es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

𝘍𝘢𝘭𝘴𝘦 𝘌𝘲𝘶𝘪𝘭𝘪𝘣𝘳𝘪𝘶𝘮

𝘍𝘢𝘭𝘴𝘦 𝘌𝘲𝘶𝘪𝘭𝘪𝘣𝘳𝘪𝘶𝘮

Ir al canal en Telegram

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
248
Suscriptores
-124 horas
+27 días
+630 días
Archivo de publicaciones
خلاصه که یکی از زن‌هایی که از موفقیت‌هاش چیزی نمیشنوید چون توی جبهه نادرست بوده ایشونه.

جالب‌تر اینه که بعد از جنگ، گذشته سیاسی‌اش کاملا از زندگی‌اش جدا نشد و در نوشته‌ها و اظهارنظرهای بعدی همچنان می‌شد نشانه‌هایی از نگاه گذشته‌اش رو دید.

از سال ۱۹۳۴ تا پایان جنگ جهانی دوم، یکی از اصلی‌ترین چهره‌های زن در ساختار سیاسی آلمان نازی بود، اما بعد از سقوط رژیم، مدتی با هویت جعلی زندگی کرد و بعدها دستگیر و در روند نازی‌زدایی محاکمه شد. نکته قابل توجه اینه که برخلاف بسیاری از شخصیت‌های رده‌پایین، مسئولیت سیاسی و سازمانی او جدی گرفته شد؛ چون فعالیتش فقط یک حضور نمادین نبود و واقعاً در سازمان‌دهی و بسیج اجتماعی زنان نقش داشت.

البته نباید فراموش کرد که تمام این فعالیت‌ها در چهارچوب ایدئولوژی نازی انجام می‌شد و همین موضوع بخش مهمی از هویت سیاسی اونه. ولی اگه از زاویه شخصیتی نگاه کنیم، مسیر رسیدنش به قدرت واقعا قابل توجهه؛ زنی که تونست در یک سیستم شدیدا مردسالار، به یکی از شناخته‌شده‌ترین چهره‌های زن اون دوره تبدیل بشه.

شولتس کلینک از قدرت نظامی برخوردار نبود و فرمانده ارتش هم نبود؛ قدرتش بیشتر از سازمان‌دهی، سخنرانی و نفوذ اجتماعی می‌اومد. اون مسئول شبکه بزرگی از سازمان‌های زنان بود و تونست میلیون‌ها زن رو در ساختار اجتماعی موردنظر حکومت سازمان‌دهی کنه.

از یه طرف، ایدئولوژی نازی نقش اصلی زن رو در خانواده، مادری و خانه تعریف می‌کرد و ساختار سیاسی هم اساسا مردسالار بود؛ اما از طرف دیگه، همین سیستم برای پیش بردن اهداف خودش به زنانی مثل شولتس کلینک احتیاج داشت. نتیجه این شد که زنی که قرار بود نماد «زن ایده‌آل» رژیم باشه، خودش به یکی از قدرتمندترین چهره‌های زن اون تبدیل شد.

گرت‌رود شولتس کلینک از اون شخصیت‌هاییه که نمیشه فقط با عنوان «یه زن نازی» از کنارش گذشت. چیزی که زندگی سیاسی اون رو جالب می‌کنه، تناقض عجیبیه که در جایگاهش وجود داشت.

— 𝘎𝘦𝘳𝘵𝘳𝘶𝘥 𝘚𝘤𝘩𝘰𝘭𝘵𝘻-𝘒𝘭𝘪𝘯𝘬 '
— 𝘎𝘦𝘳𝘵𝘳𝘶𝘥 𝘚𝘤𝘩𝘰𝘭𝘵𝘻-𝘒𝘭𝘪𝘯𝘬 '

نیکولای از اون شخصیت‌هاییه که عملا خودش رو پشت شوخی، دیوونه‌بازی و رفتارهای غیرقابل‌پیش‌بینی پنهان می‌کنه. خیلی‌ها فقط همون ظاهر عجیبش رو می‌بینن؛ یه آدم شاد و بی‌خیال که انگار هیچ‌چیز براش جدی نیست. ولی فئودور از همون اول با ظاهر نیکولای گول نمی‌خوره. چیزی که فئودور می‌بینه، پشت اون همه شوخی و نمایش، یه آدم عمیقا درگیر مفهوم آزادی و هویت خودشه.

چرا به نظر نیکولای فقط فیودور بود که درکش می‌کرد؟

شاید حتی تراژیک‌ترین بخش رابطه‌شون همین باشه: نیکولای برای اثبات اینکه به فئودور وابسته نیست، مجبور می‌شه مدام به خودش بگه که می‌تونه اون رو بکشه؛ در حالی که ناراحتی شدیدش وقتی فکر می‌کنه فئودور مرده، نشون می‌ده این وابستگی خیلی عمیق‌تر از چیزیه که خودش حاضر به قبول کردنشه.

اینو توی پست نیکولای هم توضیح دادم و این راجع به فئودور هم صدق میکنه نیکولای بارها می‌گه می‌خواد فئودور رو بکشه، ولی هدف اصلیش لزوما خودِ فئودور نیست؛ وابستگی‌ایه که به فیودور پیدا کرده. نیکولای وسواس عجیبی نسبت به مفهوم «آزادی» داره. از نظر خودش، تا وقتی به کسی وابسته باشه، کاملاً آزاد نیست. فئودور هم احتمالا مهم‌ترین آدمیه که این وابستگی رو توی نیکولای ایجاد کرده. پس نیکولای به این نتیجه می‌رسه که برای اثبات آزادی خودش باید بتونه کسی رو که بهش وابسته شده، از بین ببره.

چرا نیکولای ادعا می‌کرد می‌خواد فیودور رو بکشه، ولی توی مرگ ظاهریش ناراحت و پردرد بود؟

فئودور می‌دونست نیکولای چقدر غیرقابل‌پیش‌بینیه و شاید دقیقا به همین دلیل سعی نمی‌کرد مثل بقیه کنترلش کنه. چون اگه نیکولای کاملاً تحت کنترل فئودور قرار می‌گرفت، دیگه اون شخصی نبود که واقعا درونش وجود داشت. یه جورایی فئودور به نیکولای اجازه می‌داد خودش انتخاب کنه؛ حتی وقتی می‌دونست انتخاب‌های نیکولای ممکنه علیه خودش تموم بشه.

فئودور معمولا آدم‌ها رو به‌عنوان مهره می‌بینه؛ شرایط رو طوری می‌چینه که بقیه، حتی بدون اینکه بفهمن، دقیقا کاری رو انجام بدن که اون می‌خواد. پس چرا با نیکولای این کار رو نمی‌کرد؟

— 𝘕𝘪𝘬𝘰𝘭𝘢𝘪 & 𝘍𝘦𝘰𝘥𝘰𝘳'𝘴 𝘊𝘩𝘦𝘮𝘪𝘴𝘵𝘳𝘺
— 𝘕𝘪𝘬𝘰𝘭𝘢𝘪 & 𝘍𝘦𝘰𝘥𝘰𝘳'𝘴 𝘊𝘩𝘦𝘮𝘪𝘴𝘵𝘳𝘺

(پستی که الان گذاشته میشه به عنوان استدلالی برای شیپ کردن فئودور و نیکولای نیست، اگرچه خیلیا ممکنه برای این موضوع چنین دلیل هایی رو بیارن، اما من چیزی رو توضیح میدم که وجود داره، نه بیشتر و نه کمتر.)