en
Feedback
در تاریخ بنویسید

در تاریخ بنویسید

Open in Telegram

«به نام فرزندان و جان‌فداهای میهن» رسالتِ بازمانده، به یاد آوردن است.

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
199
Subscribers
+124 hours
+47 days
No data30 days
Posts Archive
گلوله را به سمت کسی شلیک کردند که صدای گلوله را نمی‌شنوید.

این زمستان یک ایران رقصید؛

در تاریخ بنویسید؛ ما را با اذان صبح، اعدام و با اذان شب به گلوله میبندند؛ کسانی که خدایشان رحمان، پیامبرشان مهربان و امامشان مظلوم است.

دست نوشتهٔ جاویدنام سهیل/یاسین الماسی؛ «من در گذشته روزی‌های خیلی بدی رو تجربه کردم. من تشنه معروفیت بودم و خیلی دلم می‌خواست پولدار باشم. من هرگز دست از دعا برنمی‌دارم. تا شاید خدا روزی من را هم ببیند.»

Repost from ❀Silenzio
تاریخ بداند در این سرزمین مردمانی از برنج، باران شرافت ساختند.

وصیتِ جاویدنام میلاد حسن‌زاده؛ «من دارم میرم. اگه کشته شدم یا حتی دستگیر شدم شاد باشین چون ترجیح دادم باغیرت و باشرف زندگی کنم. اگه قراره بمیرم همان بهتر که در راه شجاعت و غیرت شهید بشم. اگرم هر بلایی سرم اومد میخوام خبرش مثل بمب بترکه تا بشم الگو بقیه هم نسلی هام. [۱۴۰۴/۱۰/۱۲]»

نه از جنایات آن دو شب چیزی کم می‌شود و نه از شکوهش.

‏در تاریخ بماند که مردم ما چهلم جانباختگانشان را زیر گلوله گرفتند.

امروز چهلم کسیه که یه ۲۰۷ مشکی میخواست؛ چهلم کسی که میخواست یه گوشیه نو بخره؛ چهلم کسی که می‌خواست همیشه تو جمع دوستاش باشه؛ چهلم کسی که می‌خواست آزادی کشورشو ببینه؛ چهلم کسی که زندگی میخواست؛ چهلمِ میلیون ها آرزو و امید؛

چهل روز است که ثانیه‌ها در هجمه‌ی این «نبودن» به گل نشسته‌اند؛ چهل روزِ سرخ که حفره‌های خالی‌اش با هیچ تسلایی پر نمی‌شود، اما نام‌هایی در رگ‌های این خاک جوانه زده‌اند که زمان توانِ فراموشی‌شان را ندارد.
Creator Channel

Voice message00:39

۴۰ روز گذشت

اسلام یک «ویروس تمدنی» بوده که به هر کجا وارد شده، بافتِ فرهنگی و پیشرفت آنجا را تخریب کرده و امروز به بن‌بست کامل رسیده است.

نوشتن از آنچه دیدم، دیگر هنر نیست؛ یک شهادت‌نامه است! دیدم که چگونه بافتِ رویاهای یک نسل، مثل آن جمجمه‌های شکسته در خیابان متلاشی شد. در راهروهای سردخانه، میان نوزادان خفته در سکوت، معنای واقعیِ «قساوت» را لمس کردم. شاهد بودم که چطور ماشین‌های جنگی از روی تن‌هایی رد شدند که تنها جرمشان، ایستادن برای وزش یک نسیمِ آزادی بود.

متون این چپ‌گراها را بخوانید. قلمبه سلمبه. بی سر و ته. مبتنی بر شهود. فاقد استدلال منطقی. مثل فکر کردن توی توالت است. فکرهای خوبی توی سرشان است ولی در واقع دارند می‌رینند.

شما نه مخالفید نه منتقد؛ شما بقایای یک شکست تاریخی هستید. نسلی که یک بار با ایدئولوژی خودشیفتگی و «ما میفهمیم» کشور را به فنا داد و هنوز هم خیال میکند طلبکار است. مشکل شما سیاست نیست؛ مشکل تان این است که اکثریت دیگر به شما اعتنا نمیکند. شما آینده ندارید، فقط گذشته‌ای دارید که از آن ارتزاق میکنید. هر جا مردم جمع می شوند، شما دنبال خراب کاری‌اید؛ چون بلد نیستید بسازید، فقط بلد هستید بسوزانید. شما مخالف نیستید؛ شما بازمانده‌های یک خطای تاریخی هستید که هنوز فکر میکنید باید جدی گرفته شوید. یکبار با ایدئولوژی و توهم نجات کشور را به باتلاق کشاندید و حالا نقش منتقد بازی میکنید. اکثریت مسیرش را تعیین کرده. شما فقط تماشاگر عصبیِ جریانی هستید که بدون شما جلو می‌رود. eli_nasserii

‏از ساندیسِ تو دست شما و برنجِ زیر پای مردم آبدانان، اندازه‌ی شرف هر کدوممون مشخص شد.

‏ما وارثان خون و شرفیم. باور نداری؟ از برنج‌های آبدانان بپرس. از حک خونین نام ایران بر موزائیک‌های تهران بپرس. ناله‌ی آسفالت‌های مشهد را زیر گام‌های دلیران استوار نشنیدی؟ ما زادگان فلات بلندیم، آنجا که شیران لردگان در پناه کوه هزار و کوه ریگ، برای هزاره‌ها سر خم نکرده‌اند. از بیستون که هزاره‌ها را به چشم دیده است، بپرس. بپرس چند بار به خونشان کشیدند و هر بار هر خون، شعله‌ی پنهان برخاستنی دوباره شد. از تنگ فهلیان بپرس که چند بار بر دروازه‌های پارس حتی از پیکرهایی خونین سد ساختیم که دشمنان این خاک را معطل کنیم. بگو کجای این خاک خون فواره نزد؟ ما هر بار برخاستیم و هر بار تا ابد برمی‌خیزیم. تو نمی‌دانی آنان که قرن‌ها بعد به برگ‌های خونین تاریخ این روزهای سرزمین ایران می‌نگرند، چگونه زبان‌هایشان بند خواهد آمد که چگونه ملتی بارها و بارها جنگید و ادامه داد تا خون دلیرانش بی‌سرانجام نباشد. این خون‌ها، این شرف‌های جاری بر خاک هزاران ساله، آغوش بر آزادی گشوده‌اند و هر سروی که خونین شد را سروهای دلخون دیگری در پی است، چرا که سرو را می‌شود کشت اما ایران را نه. آزادی را نه.