سیمرغ
Open in Telegram
Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
237
Subscribers
No data24 hours
-87 days
-2530 days
Posts Archive
237
من و این بیتش خیلی به هم میآیم.
سرم بازار مسگرهای بلخ است ای اجل رحمی!
فراوان خسته از پیکار این تسلیم وعصیانم
237
چو شمع بزم شاهان ستمسرمایه گریانم
به رنگ گیسوی معشوقگان عمری پریشانم
نپرس از علت باران شدنهایم که مدتهاست
دلیل اینهمه یکریزباری را نمیدانم
سرم بازار مسگرهای بلخ است ای اجل رحمی!
فراوان خسته از پیکار این تسلیم و عصیانم
به تاوان کدامین جرم خود اینگونه سر در جیب
به سجن گریه مسجون همچو پور سعد سلمانم
به چشمان تو ای یار نمیدانم کدامین مرد
جهان در کار آغاز است و من دلخوش به پایانم
تو دل با دیگری میبندی و از غصه میسوزد
دل دور از تو تا دنیاست دنیا درب و داغانم
مرا تردامنی چون کهنهشیخانِ ریایی نیست
که یکریز سرشک بیتویی تر کرده دامانم
نگاهم کن نگاهم کن نگاهم کن نگاهم کن
«تلاش مطلب نایاب» بیدل را نمیمانم؟
منم چابکسوار خاک دامنگیر نومیدی
که سوی گور میتازم که سمت مرگ میرانم
دل از من بردی اما دل نمیبندی و میخندی
به تلخ گریهٔ بیاختیار روح ویرانم
حیای لعنتی نگذاشت بنویسم که دل میخواست
تو را در آتشینِ خواب ناب خود بخوابانم
به آغوش شفابخش تو تا هستم امیدی نیست
مگر شش قرن بعد از مرگ بشتابی به درمانم
چه با من کرد خاطرخواهیات ای دیر از من دور
که چون آهوی دشت وحشت از الفت گریزانم
سراسر نفرتم از ساز و کار موهن هستی
که آتش ریخت بر روحم که آفت ریخت بر جانم
ملالی نیست البته اگر هم هست حالی نیست
که بنویسم چها رفته است بر روح پریشانم
تو صوم و ذکر میگیری و میخوانی رهایم کن
که من دور از تو مدتهاست مغضوب خدایانم
رهایم کن برو حالت خوش و فالت خوشاخوشتر
من از کفرفتهام از رفتن و مفتن مترسانم
به رنگ گیسوی محبوبگان پخش پریشانی
شبیه دولت خودکامگانم رو به پایانم
چه خواهد شد سرانجام جنون جان من بی تو
نمیدانم نمیدانم نمیدانم نمیدانم
#علی_اکبر_یاغی_تبار
237
+2
شب از ديار شبيخونيان گذر مي کرد
کنار ايوان فانوس کوچکي مي سوخت
و درهجوم هجا هاي تازيانهء باد
زني به گريه سخن مي گفت
از آن پرنده يي بازگشت جنگل رگبار
پرنده يي که از آن اوج اوج جوهر شب
صداي رويش زرد گياه فاجعه را
شنفت و گفت به دريا، به کوه و جنگل و دشت
پرنده يي که از آن اوج، اوج جوهر شب
سوار هودج باران، سوار بارهء باد
به پاسداري خواب جوانه ها ميرفت…
استاد واصف باختر
237
یکی از دلایلی که نمیشود با Pdf لذت برد. گرچند این کار را با کتابهای که امانت میگیرم نمیکنم. اما نمیدانم این کتاب چرا اینطور شد.😊
237
«میدانی، گاهی من هم کتاب میخوانم.»
میگویم: «چقدر خوب.»
«تو زیاد میخوانی و من مثل تو حوصله ندارم؛ من فقط صفحهٔ اول، کمی وسط و آخر را میخوانم.»
بعد میخندد. واقعاً باید به حرفش خندید.
باز میگوید: «خلاصهاش را هم در گوگل میخوانم. میدانی که وقت زیادی ندارم و البته روزی چند پست انگیزشی در فیسبوک و اینستاگرام میبینم؛ برای من همینقدر کافیست. من هم تا جایی کتابخوان هستم، دیگر.»
مبهوت حرفهایش شدهام. سخنش در هوا معلق میماند. احساس میکنم باید چیزی بگویم، اما چه بگویم به زنی که فقط سه صفحهٔ یک کتاب و خلاصهاش را میخواند و هر روز چند پست در شبکههای اجتماعی میبیند و ادعا میکند کتابخوان است؟
میگویم: «عجب روش کتابخوانیای دارید!»
میگوید: «خوب، اینطور سریع تمام میشود.»
میخندد؛ گویی گفتههای خودش را تمسخر میکند.
کلمهٔ «کتابخوان» در ذهنم میماند. شاید برای همین نمیخواهم تنها کتابخوان باشم؛ میخواهم با خواندن باسواد شوم. بعد از هر چیز حرف میزند و من کوشش میکنم به او گوش بدهم، اما دیگر نمیدانم چه میگوید. ذهنم به هر طرف میپرد. یاد روزی میافتم که با دوستم راه میرفتیم و حرف میزدیم. میگفت: «هر کس بیکار بماند، شاعر و نویسنده میشود. اگر واقعاً این ملت را دوست دارند، خب کار دیگری کنند، تا به درد بخورد.» با خود فکر کردم آیا من بیکار ماندهام؟ میدانستم او این حرف را برای اذیتم و تحقیر علایقم گفته است.
چند روز پیش وقتی کتابها را در الماری میچیدم، یکی آمد و گفت: «چه به درد میخورند، ببر بفروششان. یک دنیا پول میشوند.» باری به کتابخانه رفتم و برای چند دقیقه دوستی منتظر مانده بود. بعد که مرا دیده بود گفت: «پولت را کتاب خریدی؟ کسی کتاب را میخرد؟ پولت از راهی آب آمده؟»
خلاصه؛ همیشه در معرض این برخوردها قرار داشتم و فراوان از این خاطرات دارم. اندوهی عمیق که نشان میدهد اینقدر بیسواد هستیم، اذیتم میکند.
مردم من کتاب نمیخوانند و به کسی که میخواند میخندند. چون هنوز بزرگترین تراژدی ما نان است. به جای اینکه کتاب بخرند، نان میخرند. در نظرشان رمان حرف بیهوده است، یک مشت داستان ذهن آدمها. برای این حرفهای بیهوده کسی پول و وقت نمیدهد. پس گویا فهمیدهترین انسانهای روی زمین هستیم و به هیچ رمان و داستانی نیاز نداریم.
جالب نیست که هنر پس زده شود. جایش را چند پست شبکههای اجتماعی پر کند و برای زندگی یک روز کافی باشد. کتاب فقط سه صفحه خوانده شود. شاعر و نویسنده شدن از بیکاری باشد. تحمل دیدن چند جلد کتاب در الماری را نداشته باشیم. کتاب خریدن، پول انداختن در آب باشد.
237
طوبی برگشته بود تا نماز مغرب و عشا بخواند و اسماعیل و مونس یک لحظه تنها شده بودند. حس غریبی هر دوشان را در خود گرفته بود. حادثه میرفت تا اتفاق بیفتد و هیچ کس در جهان نمیتوانست جلوی آنرا بیگرد. اسماعیل پرسیده بود آیا حال زن خوب است. مونس گفته بود خوب است، بعد گفته بود خوب نیست. سرش را به حالت عصبی تکان داده بود.
تا ایجایی «طوبی و معنی شب»
237
برآمد باد صبح و بوی نوروز
به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال
همایون بادت این روز همه روز
#حافظ
237
لیست مطالعه ۱۴۰۴
شاید در جمع کتابخوانهای برتر نباشم و در این سال هم زیاد کتاب نخوانده باشم، اما همین تعداد کم، در این سن، برایم پر از معنا بودهاند. ماندگاری همهشان را دوست دارم. با آنها گریه کردم، خندیدم، هیجانزده شدم و حال خوب و بد را تجربه کردم؛ خلاصه با این کتابها زندگی کردم.
آنها را به ترتیب لیست کردهام. متوجه شدم ۹۸ درصدشان رمان هستند و چند کتابی هم که خارج از این روند بودهاند، بهسختی به پایان رساندم. یعنی باید در این سال کمی سمتوسوی مطالعاتم را تغییر بدهم، گرچه از جدایی از رمان مطمئن نیستم.
برای سال جدید، «طوبی و معنای شب» را شروع کردهام. گرچه این کتاب را قبلاً خوانده بودم، اما بعضی کتابها ارزش چندبار خواندن را دارند. «زنان بدون مردان» « گلنار و آینه» و «سووشون» را هم امسال دوبار خواندم.
این هم از لیستِ پر از نقص و عیب من:
• همسایهها — احمد محمود
• مدیر مدرسه — جلال آلاحمد
• سهتار — جلال آلاحمد
• زن زیادی — جلال آلاحمد
• غربزدگی — جلال آلاحمد
• انسان در جستجوی معنا — ویکتور فرانکل
• لبه تیغ — سامرست موآم
• ساعت شوم — گابریل گارسیا مارکز
• روشنایی خاکستر — زهرا یگانه
• طوبی و معنای شب — شهرنوش پارسیپور
• زنان بدون مردان — شهرنوش پارسیپور
• تنهایی پرهیاهو — بهومیل هرابال
• کنیزو — منیرو روانیپور
• اهل غرق — منیرو روانیپور
• تکههایی از یک کل منسجم — پونه مقیمی
• سرگذشت ندیمه — مارگارت اتوود
• پیرمرد و دریا — ارنست همینگوی
• آن فرانک — آنه فرانک
• ۱۹۸۴ — جورج اورول
• یک زن — آنی ارنو
• آئورا — کارلوس فوئنتس
• من گنجشک نیستم — مصطفی مستور
• زندگی در پیش رو — رومن گاری
• جوی و دیوار و تشنه — ابراهیم گلستان
• اسرار گنج دره جنی — ابراهیم گلستان
• درباره معنی زندگی — ویل دورانت
• آوازی از میان قرنها — رهنورد زریاب
• گلنار و آیینه — رهنورد زریاب
• در کشوری دیگر — سپوژمی زریاب
• دشتهای قابیل — سپوژمی زریاب
• سرزمین جمله — سیامک هروی
• گرگهای دوندر — سیامک هروی
• دختران تالی — سیامک هروی
• خدایان منسوخ — سیامک هروی
• گرداب سیاه — سیامک هروی
• زلفا — سیامک هروی
• بادبادکباز — خالد حسینی
• و کوهستان به طنین آمد — خالد حسینی
• آخرین انار دنیا — بختیار علی
• کورسرخی — عالیه عطایی
• هرس — نسیم مرعشی
• سووشون — سیمین دانشور
• خواب زمستانی — گلی ترقی
• دو دنیا — گلی ترقی
• چراغها را من خاموش میکنم — زویا پیرزاد
237
نوروز بمانید که ایّام شمایید!
آغاز شمایید و سرانجام شمایید!
آن صبح نخستین بهاری که ز شادی
میآورد از چلچله پیغام، شمایید!
آن دشت طراوت زده، آن جنگل هشیار
آن گنبد گردندهی آرام شمایید!
خورشید گر از بام فلک عشق فشاند
خورشید شما، عشق شما، بام شمایید!
نوروز کهنسال کجا غیر شما بود؟
اسطورهی جمشید و جم و جام شمایید!
عشق از نفس گرم شما تازه کند جان
افسانهی بهرام و گل اندام شمایید!
هم آینهی مهر و هم آتشکدهی عشق
هم صاعقهی خشم ِ بههنگام شمایید!
امروز اگر میچمد ابلیس، غمی نیست
در فنِّ کمین، حوصلهی دام شمایید!
گیرم که سحر رفته و شب دور و دراز است
در کوچهی خاموش ِزمان، گام شمایید!
ایّام ز دیدار شمایند مبارک
نوروز بمانید که ایّام شمایید!
پیرایه یغمایی
237
عيد آمده هرکس پیِ کار خويش است
مینازد اگر غنی وگر درويش است
من بی تو به حال خود نظرها کردم
ديدم که هنوزم رمضان در پيش است
237
به صبحی فکر میکنم؛ عید باشد، نوروز هم باشد.
سفیدی روز بدمت به جاهای خالی، به قلبهای ماتمزدهگان، عید،عید غم باشد.
به این قلبها فکر میکنم؛ مگر چقدرند؟ خیلی فراوان.
کشوری که هر لحظه کشتن را نفس میکشد، حتی عید هم نمیتواند چهرهاش را از ما پنهان کند.
باور کنید اینجا هیچ روزی عادی نیست.
حالا عید میآید، نوروز میآید؛ ایکاش نیاید.
ما سالهاست عیدهایمان عزا بود و نوروزمان گذشتِ زمان، نه زنده شدن طبیعت در جان ما.
اما من فقط به عید کشورم فکر میکنم. حالا چه بخواهم یا نه.
فردا یا پسفردا عید میآید، نوروز هم میآید؛ آرزو دارم در دل شما عید هنوز معنای خوشی داشته باشد و نوروز بوی تازگی بدهد.
237
Repost from نیلوفر
https://www.etilaatroz.com/250938/story-collection/
اشاره: روایتی که در پی میآید، یکی از هشت گفتوگویی است که در مجموعه ویژهای از برنامهی «ادبیات جهان» با عنوان «مادران و دختران؛ زندگی در جنگ و زندگی در فرار از جنگ» منتشر شده است.
