en
Feedback
سیمرغ

سیمرغ

Open in Telegram

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
236
Subscribers
No data24 hours
-87 days
-2530 days
Posts Archive
این مثنوی سید ابوطالب مظفری خواندن دارد. از بس که با لذت خواندمش حفظم شد😊 مادر مادر سلام ! ما همه گی ناخلف شدیم در قحط سال عاطفه هامان تلف شدیم مادر سلام ! طفل تو دیگر بزرگ شد اما دریغ کودک ناز تو گرگ شد مادر ! اسیر وحشت جادو شدیم ما چشمی گزید و یکسره بد خو شدیم ما مادر ! طلسم دفع شر از خوی ما ببند تعویذ مِهر بر سر بازوی ما ببند ای ماه ! ما پلنگ شدیم و تو سوختی ما صاحب تفنگ شدیم و تو سوختی پرسیده ای که : ماه چه شد اختران چه شد من مانده ام که وسعت این آسمان چه شد دوشیزه گان قریه ء بالا کجا شدند گلچهره و گل آغه و گلشاه کجا شدند گلشاه شگوفه داد جوان شد عبوس شد در دشتهای تفتهء تفتان* عروس شد گلچهره خوش به حال غمش غصه سیر خورد یک شب کنار مرز وطن ماند و تیر خورد از او نشان سرخ پری مانده است و هیچ از ما فقط شکسته سری مانده است و هیچ اینک زمین پیالهء خون است و هیچ نیست زخم است آتش است جنون است و هیچ نیست امشب هجوم دوزخی باد دیدنیست این گیر و دار گردن و پولاد دیدنیست در چار سو دمیده و در چار سو دوان اینک منم چو بادِ دی آواره در جهان اینک منم دو پای ورم کرده در مسیر اینک منم مسافر این خاک سردسیر بگذار تا به چشمهء خون شست و شو کنم بگذار رو به کوه کمی گفتگو کنم این کوه شانه های مرا چون برادر است بگذار با برادر خود گفت و گو کنم کوه از کمین و صیحهء مردان عقیم ماند این بیشه هفت سال پیاپی یتیم ماند این بیشه هفت سال پیاپی پدر ندید گوساله های بت شده دید و پدر ندید یکباره سرو های کهن ریشه کن شدند مردان این قبیلهء عاشق کفن شدند رخش غرور و تیغ و کمان را فروختیم کام و زبان شعله فشان را فروختیم خوش قامتان به قدّ دو تا خو گرفته اند مردان کج به بوی طلا خو گرفته اند سرگُم تمام همتشان یک بدن شده در تیه مانده ایم و چهل سال شد تلف چشم انتظار معجزه ء آب های کف چشم انتظار معجزه تا سنگ گل دهد بیرون کشند از تن ناپاکشان صدف اینک نشسته ایم سبک در کمین خویش چشم انتظار سوختن آخرین خویش اینک نشسته ایم که تا مار های خشم از شانه های مست کسی سر بدر کنند اینک نشسته ایم که تا نسل سامری گوساله های شیری شان را بقر کنند جمعی بر آن سرند که ناموس و ننگ را نذر کلاه گوشه ء یک تاجور کنند دست و دهن گشاده که داد از کدام سوست موجی نمیزنند که باد از کدام سوست مردند تا به سفرهء شان نان بیاورند توفان ندیده اند که ایمان بیاورند القصّه برده اند از این ورطه رختشان جاوید باد کبکبهء تخت و بختشان سید ابوطالب مظفری

همه‌جا ساکت است. شب از نیمه‌شب گذشته. هوا سرد است و احساس سردی می‌کنم. «خشم و هیاهو» پش‌رویم نیمه‌باز است. مدتی خیره می‌مانم به صفحه‌ی ۹۲؛ انگار کلمات منتظرند که تصمیم بگیرم بخوانم‌شان یا نه. اما کتاب را می‌بندم. به کتاب‌های روی میز خیره می‌شوم. نمی‌دانم در کدام یکی از جهان‌شان گم شوم. شاید در همه. به آدم‌های درون‌شان فکر می‌کنم؛ به زندگی‌هایی که آن‌جا ادامه دارند، بی‌آن‌که به من نیازی باشد. به قشنگی این صحنه فکر می‌کنم؛ نشسته‌ام و این‌همه دنیای متفاوت در ذهنم مرور می‌شود. همه‌جا تاریک می‌شود، باز احساس سردی می‌کنم؛ شمع به پایان رسیده. دوباره شمعی روشن می‌کنم. در نور کم‌رنگش سایه‌ی خود را بر دیوار می‌بینم. لحظه‌ای یاد بوف کور می‌افتم، می‌ترسم و فکر را به‌جای دیگر می‌برم. دو روز است کتاب‌هایم در سراسر خانه پخش‌اند. میلی به جمع‌کردن‌شان ندارم. دلم می‌خواهد در هر گوشه ببینم‌شان. به قول مادرم: «فردا باید برگردند سرِ جایشان، وگرنه از دست آیدا یکی‌شان هم سالم نمی‌ماند!» یاد حرف رشیده می‌افتم. گفته بود: «وقتی کتاب‌هایم را در الماری می‌گذارم، حس می‌کنم آدم‌های درون‌شان را زندانی می‌کنم.» شاید من هم همین حس را دارم. کلمه‌ی «زندانی» در ذهنم می‌ماند. از آن بدم می‌آید؟ مرا یاد داستان‌هایی می‌اندازد که در سینه‌ی آدم‌ها می‌مانند و خاک می‌شوند. بدنم از سرما می‌لرزد. از جا بلند می‌شوم. شمع به آخر رسیده؛ آخرین لحظه‌هایش است. با خودم فکر می‌کنم شاید روزی من هم به دنیای همین داستان‌ها بروم و در گوشه‌ی صفحه‌ی مستقر آن دنیا شوم. نه، نه… جرات گفتن این را ندارم؛ زود از آن می‌گذرم. 2025/11/7

photo content

همه چیز در یادها محو می‌شود جز صدای پاهایی که در سکوت می‌روند آیا در آن شهر، می‌توان هنوز جایی برای ایستادن یافت؟ یا همه چیز از آنِ باد است که در دل یادها می‌رقصد؟

آسمان بعدی برف❄️🌦️
آسمان بعدی برف❄️🌦️

این یک کتاب خوب در مورد مهاجرت، جنگ و بی‌هویتی است. اگر به این مسایل علاقه دارید پیشنهاد می‌کنم.

@RastarLib_کورسرخی،_روایت‌هایی_از_جان_و_جنگ.pdf13.34 MB

#فروغ فرخزاد
#فروغ فرخزاد

یک بخش من غمگین و بخش دیگرم شاداست یک بخش از من ابر و بخش دیگرم باداست یک قسمتم از کوزه‌ی خیام می‌نوشد یک قسمتم با مولوی و شمس،هم‌زاداست یک قسمتم در بند نان و قسمت دیگر از هرچه که رنگ تعلق دارد آزاداست روزی خراسان بودم، اما روزگاری هست هر گوشه‌ام، ویرانه در ویرانه آباداست از لحظه‌ی که تکه تکه، تکه‌ام کردند هر تکه‌ام، در گوشه‌ای مجروح افتاده‌است یک تکه‌ام را لشکر جهل مُغول خورده یک تکه‌ام، در گور حاکم‌های بغداداست یک تکه‌ام، عمری‌اسیر دست طوفان‌هاست یک تکه‌ام، عمری اسیر دست غم‌باداست از شادیان، تا بامیان، هر روز می‌مویند حالا تمام تکه‌هایم، سخت ناشاداست بعد از گذشت روزگاران، ما نفهمیدیم از اسپ، هرکس اوفتاد از اصل افتاده‌است احسان بدخشانی

در زندگی همه انسان ها تنها یک رنگ وجود دارد؛ مثل یک لكه رنگ بر تخته نقاشی نقاش؛ و این همان رنگی است كه معنای زندگی و هنر را تعیین می كند؛ و این رنگ، عشق است. تنها عشق من را مجذوب خود می سازد و به همین دلیل است كه من تنها با چیزهایی در ارتباطم كه عشق را در وجودم بیدار كند. اراده خداوند بر آن بوده تا من بتوانم اندیشه و روحم را بر بوم نقاشی تصویر كنم. نوعی ستایش خالق و جستجوی رستگاری. همه می دانیم كه یک انسان خوب می تواند هنرمند چندان موفقی نباشد ولی هیچ كدام از ما هنرمندی را نمی شناسیم كه در هنرش در اوج زیبایی روح قرار داشته باشد و انسان خوبی نباشد. نام من مارک است. جیبم خالی است ولی درونم سرشار از احساسات انسان دوستانه است؛ مردم می گویند كه من نبوغی ذاتی درنقاشی دارم ولی معتقدم كه تمام آنچه شما می بینید قدرت اراده بشری است. #مارک_شاگال؛ نقاش فرانسوی - روسی قرن بیستم و از پیشگامان سبک اکسپرسیونیسم انتزاعی

افسانه‌ها میدان عشاق بزرگند ما عاشقان کوچک بی داستانیم #حسین منزوی
+3
افسانه‌ها میدان عشاق بزرگند ما عاشقان کوچک بی داستانیم #حسین منزوی

photo content

photo content

آن فرانک، دختری معمولی بود؛ چون بسیاری از یهودیان دیگر، در اردوگاه‌های کار اجباری جان سپرد. او رفت، اما چیزی از خود به‌جا گذاشت که نگذاشت فراموش شود؛ نه‌تنها خودش، بلکه تمامی یهودیانی که روزی در مخفی‌گاه‌ها نفس می‌کشیدند. آن فرانک خاطراتش را فقط برای دل خودش می‌نوشت؛ بی‌آن‌که بداند روزی صدای زندگیِ پنهانیِ یک ملت خواهد شد. امروز، آن یادداشت‌ها روایت‌گر دردهای کسانی‌ست که در سایه‌ جنگ، به خاموشی پناه برده بودند. آن فرانک عزیزم! خاطراتت را خواندم، و فیلمت را دیدم. ای‌کاش پایان تو این‌گونه غم‌انگیز نبود. سنگینی آرزوهایت بر دلم نشست و حسِ عمیق زنده‌ماندن را در روایت‌هایت حس کردم. فیلمت، گرچه به اندازه کتابت به جزییات نمی‌پردازد، اما حس عمیق در من ایجاد کرد. متأسفم… نمی‌توانم ظلمی که بر یهودیان شده را توجیه کنم. من در مورد یهودیان زیاد نمی‌دانم، و شاید قضاوت کردن هم بی‌انصافی باشد. با کتاب‌هایی چون «کتاب‌دزد»، «فهرست شیندلر»، «پسری با لباس‌های راه‌راه» و آثار دیگر، به زوایای مختلفی از جنگ جهانی دوم و سرگذشت یهودیان نگریسته‌ام. اما خاطرات تو، آن فرانک، به زاویه‌ای پرداخت که کمتر کسی دیده بود. تو با قلمت، دریچه‌ای را گشودی که درون آن، فریاد خاموش یک نسل شنیده می‌شود. تو زنده‌ای، در واژه‌هایت، در خاطراتت، و در دل هر کسی که خاطرات تو را می‌خواند.

photo content
+3

طلوع را دوست دارم، غروب را گویا بشتر. باز وقتی که طلوع را می‌بینم گویا یک خرده طلوع را بشتر دوست دارم. حال ماندم که طلوع را ب
طلوع را دوست دارم، غروب را گویا بشتر. باز وقتی که طلوع را می‌بینم گویا یک خرده طلوع را بشتر دوست دارم. حال ماندم که طلوع را بشتر دوست دارم یا غروب را اما، درکل وقار آفتاب را دوست دارم.🌞🌕

photo content
+7

46021370091147368122.mp38.06 MB

چه می‌توان کرد عمریست و شتابی دارد. #حافظ