en
Feedback
حرة

حرة

Open in Telegram

تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجه‌الله. - این‌جا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر.

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
239
Subscribers
-224 hours
-47 days
-230 days
Posts Archive
یاغی نی‌ ام ترحمی ای پـادشاه حُسن گـردن کشیده‌ام کــه تماشا کنم تو را

بنا را گذاشته بودم امسال که رفتم کربلا خیلی چیزها بخواهم. می‌خواستم حتی عاقبت بخیری نسل‌های بعدم را هم بخواهم چه برسد به زندگی خودم، اما حالا در میانه‌ اشک‌هایی که سر می‌خورد روی گونه‌ام فقط می‌گویم؛ بطلب، هیچ‌چیز دیگری نمی‌خواهم. مگر چقدر ممکن است چنین اشتباهی رخ بدهد؟ و به هر دری بزنی بسته باشد؟ طلبیده نشدن سوز عجیبی دارد، یعنی پیش از این‌ها که کربلا نرفته بودم، فکر می‌کردم خیلی سخت است، اما حالا که در آستانه‌ی رفتن برگشت داده شده‌ام، تمام استخوان‌هایم دارد می‌سوزد. خونِ درون تمام رگ‌هایم لخته شده و تنها کاری که می‌توانم بکنم، بلندبلند گریه کردن است‌‌... البته که عجیب نیست نخواهی، اصلا این‌ عجیب بود که همان یک‌ماه هم باورم شده بود که در حریمی که با بال فرشتگان مفروش است، جایی دارم‌.

قرار بود برق‌ها ساعت یازده بره، عکس گرفتم ثبت شد، برای احراز اثر انگشت، انگشت اول رو که زدم برق رفت و اداره هم تعطیل شد تا شنبه، در باب طلبیده نشدن.

این متن را مدت‌ها پیش خواندم؛ مدت‌‌ها پیش از این‌که اصلا فکر کنم باید خودم را برسانم به کربلا. مدام آدمی که برگشته بود به نقطه‌ی اول را می‌دیدم. یعنی همیشه آدم‌های زیادی را دیده‌ام که به دریا رسیده‌‌اند و تشنه برگشته‌اند. در تمام لحظات می‌ترسیدم تا لب مرز بروم و برگردم، اصلا تا خود عراق؛ هرگز فکر نمی‌کردم، یعنی تا دیروز ساعت ۱۱ که پاکت گذرنامه‌ام را باز کنم هرگز فکر نمی‌کردم نطلبیده شدن می‌تواند انقدر پیچیده بشود. اصلا هیچ‌جوره شدنی نیست خودم را برسانم به اداره‌ی گذرنامه کل، هزارجور مکافات دارد. گذرنامه بین‌المللی‌ام هم یک هفته وقت دارد برسد، اگر برسد. این‌که واضحا نامت را خط بزنند و بگویند برگرد و در مرز استیصال نگهت دارند که حتی امید نداشته باشی کوله‌ی سفرت را ببندی یعنی هرگز در تمام این سال‌ها مَحرَم نشده‌ای تا مُحرِم بشوی! فقط می‌توانم به این اتفاق فکر کنم و بلندبلند گریه کنم؛ آدم وقتی با شوق بدود و درها را به رویش ببندند، نازک‌نارنجی می‌شود.

#

ده، نُه روز دیگر با گذرنامه‌ای که اصلا نمی‌دانم کجاست باید حرکت کنم به سمت تهران، به مسؤل موکب هنوز خبر نداده‌ام که چه شده، شماره‌ی اداره‌ی گذرنامه را از پشتیانی سخا گرفته‌ام تا فردا زنگ بزنم. نامش را می‌گذارند خطای انسانی ولی صدای سیدرضا نریمانی توی گوشم پخش می‌شود؛ عبد بی‌حیا کجا، زائر کرببلا بشود؟ و بلندبلند گریه می‌کنم...

•|روزهای پیش از واقعه؛ روز دوم درخواست گذرنامه زیارتی می‌دهم، از پانزدهم تا بیست‌ویکم در سایت بارها مدارک را بارگذاری می‌کنم و ثبت نمی‌شود. بیست‌ویکم تایید می‌شود و پرداخت می‌کنم. دوبار، حدفاصل ۲۱ام تا ۲۶تیرماه استعلام می‌گیرم، وضعیت درخواست درحال بررسی! می‌ترسم که نیاید ولی هنوز دو هفته وقت دارم. گذرنامه‌ام می‌رسد، روی پاکت را می‌خوانم؛ فائزه مریدزاده، با کد ملی...، صادره از شیراز، با ذوق پاکت را باز می‌کنم، گذرنامه زیارتی را ورق می‌زنم، نام؛ فاطمه واحدزاده زارع، متولد کاشان! دنیا دور سرم چرخ می‌خورد، چقدر ممکن است اشتباهی از پلیس فراجا، گذرنامه‌ کسی را توی یک پاکت دیگر بگذارند؟ زنگ می‌زنم اداره پست کاشان، جواب درستی نمی‌گیرم، زنگ می‌زنم پلیس +۱۰ پاسخ نمی‌دهند، زنگ می‌زنم پلیس +۱۰ شهرمان، می‌گوید باید بروید سازمان مرکزی گذرنامه، چه‌طور خودم را برسانم؟ اصلا ممکن نیست بتوانم بروم. به پشتیبانی زنگ می‌زنم، دنیا دور سرم چرخ می‌خورد، بلند بلند می‌زنم زیر گریه. ناامید می‌شوم از این‌که از طریق پلیس +۱۰ گذرنامه‌ام را پیدا کنم. دوباره تماس می‌گیرم که گذرنامه بین‌المللی چقدر طول می‌کشد که صادر شود؟ می‌گوید بین یک تا دو هفته. گذرنامه مفقود شده هم بین هفت تا بیست‌روز! ده روز دیگر باید حرکت کنم، دنیا دور سرم چرخ می‌خورد. ویس همکارم را با گریه گوش می‌دهم و قول می‌دهم فایل را تا موعد مقرر برسانم. به هرجایی که ذهنم قد می‌دهد زنگ می‌زنم، جوابی نمی‌گیرم. در قسمت سرچ اینستاگرام اسم و فامیلی صاحب گذرنامه را سرچ می‌کنم، آدم‌های زیادی را با این نام پیدا می‌کنم. صاحب گذرنامه را پیدا می‌کنم؛ بله، گذرنامه را دریافت کرده و اشتباه بوده! و از سازمان گذرنامه مرکزی استعلام گرفته و ارسال کرده به آدرس پستی شخصی که گذرنامه برای او صادر شده. روی ابرها راه می‌روم. پیدا شد. اشک‌هایم را پاک می‌کنم. کد ملی گذرنامه را می‌خواهم، می‌گوید به نام شما نبوده، یحیی امیری از ارومیه، گذرنامه اشتباهی به نام او بوده. آدرس می‌دهد تا برایش گذر زیارتی را ارسال کنم. دنیا روی سرم خراب می‌شود. اصلا معلوم نیست گذرنامه‌ام به چه نامی و به کجا ارسال شده. اهل خانه شاکی‌اند چرا بلندبلند گریه می‌کنم، دل و دماغ جواب دادن ندارم. می‌گویند اگر تقدیرت باشد می‌روی، البته به خاطر تحولات منطقه خیلی هم مشتاق هستند جور نشود و به روی خودشان نمی‌آورند، اما بلندبلند گریه می‌کنم؛ چقدر احتمال دارد در بسته‌بندی‌ها، گذرنامه‌ها را جابه‌جا بگذارند و از میان این اشتباه، چقدر احتمال دارد این اشتباه برای کسی رقم بخورد؟ بلندبلند گریه می‌کنم؛ با ما چه می‌کنی حسین.ع؟ من زیر و رو زیاد کشیدم برای تو حال نوبت توست که زیر و روی‌مان کنی   ما را کسی نخواست تو هم گر نخواستی  در گوش‌مان بگو که بمیریم گوشه‌ای

. خواندن تاریخ ناامیدی می‌آورد. همچنانکه صدای قتل عام سرخپوستان بومی آمریکا را کسی نشنید و صدای گرسنگان آفریقا در تاریخ گم شد و کسی نتوانست جلوی تبخیر شدن هزارها ژاپنی را بگیرد. همینطور که صدای بی‌گناهان فلسطین را می‌شنویم و کاری نمی‌توانیم بکنیم. امشب هم صدا با فرشتگان خواهم گفت: أتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک و تو باز خواهی گفت: إنی أعلم ما لا تعلمون. و این بزرگترین راز آفرینش است. . .

#

كمک هاى هفتگى و ماهانه‌ى نمازگزاران نماز جمعه ملک‌شهر به همت امام جمعه‌ى محترم جناب آقای حجت‌الاسلام و المسلمین روح‌الله فیاض
كمک هاى هفتگى و ماهانه‌ى نمازگزاران نماز جمعه ملک‌شهر به همت امام جمعه‌ى محترم جناب آقای حجت‌الاسلام و المسلمین روح‌الله فیاض (تیر ماه ۱۴۰۴) 🔸اطعام (غذای گرم)، توزیع آب سالم، بسته سبزیجات و نان توسط بنیاد خیریه ام‌الیتامی خدیجة الکبری علیها‌السلام در غزه در حال انجام است. 💠لینک پرداخت آسان: http://khadijakubra.com/pay 💳🇵🇸 شماره کارت‌های خیریه (کمک به مردم غزه): بانک پاسارگاد: 5022291329674046 بانک ملت: 6104338926896834 بانک ملی: 6037997599838944 🔻بنیاد خیریه ام‌الیتامی خدیجة الکبری (س) واسطه کمک‌های شما به مظلومان غزه 🆔 @bonyadkhadijah جهت مشاهده گزارش‌ها روی لینک‌های زیر ضربه بزنید سایت | اینستاگرام | بله | ایتا | روبیکا | توئیتر | تلگرام

photo content

سلام. احتمالا از اوضاع غزه خبر دارید، می‌خواستم یک‌چیزی رو کوتاه بگم؛ اگر نزدیک گرفتن جشن عقد و عروسی هستید، این هزینه رو به مقاومت بدید و با یک مشهد یا نجف رفتن برید سر خونه زندگیتون، اگر قراره تولد بگیرید، این هزینه رو به مقاومت بدید و... از طریق خیریه‌های مختلفی هم می‌تونید کمک کنید، مثلا از طریق خیریه به رنگ زیتون و خیریه خدیجه‌کبری.س، فعلا این تنها کاریه که می‌شه کرد.

Repost from صفحه ۵۸۲
واژه: استیصال. منظورم آن‌هایی که توی این عکس گرسنگی‌شان لنز دوربین را هم بیچاره کرده نیست، بلکه ما هستیم. هرچقدر با خودم فکر
واژه: استیصال. منظورم آن‌هایی که توی این عکس گرسنگی‌شان لنز دوربین را هم بیچاره کرده نیست، بلکه ما هستیم. هرچقدر با خودم فکر می‌کنم چه می‌شود کرد برای این ماجرا؟ هیچ جوابی پیدا نمی‌کنم. جواب ندارد؟ دارد. بعد می‌گویم زیر کولر، وقتی غذای مورد علاقه‌ات را چند ساعت قبل خوردی، اصلا چطور می‌شود راه‌حلی به ذهنت برسد؟ یا حتی اگر رسید و سخت بود، مگر راحت‌طلبی می‌گذارد پی آن را بگیری؟ هزار جور توجیه می‌آید توی سرت که الان فلان کارها را باید برسانم! الان گیرم من راه افتادم، فایده‌ای دارد؟ یا اینکه اصلا اگر می‌شد که خیلی‌های دیگر کاری می‌کردند و الخ. اما همه‌اش توجیه است. واقعیت این است که ماجرای غزه، بین این همه شلوغی زندگی من، فقط یک تصویر دردناک است و بس. مرگ آدم‌های غزه در مقابل تحقیق درباره کیفیت آن جنسی که می‌خواهم بخرم و بین دو تا آپشنش تردید دارم اصلا چیزی به حساب نمی‌آید. با هزار توجیه، غزه گرسنه‌تر می‌شود، کشته‌هایش بیشتر و لایک و کامنت‌ ما که درباره آن‌ها می‌نویسیم هم. این‌ها همه استیصال است. اگر نباشد هم، ادای استیصال است برای آرام کردن خود!

عکس‌‌های قحطی غزه را می‌بینم، ابوصالح دندان پزشک اهل غزه گفته بود «اگر طی ۴۸ساعت آینده غذا، آرد، نوشیدنی، شیرخشک و... به غزه نرسد اخبار بزرگ‌‌ترین قتل عام تاریخ را روی صفحه‌ی نمایش خود خواهید دید.» قلبم یخ می‌کند؛ دردی خفیف می‌پیچد توی شریان‌های خون‌رسانی به مغزم کاش از این درد می‌مردم و این صحنه‌ها را هرگز نمی‌دیدم...

کانال بغلیه برا یه آقاهه است، بعد عکس یک گوشه از اتاقشون رو گذاشتن و خیلی‌ خیلی مرتبه و کتاب‌ها ردیف چیده شدن، یک گلدون هم دارن، به عنوان یک دختر که همیشه کوهی از کتاب روی میزم پخش شده خجالت‌زده‌ شدم، تازه دو سری هم گل نگه داشتم خشکش کردم، اونم چی؟ کاکتوس.

صل الله علیك یا اباعبدالله؛ هرگز آن دل بنمیرد که تو جانش باشی نیکبخت آن که تو در هر دو جهانش باشی غم و اندیشه در آن دایره هرگز نرود به حقیقت که تو چون نقطه میانش باشی هرگزش باد صبا برگ پریشان نکند بوستانی که چو تو سرو روانش باشی همه عالم نگران تا نظر بخت بلند بر که افتد که تو یک دم نگرانش باشی تشنگانت به لب ای چشمه حیوان مردند تشنه‌تر آن که تو نزدیک دهانش باشی گر توان بود که دور فلک از سر گیرند تو دگر نادره دور زمانش باشی وصفت آن نیست که در وهم سخندان گنجد ور کسی گفت مگر هم تو زبانش باشی چون تحمل نکند بار فراق تو کسی با همه درد دل آسایش جانش باشی -سعدی.

نشسته بودم سعدی می‌خواندم رسیدم به این بیت؛ سخن بیرون مگوی از عشق سعدی سخن عشق است و دیگر قال و قیل است دیوان رو بستم و گفتم؛ مامان جدی آدم باید عاشق بشه! خندید. گفتم جدی می‌گم؛ جهان به اندازه‌ی کافی سخت و پیچده است و عشق تنها گریزگاه فرزند انسانه؛ و البته‌ مراتبی هم داره. هر مرتبه‌‌‌ی عشق جلوه‌ای از جمال الهی است حتی عشق به نوع انسان هم زمانی عشق به ماهو عشق است که مبدأ الهی داشته باشه و بالاترین مرتبه، عشق به خود اوست. نوجوان که بودم با حافظ زیاد مأنوس بودم، یک‌سالی است این انس کمتر شده، آن زمان‌ها به پدرم می‌گفتم انسان وقتی عاشق بشه، تنها اون امر رو می‌بینه و در تمام موجودهای جهان یکی رو جست‌وجو می‌کنه؛ همه یکی است و فقط آن چیز است، می‌خندید و می‌گفت؛ بت‌پرستی است که! بعد آن زمان‌ها یک بیت از حافظ را که زیاد دوست داشتم برایش می‌‌خواندم؛ گفتم صَنم‌پَرست مشو با صَمَد نشین گفتا به کویِ عشق هم این و هم آن کنند

یک روز، یک‌جایی، انسان باید خودش را باز یابد؛ بارها، در این روزها، مرا در مناسبات خالقیت، مالکیت و ربوبیتت حساب کرده‌ای، گویی که هیچ بنده‌ای جز من نداری و با زبانِ درخت‌ها، کوه‌ها، آدم‌ها و البته کلمات با من سخن گفته‌ای، به یادم آورده‌ای آنچه از یاد برده بودم را، سخت بود، در این سال‌ها همه‌چیز خیلی سخت بود اما تو، مرا در مناسباتِ تدبیر جهان طوری حساب کرده‌ای که انگار سراسر تنها من بودم و تو! و هرگاه به این فکر کرده‌ام، احساسِ دوست داشته شدن تا مغز استخوانم رسیده است.

•| روزهای پیش از واقعه؛ روز اول تا اینجا جدی جدی قرار است اربعین را عراق باشم، باورم می‌شود؟ هرگز! نمی‌دانم دقیقا چه احساسی دارم، انگار می‌فهمم دارم به کجا می‌روم اما حقیقت آن را نه. از عظمتِ او، همچو پری در گردبادم، حیران و سرگردان. تمام روایت‌هایی که از زوار خوانده‌ام، تمام عکس‌هایی که در این سال‌ها دیده‌ام را شبیه فریم‌های یک فیلم کنار هم چسبانده‌ام و خودم را در تمام جزئیاتی که از هر کدام یادم مانده، تجسم می‌کنم. باورم می‌شود؟ هرگز! تا به‌حال، کربلا، نرفته‌ام، این، اولین، بار است. درخواستِ گذرنامه‌‌ام ثبت شده؛ بارها استعلام گرفتم، نگران بودم که نرسد، که چاپ نشود، امشب برایم پیام آمد؛ هموطن گرامی درخواست گذرنامه زیارتی شما چاپ شد. باورم می‌شود؟ هرگز! اولین بار است که می‌روم و نمی‌خواستم اولین‌بار را تنها زائر باشم و در مشاية قدم بزنم، اولین‌بار هرچیزی در سلول‌های خاکستری مغز حک می‌شود؛ اولین‌بار، همان چیزی شد که از او خواسته بودم، یعنی چیزی که او خواسته بود! باورم می‌شود؟ هرگز! هنوز، احساس می‌کنم ممکن است در لحظات آخر بگوید؛ نه، می‌خواهی بیایی در حریمی که با بال فرشتگان مفروش شده است؟ هنوز فکر می‌کنم، این خیالی شیرین است، مثل همان خواب‌هایی که می‌کشاندم تا نجف، مثل همان رویاهایی که نام حضرت ام‌البنین.س. را فریاد می‌زنم و اشک می‌ریزم. مثل همان خواب‌هایی که به وقت گرفتاری می‌بینم و از عباس.ع. عاجزانه مدد می‌خواهم. تماما خیال است. یعنی این‌که قرار است همچو منی، در پیشگاه شما قرار بگیرد، آن‌ هم نه صرف زائر بودن، خیال است؛ باور پذیر نیست. سيزده، چهارده‌ روز دیگر حرکت می‌کنیم و من؟ شبیه‌ آونگی معلق از سقف آسمان، تاب می‌خورم... سلام علی آل‌یس.

ظرفیت حافظه گوشیم طوری پر شده که نه می‌تونم وارد توئیتر بشم، نه عکس بگیرم، نه فایل باز کنم و نه حتی پیام از پیام‌رسان دریافت کنم. دقیقا چیزی شبیه ظرفیت مغزم در شناخت انسان‌های جدید.