𝘍𝘢𝘭𝘴𝘦 𝘌𝘲𝘶𝘪𝘭𝘪𝘣𝘳𝘪𝘶𝘮
Open in Telegram
Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
242
Subscribers
No data24 hours
+37 days
+930 days
Posts Archive
✦ ولی نسخه پارسیزبان آکوتاگاوا ریونوسوکه، صادق چوبکه و این یه حقیقته نه یه فرضیه.
توی سال 1940، دو بمب هستهای از طرف آمریکا به شهرهای هیروشیما و ناگازاکی زده شد، این در حالی بود که هیتلر خودکشی کرده بود و ژاپن هم درحال تصمیم گیری برای تسلیم شدن بود.
از افرادی که نزدیک بمب اتم موندن، حتی اسخونی هم باقی نموند تا دفن بشه.
افرادی که از بمب فاصله داشتن، خوشحال بودن که جون سالم به در بردن و تنها خراش و زخمی برداشت، اما همون ها هم طی یه هفته بخاطر اثرات شیمیایی بمب کشته شدن.
بخاطر تشعشعات هستهای، تا مدتی هیچکس حتی حاضر نبود وارد شهر بشه، دکترهای فراخونده شده به شهر فرار میکردن تا بخاطر این اثرات آسیبی بهشون نرسه
تشعشعات هسته روی بدن مردم به شدت تاثیر گذاشت، بعد از این اتفاقات حیوانات عجیب و پیشرفتهای بوجود اومدن که غیرقابل مهار بودن و مردم بازمونده تا سال ها از ترس این حیوانات و گیاه سمی به خودشون میلرزیدن.
افرادی که نزدیک این دوشهر زندگی میکردن دچار بیماریهای جسمی میشدن، تمام کسایی که به هرنحوی با این تشعشعات تماس داشتن نتونستن بچهدار بشن.
خیلی از سربازها و مردم دچار تروماهای شدید و احساس گناه شدن، تاجایی که آمار خودکشی توی هفته های بعداز اون بشدت افزایش پیدا کرد.
از اون زمان تا به حال بمب هسته ای عامل اصلی افزایش سرطان های خون و تنفسی توی ژاپنه.
آمریکا هیچوقت بابت استفاده از بمب اتمی عذرخواهی نکرد، حتی اوباما که توی مراسم سالگرد افراد کشته شده این رویداد شرکت کرده بود هم هیچی نگفت
ترس از بمب اتم تا ابد توی قلب ژاپنی ها موندگار شد، تاجایی که وقتی آمریکا ازشون حق کاپیتولاسیون خواست، نتونستن چیزی بگن.
آمریکا سایه سیاه بمب اتم رو روی تمام مردم جهان انداخت تا درد رو به اونا بفهمونه.
بعضی انسانها آنقدر به ویرانی شبیهاند که دوستداشتنشان،
بیش از آنکه آرامش باشد، شبیه سقوط است.
میانِ شوخیهای سرد، طعنههای بیرحم، و جملههایی که هیچوقت مستقیم گفته نمیشد، یک وابستگیِ خاموش نفس میکشید؛ شبیه دو نفری که تمامِ دنیا را پس میزنند
اما هنوز، احساسات را در یک آهنگ جا میکنند.
و مرگ، درست از همانجایی شروع شد که کسی گفت:
«اگه یه روزی نبودم…»
حالا فقط یک گفتگو مانده،
یک خاموش، و آهنگی که هر بار خوانده میشود اتاق را از نبودنِ کسی پُر میکند برای کسی که همیشه وانمود میکرد هیچ چیز اهمیت ندارد.
بعضی رفتنها پایان نیستند؛
شبیه نفرینیاند که در کلماتِ ناتمام میمانند، در پیامهای خواندهشده، و در دلِ کسی که هنوز میانِ آن همه طعنه و خنده دنبالِ اعترافی میگردد که هیچوقت گفته نشد.
