سیمرغ
Открыть в Telegram
Больше
Страна не указанаКатегория не указана
275
Подписчики
Нет данных24 часа
+137 дней
+4330 день
Архив постов
275
این یک کتاب خوب در مورد مهاجرت، جنگ و بیهویتی است. اگر به این مسایل علاقه دارید پیشنهاد میکنم.
275
یک بخش من غمگین و بخش دیگرم شاداست
یک بخش از من ابر و بخش دیگرم باداست
یک قسمتم از کوزهی خیام مینوشد
یک قسمتم با مولوی و شمس،همزاداست
یک قسمتم در بند نان و قسمت دیگر
از هرچه که رنگ تعلق دارد آزاداست
روزی خراسان بودم، اما روزگاری هست
هر گوشهام، ویرانه در ویرانه آباداست
از لحظهی که تکه تکه، تکهام کردند
هر تکهام، در گوشهای مجروح افتادهاست
یک تکهام را لشکر جهل مُغول خورده
یک تکهام، در گور حاکمهای بغداداست
یک تکهام، عمریاسیر دست طوفانهاست
یک تکهام، عمری اسیر دست غمباداست
از شادیان، تا بامیان، هر روز میمویند
حالا تمام تکههایم، سخت ناشاداست
بعد از گذشت روزگاران، ما نفهمیدیم
از اسپ، هرکس اوفتاد از اصل افتادهاست
احسان بدخشانی
275
در زندگی همه انسان ها تنها یک رنگ وجود دارد؛ مثل یک لكه رنگ بر تخته نقاشی نقاش؛ و این همان رنگی است كه معنای زندگی و هنر را تعیین می كند؛ و این رنگ، عشق است. تنها عشق من را مجذوب خود می سازد و به همین دلیل است كه من تنها با چیزهایی در ارتباطم كه عشق را در وجودم بیدار كند.
اراده خداوند بر آن بوده تا من بتوانم اندیشه و روحم را بر بوم نقاشی تصویر كنم. نوعی ستایش خالق و جستجوی رستگاری. همه می دانیم كه یک انسان خوب می تواند هنرمند چندان موفقی نباشد ولی هیچ كدام از ما هنرمندی را نمی شناسیم كه در هنرش در اوج زیبایی روح قرار داشته باشد و انسان خوبی نباشد. نام من مارک است. جیبم خالی است ولی درونم سرشار از احساسات انسان دوستانه است؛ مردم می گویند كه من نبوغی ذاتی درنقاشی دارم ولی معتقدم كه تمام آنچه شما می بینید قدرت اراده بشری است.
#مارک_شاگال؛ نقاش فرانسوی - روسی قرن بیستم و از پیشگامان سبک اکسپرسیونیسم انتزاعی
275
آن فرانک، دختری معمولی بود؛ چون بسیاری از یهودیان دیگر، در اردوگاههای کار اجباری جان سپرد. او رفت، اما چیزی از خود بهجا گذاشت که نگذاشت فراموش شود؛ نهتنها خودش، بلکه تمامی یهودیانی که روزی در مخفیگاهها نفس میکشیدند. آن فرانک خاطراتش را فقط برای دل خودش مینوشت؛ بیآنکه بداند روزی صدای زندگیِ پنهانیِ یک ملت خواهد شد. امروز، آن یادداشتها روایتگر دردهای کسانیست که در سایه جنگ، به خاموشی پناه برده بودند.
آن فرانک عزیزم!
خاطراتت را خواندم، و فیلمت را دیدم. ایکاش پایان تو اینگونه غمانگیز نبود. سنگینی آرزوهایت بر دلم نشست و حسِ عمیق زندهماندن را در روایتهایت حس کردم.
فیلمت، گرچه به اندازه کتابت به جزییات نمیپردازد، اما حس عمیق در من ایجاد کرد. متأسفم… نمیتوانم ظلمی که بر یهودیان شده را توجیه کنم. من در مورد یهودیان زیاد نمیدانم، و شاید قضاوت کردن هم بیانصافی باشد. با کتابهایی چون «کتابدزد»، «فهرست شیندلر»، «پسری با لباسهای راهراه» و آثار دیگر، به زوایای مختلفی از جنگ جهانی دوم و سرگذشت یهودیان نگریستهام. اما خاطرات تو، آن فرانک، به زاویهای پرداخت که کمتر کسی دیده بود. تو با قلمت، دریچهای را گشودی که درون آن، فریاد خاموش یک نسل شنیده میشود. تو زندهای، در واژههایت، در خاطراتت، و در دل هر کسی که خاطرات تو را میخواند.
275
طلوع را دوست دارم، غروب را گویا بشتر.
باز وقتی که طلوع را میبینم گویا یک خرده طلوع را بشتر دوست دارم.
حال ماندم که طلوع را بشتر دوست دارم یا غروب را اما، درکل وقار آفتاب را دوست دارم.🌞🌕
275
زندگی من همان دنیایی است که من به آن فکر میکنم و زندگی تو همان دنیایی است که تو به آن فکر میکنی. هر کس از من و تو حرف میزند فقط درکش از من و تو است نه حقیقت. اگر این طور است، پس شک دارم شاید حقیقتی وجود ندارد.
#طوبی-انصار
275
شب دارد میلرزد. زمین باز در سکوت است.
تنها در این وقتِ شب است که میشود آوازِ هیاهوی کوکچه را شنید. لحظهها مرا با خود میبرند. صفحهای را ورق میزنم، داستان به پایان میرسد. کتاب را میبندم.
بادی میوزد. بوی کاغذ، بوی گلهای خشک، اتاق را پُر میکند. شب سنگینتر میشود. از هیاهو پُر میشوم. به داستانها و افسانهها فکر میکنم؛ به قصهی فراموششدگان، به صدای آنهایی که هرگز شنیده نشد.
به اتفاقات این روز فکر میکنم: به کودکی که امروز پدرش را به خاک سپرد، به زنی که امروز بیوه شد،
تن که به خاک سپرده.به شورشها فکر میکنم،به نعشهایی که بر زمین افتادهاند، به بدبختیِ مهاجران.
خیالات و افسانهها را فراموش میکنم، حقیقت را به یاد میآورم: تراژدیِ روزگار من همین است. خواب از چشمانم ربوده میشود. بادی سرد میوزد، تنم میلرزد.
سرم را زیر لحاف میکنم، چشمهایم را میبندم تا خوابم ببرد. اما پیش چشمانم، پیکر تکهتکهشدهی کبرا را میبینم. صداهای وحشتناک در گوشم میپیچند.
بلند میشوم، آب مینوشم. نفس تازه میکنم.
اما بوی خون، بوی گوشت گندیدهشده در فضا پیچیده.
یاد حرف مادرم میافتم: «آخر این دختر، دیوانه میشود…» یک لحظه میترسم، نکند دیوانه شده باشم؟ تنم داغ است و تب دارم.
باز یاد آن مرد میافتم فکر میکرد به من ترحم میکند.
میگفت: «خورجان، کتابهایت را زیر چادرت پنهان کن. قلمت را جایی بگذار که کسی نبیند. آهسته راه برو، صدای پایت شنیده نشود…»
دلم میگیرد؛ همانقدر دلتنگ که هر روز در جادههایی قدم میزنم. که در آن گرفتنِ کتاب و قلم، جرم است. سرم تیر میکشد. همه در ذهنم حرف میزنند.
میخواهم فریاد بکشم، اما همه خوابند. اگر کسی بیدار شود، قطعاً فکر میکند دیوانهام. این فکرها رهایم نمیکنند. میخواهم بیخیال شوم. بیسؤال، بیجواب، بخوابم. بیخیال مثل همان دخترک سادهی صنفمان. اما این فکرها دست از سرم برنمیدارند. دارم میروم، هی میروم…تا در چیزی تهی شوم. خواب مرا با خود میبرد.
طوبی- انصار
# شبهای-بی-خوابی # روایت خاموش
275
Repost from احسان بدخشانی
خودم از نفس اوفتادم ولی
زنی در درونم نفس میکشد
زنی که تمام وجودش گلاست
لب جوی خونم نفس میکشد
زنی که پرم کرده از زندگی
زنی که تمام امیدم شده
که من با جنونش نفس میکشم
که او با جنونم نفس میکشد
زنی آمده از اساطیر بلخ
که صفحه به صفحه تنش فارسی ست
همیشه نشسته ست در حاشیه
ولی در متونم نفس میکشد
نگاهش به زنجیر میافکند
شیوخ و شیاطین و خاخام را
دمیده ست چون روح من در تنم
ستون در ستونم نفس میکشد
زنی بی زمان و زنی در زمان
زنی بی مکان و زنی در مکان
که هم در زمینم علف می دمد
که هم در قرونم نفس میکشد
مرا تکه در تکهام میکند
که هرتکهام آدمی میشود
که من لشکری میشوم بیعدد
که او در قشونم نفس میکشد
زنی که صدایش پر از فاختهست
وجودش پر از کان نشناختهست
که باارغوانم بهار آور است
که با ارغنونم نفس میکشد
احسان بدخشانى
https://t.me/ehbadakhshani
