𝘍𝘢𝘭𝘴𝘦 𝘌𝘲𝘶𝘪𝘭𝘪𝘣𝘳𝘪𝘶𝘮
Open in Telegram
Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
248
Subscribers
-124 hours
+27 days
+630 days
Posts Archive
وقتی دستور انحلال اومد،بین جنگ فقط به یگان هیمهیوری گفته شد «برگردین خونه». در ساعتهای اولیهی فردای اون روز، ۴۶ دانشآموز و ۵ معلم که در یک پناهگاه جراحی پناه گرفته بودن، در طی حملهی شیمیایی آمریکاییها کشته شدن.
تا زمان انحلال این یگان منحوس، ۱۹ دانشآموز کشته شدن، و کسایی که باقی موندن بین سربازها و شهروندهای عادی زخمی و مجروح، از بیماری و سوء تغذیه رنج میبردن.
اما به غارهای پشت جبهه، زیر شلیک تیر و بمباران فرستاده شدن و مجبور شدن برای سه ماه نبرد، در شرایط آتش مداوم، جراحیهای سخت و قطع عضو انجام بدن، اجساد رو خاک کنن و به سربازهای خط مقدم مهمات برسونن و کارهای خطرناکی که هیچوقت قابل پیشبینی نبود رو انجام بدن.
به دروغ به دانشآموزان گفته شده بود که خیلی زود آمریکاییهارو شکست میدن و برمیگردن خونه و اونها هم قراره تو بیمارستانهای صلیب سرخ کار کنن، آینده اونها کاملا تضمین شدهست و خطری اونا رو تهدید نمیکنه. دانشآموزها حتی با خودشون یونیفرم مدرسه و دفتر و کتاب بردن.
فنهای ژاپنی معتقدن که داستان یوسانو از داستان دانشآموزان دبیرستان دخترانهی هیماهیوری الهام گرفته شده.
گروهی عظیمی از ۲۲۲ دختر دانشآموز و ۱۸ معلم که در جنگ جهانی دوم سال ۱۹۴۵، اواخر جنگ، برای امپراتوری ژاپن به عنوان یگان پرستاری به شهر اوکیناوا اعزام شدن.
نمیدانستم این بیگانگی از کجا سرباز زده بود. نه میتوانستم از آن جلوگیری کنم و نه توانایی تسلیم شدن بر آن را داشتم. تنها میلرزیدم و زندگی را بر خود تلخ میکردم، برزخی که در آن متولد شده بودم، هیچ پایانی نداشت و من سرگردان در میان تاریکی قدم برمیداشتم.
«اون روز...» فلیکس گفت، صدایش هنوز آرام، هنوز بیلرزش، «یه چیزی توی من مرد. نمیدونم اسمش چیه. ایمان بود؟ بچگی بود؟ نمیدونم. ولی از اون روز، من دیگه همون آدم نبودم. فقط... یه نسخهی خالی از خودم بودم که داشت زندگی میکرد چون بقیه انتظار داشتن زندگی کنه.»
شبها، در اتاقش، پشت پنجره مینشست و به کوچه نگاه میکرد، به آدمهایی که رد میشدند، به زندگیهایی که در پشت هر پنجرهی روشن جریان داشت، و از خودش میپرسید: آیا اونا هم همین حسو دارن؟ آیا همهشون هم دارن نقش بازی میکنن؟ یا فقط من اینجوریم؟ این تنهایی، این حس بیگانگی با دنیایی که قرار بود خانهاش باشد، بهمرور تبدیل شد به عدسیای که او از پشتش به همه چیز نگاه میکرد؛ عدسیای که رنگها را کمرنگتر، صداها را دورتر، و لمس دیگران را غیرممکنتر نشان میداد.
دو صدا در سرش بودند، دو صدایی که هیچوقت با هم توافق نمیکردند، دو رودخانهای که از یک چشمه سرچشمه گرفته بودند اما هرکدام به سمتی متفاوت جاری شده بودند، و او مجبور بود در میان آنها زندگی کند.
زن، زن به دنیا نمیآید؛ بلکه زن میشود. هیچ سرنوشت زیستی، روانی یا اقتصادی، بهتنهایی شکل و جایگاه زن را در جامعه تعیین نمیکند. این تمدن است که این موجود را، در میانهٔ جامعه، به چیزی تبدیل میکند که زن نامیده میشود.
– سیمون دوبووآر
خلاصه که یکی از زنهایی که از موفقیتهاش چیزی نمیشنوید چون توی جبهه نادرست بوده ایشونه.
جالبتر اینه که بعد از جنگ، گذشته سیاسیاش کاملا از زندگیاش جدا نشد و در نوشتهها و اظهارنظرهای بعدی همچنان میشد نشانههایی از نگاه گذشتهاش رو دید.
از سال ۱۹۳۴ تا پایان جنگ جهانی دوم، یکی از اصلیترین چهرههای زن در ساختار سیاسی آلمان نازی بود، اما بعد از سقوط رژیم، مدتی با هویت جعلی زندگی کرد و بعدها دستگیر و در روند نازیزدایی محاکمه شد. نکته قابل توجه اینه که برخلاف بسیاری از شخصیتهای ردهپایین، مسئولیت سیاسی و سازمانی او جدی گرفته شد؛ چون فعالیتش فقط یک حضور نمادین نبود و واقعاً در سازماندهی و بسیج اجتماعی زنان نقش داشت.
البته نباید فراموش کرد که تمام این فعالیتها در چهارچوب ایدئولوژی نازی انجام میشد و همین موضوع بخش مهمی از هویت سیاسی اونه. ولی اگه از زاویه شخصیتی نگاه کنیم، مسیر رسیدنش به قدرت واقعا قابل توجهه؛ زنی که تونست در یک سیستم شدیدا مردسالار، به یکی از شناختهشدهترین چهرههای زن اون دوره تبدیل بشه.
