چکار میکند".
وقتی اینها را با لبخند میگفت، من بر خلاف آن میل به خنده ی پیشین، غمی را حس کردم که او نمیخواست تجربه کند. انگار اگر خودش هم میتوانست به زیر آن خنده های تمسخرآمیز نسبت به خودش نفوذ کند، همین غم را می دید، اما چون دیدن این غم برایش سخت بود، ترجیح میداد با همان لبخند نادیده اش بگیرد: غمِ نادیده ی مردی نادیده.
