سیمرغ
Ir al canal en Telegram
Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
275
Suscriptores
Sin datos24 horas
+137 días
+4330 días
Archivo de publicaciones
275
«میدانی، گاهی من هم کتاب میخوانم.»
میگویم: «چقدر خوب.»
«تو زیاد میخوانی و من مثل تو حوصله ندارم؛ من فقط صفحهٔ اول، کمی وسط و آخر را میخوانم.»
بعد میخندد. واقعاً باید به حرفش خندید.
باز میگوید: «خلاصهاش را هم در گوگل میخوانم. میدانی که وقت زیادی ندارم و البته روزی چند پست انگیزشی در فیسبوک و اینستاگرام میبینم؛ برای من همینقدر کافیست. من هم تا جایی کتابخوان هستم، دیگر.»
مبهوت حرفهایش شدهام. سخنش در هوا معلق میماند. احساس میکنم باید چیزی بگویم، اما چه بگویم به زنی که فقط سه صفحهٔ یک کتاب و خلاصهاش را میخواند و هر روز چند پست در شبکههای اجتماعی میبیند و ادعا میکند کتابخوان است؟
میگویم: «عجب روش کتابخوانیای دارید!»
میگوید: «خوب، اینطور سریع تمام میشود.»
میخندد؛ گویی گفتههای خودش را تمسخر میکند.
کلمهٔ «کتابخوان» در ذهنم میماند. شاید برای همین نمیخواهم تنها کتابخوان باشم؛ میخواهم با خواندن باسواد شوم. بعد از هر چیز حرف میزند و من کوشش میکنم به او گوش بدهم، اما دیگر نمیدانم چه میگوید. ذهنم به هر طرف میپرد. یاد روزی میافتم که با دوستم راه میرفتیم و حرف میزدیم. میگفت: «هر کس بیکار بماند، شاعر و نویسنده میشود. اگر واقعاً این ملت را دوست دارند، خب کار دیگری کنند، تا به درد بخورد.» با خود فکر کردم آیا من بیکار ماندهام؟ میدانستم او این حرف را برای اذیتم و تحقیر علایقم گفته است.
چند روز پیش وقتی کتابها را در الماری میچیدم، یکی آمد و گفت: «چه به درد میخورند، ببر بفروششان. یک دنیا پول میشوند.» باری به کتابخانه رفتم و برای چند دقیقه دوستی منتظر مانده بود. بعد که مرا دیده بود گفت: «پولت را کتاب خریدی؟ کسی کتاب را میخرد؟ پولت از راهی آب آمده؟»
خلاصه؛ همیشه در معرض این برخوردها قرار داشتم و فراوان از این خاطرات دارم. اندوهی عمیق که نشان میدهد اینقدر بیسواد هستیم، اذیتم میکند.
مردم من کتاب نمیخوانند و به کسی که میخواند میخندند. چون هنوز بزرگترین تراژدی ما نان است. به جای اینکه کتاب بخرند، نان میخرند. در نظرشان رمان حرف بیهوده است، یک مشت داستان ذهن آدمها. برای این حرفهای بیهوده کسی پول و وقت نمیدهد. پس گویا فهمیدهترین انسانهای روی زمین هستیم و به هیچ رمان و داستانی نیاز نداریم.
جالب نیست که هنر پس زده شود. جایش را چند پست شبکههای اجتماعی پر کند و برای زندگی یک روز کافی باشد. کتاب فقط سه صفحه خوانده شود. شاعر و نویسنده شدن از بیکاری باشد. تحمل دیدن چند جلد کتاب در الماری را نداشته باشیم. کتاب خریدن، پول انداختن در آب باشد.
275
طوبی برگشته بود تا نماز مغرب و عشا بخواند و اسماعیل و مونس یک لحظه تنها شده بودند. حس غریبی هر دوشان را در خود گرفته بود. حادثه میرفت تا اتفاق بیفتد و هیچ کس در جهان نمیتوانست جلوی آنرا بیگرد. اسماعیل پرسیده بود آیا حال زن خوب است. مونس گفته بود خوب است، بعد گفته بود خوب نیست. سرش را به حالت عصبی تکان داده بود.
تا ایجایی «طوبی و معنی شب»
275
برآمد باد صبح و بوی نوروز
به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال
همایون بادت این روز همه روز
#حافظ
275
لیست مطالعه ۱۴۰۴
شاید در جمع کتابخوانهای برتر نباشم و در این سال هم زیاد کتاب نخوانده باشم، اما همین تعداد کم، در این سن، برایم پر از معنا بودهاند. ماندگاری همهشان را دوست دارم. با آنها گریه کردم، خندیدم، هیجانزده شدم و حال خوب و بد را تجربه کردم؛ خلاصه با این کتابها زندگی کردم.
آنها را به ترتیب لیست کردهام. متوجه شدم ۹۸ درصدشان رمان هستند و چند کتابی هم که خارج از این روند بودهاند، بهسختی به پایان رساندم. یعنی باید در این سال کمی سمتوسوی مطالعاتم را تغییر بدهم، گرچه از جدایی از رمان مطمئن نیستم.
برای سال جدید، «طوبی و معنای شب» را شروع کردهام. گرچه این کتاب را قبلاً خوانده بودم، اما بعضی کتابها ارزش چندبار خواندن را دارند. «زنان بدون مردان» « گلنار و آینه» و «سووشون» را هم امسال دوبار خواندم.
این هم از لیستِ پر از نقص و عیب من:
• همسایهها — احمد محمود
• مدیر مدرسه — جلال آلاحمد
• سهتار — جلال آلاحمد
• زن زیادی — جلال آلاحمد
• غربزدگی — جلال آلاحمد
• انسان در جستجوی معنا — ویکتور فرانکل
• لبه تیغ — سامرست موآم
• ساعت شوم — گابریل گارسیا مارکز
• روشنایی خاکستر — زهرا یگانه
• طوبی و معنای شب — شهرنوش پارسیپور
• زنان بدون مردان — شهرنوش پارسیپور
• تنهایی پرهیاهو — بهومیل هرابال
• کنیزو — منیرو روانیپور
• اهل غرق — منیرو روانیپور
• تکههایی از یک کل منسجم — پونه مقیمی
• سرگذشت ندیمه — مارگارت اتوود
• پیرمرد و دریا — ارنست همینگوی
• آن فرانک — آنه فرانک
• ۱۹۸۴ — جورج اورول
• یک زن — آنی ارنو
• آئورا — کارلوس فوئنتس
• من گنجشک نیستم — مصطفی مستور
• زندگی در پیش رو — رومن گاری
• جوی و دیوار و تشنه — ابراهیم گلستان
• اسرار گنج دره جنی — ابراهیم گلستان
• درباره معنی زندگی — ویل دورانت
• آوازی از میان قرنها — رهنورد زریاب
• گلنار و آیینه — رهنورد زریاب
• در کشوری دیگر — سپوژمی زریاب
• دشتهای قابیل — سپوژمی زریاب
• سرزمین جمله — سیامک هروی
• گرگهای دوندر — سیامک هروی
• دختران تالی — سیامک هروی
• خدایان منسوخ — سیامک هروی
• گرداب سیاه — سیامک هروی
• زلفا — سیامک هروی
• بادبادکباز — خالد حسینی
• و کوهستان به طنین آمد — خالد حسینی
• آخرین انار دنیا — بختیار علی
• کورسرخی — عالیه عطایی
• هرس — نسیم مرعشی
• سووشون — سیمین دانشور
• خواب زمستانی — گلی ترقی
• دو دنیا — گلی ترقی
• چراغها را من خاموش میکنم — زویا پیرزاد
275
نوروز بمانید که ایّام شمایید!
آغاز شمایید و سرانجام شمایید!
آن صبح نخستین بهاری که ز شادی
میآورد از چلچله پیغام، شمایید!
آن دشت طراوت زده، آن جنگل هشیار
آن گنبد گردندهی آرام شمایید!
خورشید گر از بام فلک عشق فشاند
خورشید شما، عشق شما، بام شمایید!
نوروز کهنسال کجا غیر شما بود؟
اسطورهی جمشید و جم و جام شمایید!
عشق از نفس گرم شما تازه کند جان
افسانهی بهرام و گل اندام شمایید!
هم آینهی مهر و هم آتشکدهی عشق
هم صاعقهی خشم ِ بههنگام شمایید!
امروز اگر میچمد ابلیس، غمی نیست
در فنِّ کمین، حوصلهی دام شمایید!
گیرم که سحر رفته و شب دور و دراز است
در کوچهی خاموش ِزمان، گام شمایید!
ایّام ز دیدار شمایند مبارک
نوروز بمانید که ایّام شمایید!
پیرایه یغمایی
275
عيد آمده هرکس پیِ کار خويش است
مینازد اگر غنی وگر درويش است
من بی تو به حال خود نظرها کردم
ديدم که هنوزم رمضان در پيش است
275
به صبحی فکر میکنم؛ عید باشد، نوروز هم باشد.
سفیدی روز بدمت به جاهای خالی، به قلبهای ماتمزدهگان، عید،عید غم باشد.
به این قلبها فکر میکنم؛ مگر چقدرند؟ خیلی فراوان.
کشوری که هر لحظه کشتن را نفس میکشد، حتی عید هم نمیتواند چهرهاش را از ما پنهان کند.
باور کنید اینجا هیچ روزی عادی نیست.
حالا عید میآید، نوروز میآید؛ ایکاش نیاید.
ما سالهاست عیدهایمان عزا بود و نوروزمان گذشتِ زمان، نه زنده شدن طبیعت در جان ما.
اما من فقط به عید کشورم فکر میکنم. حالا چه بخواهم یا نه.
فردا یا پسفردا عید میآید، نوروز هم میآید؛ آرزو دارم در دل شما عید هنوز معنای خوشی داشته باشد و نوروز بوی تازگی بدهد.
275
Repost from نیلوفر
https://www.etilaatroz.com/250938/story-collection/
اشاره: روایتی که در پی میآید، یکی از هشت گفتوگویی است که در مجموعه ویژهای از برنامهی «ادبیات جهان» با عنوان «مادران و دختران؛ زندگی در جنگ و زندگی در فرار از جنگ» منتشر شده است.
275
این اواخر فلمهای افغانی را ترجیح میدهم، با وجود کموکاستیهایی که دارند. شاید دلیلش این باشد که هرچه در این فلمها میگذرد، جزئی از من است؛ از تاریخ، گذشته، فرهنگ و باورهای اجتماعی من و کشورم. در این فلمها افغانستانی را میبینم که گویی همه با هم تکههایی از من را که در صفحههای تاریخ جا گذاشتهام، به تصویر میکشند.
امشب فلم «سگهای ولگرد» را دیدم؛ فلمی به کارگردانی مرضیه مشکینی، فلمساز ایرانی، که در سال ۱۳۸۲ در افغانستان ساخته شده است. این فلم تصویری از جامعهای جنگزده و خشونتزده را نشان میدهد؛ جامعهای که در آن زن در هر حال مقصر دانسته میشود و کودکانش در خیابانها و لابهلای خشونتها بزرگ میشوند.
«سرپناه» درونمایه اصلی این داستان است: زنی که برای داشتن سرپناه تن به ازدواج دوم میدهد، و کودکانی که میکوشند جرمی مرتکب شوند تا به زندان بروند و برای زیستن پناهگاهی پیدا کنند.
شاید این فلم در مقایسه با بسیاری از فلمهای عالی خارجی چیزی چندانی نباشد، اما برای من دوستداشتنی بود؛ چون روایت متعلق به کشور خودم را میدیدم.
