سیمرغ
Open in Telegram
Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
275
Subscribers
-124 hours
+137 days
+5130 days
Posts Archive
275
چقدر تاکید میکرد و میگفتند نویسنده در مقام خدا است؛ وقتی کلمهی را در جملهی استفاده میکنید یعنی خلق کردید.
275
Repost from فرزین فلسفی
داستان نوشتن، کار ترسناکی است؛ نوعی خدا شدن است. اغلب نویسندهها ابتدا به خاطرهنویسی و بیان سرگذشت خود روی میآورند. دلیلاش هم این است که آنها خاطرههایشان را مینویسند و وقتی ترسشان ریخت، میتوانند داستان بنویسند.
داستاننویسی برای من هم سخت بود. وقتی در ۱۹۷۶ «سگ و زمستان بلند» را نوشتم، احساس کردم که تهی شدهام. وقتی «طوبی» را تمام کردم، تمام وجودم میلرزید و وقتی «عقل آبی» را نوشتم، باورم نمیشد که کار من بوده است.
شهرنوش پارسیپور
275
۸صبح: آیا در ادبیات زنانه، رنج زن اغلب میان «اعتراف» و «مقاومت» معلق است؟
خجسته الهام: در ادبیات زنانه، بهنظر من اعتراف خود یکی از اشکال مقاومت است. وقتی زنی حاضر میشود اعتراف کند، در حقیقت تابوی «زن خوب، زن خاموش» را شکسته است. اعتراف زنانه معمولاً پرده از رازهای بسیار مهمی برمیدارد که جامعه از زن انتظار ندارد آنها را بیان کند؛ مانند اعتراف به تجاوز، کودکآزاری، ازدواج اجباری و موارد مشابه. اینها از مهمترین گونههای مقاومت بهشمار میروند؛ کاری که زنان اروپا از قرنها پیش انجام دادهاند و زنان افغانستان نیز تازه چنین شهامت بیانی یافتهاند. زنانی که اعتراف میکنند، در حقیقت بنیادهای ساختارهای مردسالار را به لرزه درمیآورند. اعتراف برای زنان، بهخصوص زنان افغانستان در شرایط فعلی، بزرگترین شکل مقاومت برای بازپسگیری هویتشان است.
275
چشمانم حساسیت کردهاند، از عینک بدم میآید، یک عالم مسئولیت روی کارهای ناتمامم افتاده، با کتاب خواندن اذیت میشوم. به موبایل و کامپیوتر نگاه کرده نمیتوانم. به طوری عجیبی، یک نوع مجبوریت در مقابل موبایل احساس میکنم و این روزها باعث میشود تا بیشتر به این موضوع فکر کنم. شاید بعداً در موردش نوشتم.
البته به زنان در روزگارشان و زنان در روزگارم فکر میکنم و از مادرم از روزگارشان میپرسم. وقتی به روزگار خودم میبینم، همین موبایل و فناوری خیلی در آن برجسته است. البته فکر میکنم نوعی تغییر در نسلهاست. اما زنان همیشه روزگار داشتهاند. حتی این روزها با همه این اشفتگیها و خستگی چشمانم، بشتر احساس میکنم، ما روزگار خود را تجربه میکنیم.
275
چشمانم حساسیت کردم، از عینک بدم میآید، یک عالم مسولیت روی کارهای ناتمامم افتاده، با کتاب خواندن اذیت میشوم. به موبایل و کمپوترنگاه کرده نمیتوانم، به طوری عجیبی یک نوع مجبوریتی در مقابل موبایل احساس میکنم، و این روزها باعث میشود تا بشتر به این موضوع فکر کنم، شاید بعدا در موردش نوشتم. البته به زنان در روزگارشان و زنان در روزگارم فکر میکنم و از مادرم از روزگارشان میپرسم. وقتی به روزگار خودم میبینم همین موبایل فناوری خیلی در آن برجسته است البته فکر میکنم نوعی تغییر در نسلهاست.اما زنان همیشه روزگار داشتهاند. حتا این روزها که چینن حس میکنم برای خود زنان روزگاری دارند.
275
توصیف مرد سالاری
من مستقلام، پادشاهام، خداوندگار همه!
جرج هام، کشاورزی در کانادا علیا، در جواب همسر آزار دیدهاش، ایستر که تقاضا آشتی داشت. (۱۸۲۵)
#زناندرروزگارشان
#مارلینلیگت
275
محدودیتهای مردسالاری نه تنها زنان را به قربانیان منفعل تبدیل نکرد. بلکه نوعی پویایی را در در آنان موجب شد.
#زناندرروزگارشان
#مارلینلیگت
275
+2
هر وقت درسخوان میشوم، آیدا با قصههایش میرسد. طوری که قسمتی از روزمرگیهایم شده. حال هم آمده میخواهد قصه بزک چینی را کند. بشتر اوقات درس را رها میکنم به قصههایش گوش میکنم و برش اهنگ میگذارم.
باز یک قسم ناز میکند. اخی چی قسم قبول نکنم.🥹😁🫠
275
هوا گرم بود و نفس کشیدن زیر ماسک خفهکننده. با مادرم وسط بازار بودیم. همهجا جنگ بود؛ فقط جنگ. مگر جنگ شاخ و دم دارد؟ جنگ، جنگ است. فقط چهرهاش عوض میشود تا ما صلح را باور کنیم.
مگر مادرم صلح را دیده؟ ندیده. منهم ندیدم.
به مادرم میگویم:
«اینجا، آنجا، همهجا جنگ است.»
میگوید:
«چه جنگی؟ کو جنگ؟ دیوانه شدهای؟ تو کجا جنگ دیدی؟»
یاد استاد الهام میافتم:
«حضور سرد طالبان برایت عادت نشود که بعد بگویی جنگ ندیدی. اتفاقاً خیلی هم جنگ دیدهای. کشوری که جنگزده شود، هر کوچه، پسکوچه و خانهاش میدان جنگ است.»
میگویم مادر:
«ببیند! جنگ میان امر به معروف و زنان، میان نان و مردمان، میان زندگی و آزادی. مگر این زنان که برای اعلان حضورشان به خیابان میآیند، در میدان جنگ نیستند؟
مادرم میگوید:«تو همیشه جنگ خواب میبینی.»
میگویم:«بیبنید! غیر از آنکه در جنگ به دنیا آمده دیگر چه گناهی دارد؟
چند قدم آنطرفتر، کودکی خریطهفروش ایستاده است؛ که باید برزگ باشد و نانآور. او کوکیاش را از دست داده و من اوج نوجوانیام را بغض میکنم. دلم میخواهد گریه کنم؛ نه فقط برای خودِ جنگ، بلکه برای روزی که جنگ آنقدر عادی شد که دیگر دیده نمیشود.
از همین میترسم؛ از سکوت، از عادی شدن، از پذیرفته شدن، از شهر و بازار، از جنگزدگی خودم. انگار همهاش جنگ شدهام؛ هر شب خواب جنگ را میبینم و هر روز به جنگ و جنگزدگی فکر میکنم.
از وقتی «خانه ادریسیها» را خواندهام، مدام با خودم فکر میکنم، هر لحظه اینجا جنگ است و انقلاب. اما پدرم همیشه میگوید: «هر گوشهی این سرزمین، انقلاب است.»
