خـاطـراتِ نـعنـاع
Open in Telegram
و شاید تقدیرم این چنین بود؛. لحظهای با تو باشم و عمری اسیر خاطرِ تو..
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
288
Subscribers
+624 hours
+387 days
+4830 days
Posts Archive
Repost from 𝐕𝐚𝐦𝐩𝐢𝐫𝐞(closed)
آنچه مرا زنده نگه میدارد نفس های توست.
عدد ها بی پایاناند، ستاره ها بینهایتاند.
من تو را فراتر از هر بی پایان و بی نهایتی بیشتر دوست دارم.
Repost from اٌقیانوسِ مِشکی؛
بوسهات شیرین بود،
اما دلم فهمید
این بوسه، آغازِ ما نیست؛
پایانِ آرامِ چیزیست که هنوز دوستش دارم.
Repost from اٌقیانوسِ مِشکی؛
اتاق در سکوت فرو رفته بود.
یکی روی مبل لم داده بود و به نقطهای نامعلوم خیره مانده بود؛ طوری که انگار تمام خستگی چند سال گذشته، یکجا روی شانههایش نشسته بود.
دیگری روبهرویش ایستاده بود. مدتها بود چیزی نمیگفت. شاید چون بعضی حرفها وقتی زیادی دیر گفته شوند، دیگر شبیه اعتراف نیستند؛ شبیه خداحافظیاند.
بالاخره آرام گفت:
-فکر میکنی آدم میتونه یه روز واقعاً از گذشتهش عبور کنه؟
نگاهش را از زمین گرفت.
-نه. فکر میکنم فقط یاد میگیره چطور باهاش زندگی کنه.
-پس چرا بعضیا اینقدر راحت وانمود میکنن فراموش کردن؟
لبخند تلخی زد.
-چون اعتراف به اینکه هنوز چیزی برات مهمه، سختتر از وانمود کردنه.
سکوت کردند.
بعد از چند لحظه، آهسته گفت:
-اگه میتونستی برگردی، چیزی رو عوض میکردی؟»
کمی فکر کرد.
-آدمها همیشه فکر میکنن جواب این سؤال یه اتفاقه. یه روز، یه تصمیم، یه اشتباه..ولی من نه.
-پس چی؟
-خودم رو عوض میکردم. شاید اونوقت بعضی آدمها مجبور نمیشدن برای موندن کنارم.
این بار هیچ جوابی نیامد.
فقط نگاهی طولانی بینشان رد شد؛ نگاهی پر از حرفهایی که هیچکدام جرئت نداشتند به زبان بیاورند.
بعضی آدمها از زندگی ما نمیروند؛ فقط جایی در عمیقترین قسمت خاطراتمان مینشینند و هر از گاهی، با یک نگاه یا یک جمله، یادمان میاندازند که زمانی چقدر برایمان مهم بودهاند.
آن شب هیچکس قول ماندن نداد.
هیچکس هم قول رفتن نداد.
فقط برای اولین بار، هر دو فهمیدند که گاهی دو نفر همدیگر را دوست دارند، اما دوست داشتن بهتنهایی برای نجات یک رابطه کافی نیست.
Repost from ʍɣ ıꞥner ⱱⱺıɕe
نامهای در اکتبر مینویسم ، در روزی که باران با صبر و حوصله بر شیشهها میرقصد و بوی خاکِ خیس، فضای اتاق را چون عطری پنهان در آغوش میگیرد. کنار دستم فنجان سفید قهوه، آرام بخار میکند؛ انگار که بخواهد دل این سکوت را گرمتر سازد.
رنگ تیرهی قهوه با سفیدی فنجان تضادی دارد که مثل پاییز و بهار در کنار هم نشستهاند، درست مانند مگنولیای سپیدی که بر روی میز آرامیده است
گلی که هرچند از بهاری دور آمده، اما هنوز طراوتش را در دل پاییز نگاه داشته.
پاییز، فصلیست که هر نامه در آن بوی دلتنگی میدهد. باران روی برگها میچکد و هر قطرهاش به مثابه نقطهای بر کاغذ، جملهای نانوشته را کامل میکند.نسیمی که از پنجره میوزد، برگهای زرد و سرخ را به رقص میآورد، و من میان این همه صدا و تصویر، نامهام را مینویسم؛ نامهای بیگیرنده، اما پر از احساس. گویی میخواهد بگوید هیچ واژهای جز در دل باران و بوی خاکِ تازه جانگرفته، معنای حقیقی خود را پیدا نمیکند. و من در میان این همه نشانه، درمییابم
که پاییز نه پایان که آغازیست؛ آغازی آرام برای گفتوگوی دوباره با دل، جایی که هر فنجان قهوه و هر عطر خاک، ما را به یاد چیزی میاندازد که هنوز زنده است امیدی سپید، شبیه مگنولیا.
