en
Feedback
حرة

حرة

Open in Telegram

تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجه‌الله. - این‌جا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر.

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
243
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+430 days
Posts Archive
خانه برای من یعنی... هروقت نوشته‌های ساجده را می‌خوانم، غلیان کلمات را به وضوح در شریان‌هایم احساس می‌کنم. قبلا گفته بودم نرم می‌نویسد و صمیمی. پانزده‌تا پیام آخر کانالش را نخوانده بودم تا امروز. حیفم می‌آمد هول‌هولکی بخوانم. می‌خواستم حقِ واژه‌ها را به‌جا بیاورم. دو، سه‌ساعت بعد از بیدار شدن از سر جایم تکان نمی‌خورم. دست‌به‌دست می‌شوم. جواب پیام‌ها را می‌دهم. صفحات مجازی را رفرش می‌کنم. میزان کالری‌ای که باید یک‌ انسان بالغ دریافت کند را از دیپ‌سیک می‌پرسم و لیست کاندیدای انجمن علمی فلسفه تعلیم و تربیت ایران را می‌بینم و به آرزوها و ترجیحاتشان فکر می‌کنم. استادم متن مصاحبه‌ای را می‌فرستد. سؤال اول و دوم را تایپ می‌کنم. به سؤال سوم که می‌رسم احساس می‌کنم پاسخ‌هایم برآمده از حالات درونی‌ام است و نه فضای مجازی. توضیح می‌دهم که احتمالا پاسخم، همراه با سوء‌گیری باشد. معتقدم، یعنی از سال‌های دبیرستان و کنکور که از خواب بلند می‌شدم و کتاب را باز می‌کردم، معتقد بودم باید رخت‌خوابم را جمع کنم‌. انگار که روحِ پتو تمام روز به دست‌وپایم می‌پیچید و مرا می‌کشاند تا از درس و تست‌ها به خواب پناه ببرم. همین باور کودکانه باعث می‌شد خواب، همراه با پتو تا شود. امروز بعد از دو، سه‌ساعت این دست‌وآن‌دست شدن، فکر کردم باید شنبه کاری غیر از شرکت در وبینار انجام می‌دادم که یادم نمی‌آید. یک‌هفته منتظر شنبه بودم تا انجامش بدهم اما یادم نمی‌آید. فراموشش می‌کنم. پتو را جمع می‌کنم تا روح خواب، بینِ پتو تا شود. نماز را می‌خوانم و لپ‌تاپ و سالنامه و سه‌ردیف کتاب و جامدادی‌ام را دنبال خودم می‌کشم تا مهر و اسفند هدر نروند یا همین شهریورِ هنوز نرسیده. چادر نمازم را می‌کشم روی خودم، یخ می‌کنم. خانه، برایم اگر یک مفهوم داشته باشد، همان پتویی‌ای است که وقتی کسی از سرما جمع شده، رویش انداخته می‌شود. پاهایم تا اتاق نمی‌روند تا پتو بردارند و شاید ترس از خواب، قدم‌هایم را منجمد کرده. خانه، برایم جایی است که کسی سردش نمی‌شود. این را وقتی فهمیدم که شب‌ها توی خوابگاه پای پروژه‌ای خوابم می‌برد. یا دستانم بین‌ِ صفحات کتاب می‌ماند و وقتی از خواب بیدار می‌شدم، صبحش، در گلویم خار رویده بود و یکی، دو هفته سرما می‌خوردم. همان‌جا بود که یادم آمد هیچ‌وقت در تمام آن بیست‌سال، شب‌ها سردم نشد، یادم آمد هربار حوصله نداشتم تا اتاق بروم و خودم را به خواب می‌زدم کسی برایم بالشت می‌آورد. فهمیدم خانه یعنی جایی که آدم یخ نکند. احساسش، تنش، روحش و البته احتمالا حتی چای‌اش. چند روز پیش در کلاس، استاد می‌گفت چشم‌هایتان را ببندید و هشتادسالگی خود را تصور کنید. روز تولد هشتادسالگی. من اما همیشه خودم را در قامتِ زنی شصت‌ساله دیده‌ام. یعنی دورترین تصورم از خودم، زنی شصت‌ساله بوده که دویدن نوه‌هایش را دور حوض آبی نگاه می‌کند. زنی که همسرش روی تخت چوبی زیر درخت زردآلو حافظ می‌خواند و دنبال عینکی می‌گردد که روی موهایش سفید و خاکستری‌اش زده. به استاد همین راه گفتم. گفتم من هشتادسالگی را نمی‌توانم تصور کنم چون نمی‌خواهمش. اما همین‌که خواست چشم‌هایمان را ببندیم، گفت به تولد هشتادسالگیتان خوش آمدید. بعد همان را زدم زیر گریه. می‌گویند گریه از شجاعت است. من، احتمالا خیلی آدم شجاعی هستم که هرجا دلم می‌خواهد گریه می‌کنم. تصور تولد هشتادسالگی، برایم غیرقابل تحمل بود. یعنی پنجاه‌وشش‌سال دیگر، بودن! و البته از دست‌دادن. دیگر نتوانستم تصور کنم که در هشتادسالگی می‌خواهم چه‌چیزی باشم. ذهنم تصویرها را خودش بازسازی می‌کرد. استاد، زمزمه می‌کرد و ذهنم خودش را به جایی کشاند که ابدا فکر نمی‌کردم چنین تصاویر زنده‌ای هم وجود داشته باشند. مثلا نمی‌دانم آن پیرمرد روی مبل که کنارم بود و روزنامه می‌خواند چه‌طوری بینِ تصاویر جا گرفته بود، و نمی‌دانم آن واکر توی اتاق، آن‌جا چه می‌کرد و چرا آن خانه سنتی با درخت زردآلو جایشان را داده بودند به یک آپارتمانِ دوست‌نداشتنی به سبک مدرن. هرچه بود، رشته‌های عصب مغزم را محکم کشید و گره‌ خوردند. ذهنم، تصاویر را مدام تغییر می‌داد. مردِ توی تصوراتم به سرعت حذف شد. لابد پیرمرد مُرد که البته خدا رحمتش کند. مغزم، مرا کشاند به خانه سالمندان، بین آدم‌هایی که جشن تولد هشتادسالگیم را جشن گرفته بودند، بینِ چهره کسانی که می‌شناختم کشتم اما کسی آشنا نبود. پدر و مادرم نبودند و این باعث شدت گرفتن گریه‌ام شد. در آن سالن صدای فین‌، فین و بغض همه بچه‌ها می‌آمد. روانم را بدجوری دست‌کاری کرده بودند و از این خشمگین بودم.

Repost from N/a
همه بدانند، اینجور نباشد که کسی از یک گوشه‌ای خیال کند دارد از شیعه دفاع می کند و تصور کند دفاع از شیعه به این است که بتواند آتش دشمنی ضد شیعه و غیر شیعه را برانگیزد. این دفاع از شیعه نیست؛ این دفاع از ولایت نیست. اگر باطنش را بخواهید، این دفاع از آمریکاست؛ این دفاع از صهیونیست‌هاست. دیدار جمعی از مردم در روز عید غدیر ۲۷/آذر/۱۳۸۷

در سرم، مردانی با دستار سفید و لباسی سفید، می‌چرخند و می‌رقصند. پلک می‌زنم. رنگ آسمان پریده. در سرم مردانی چوب‌ها را تکان می‌دهند و دور آتش، می‌رقصند؛ و از آن دور دست‌ها، صدای سایشِ انگشتانِ جوانی سی‌وچندساله بر تار، بینِ سوختن چوب‌ها گُم می‌شود. در سرم مادیان‌ها رمیده‌اند، در سرم، زنی، گل‌ِ زعفران را می‌چیند و بینِ موهایش می‌گذارد، پلک می‌زنم، صدای ماشین و موتورها، مردها را، صدای سوختن چوب را، زن را، قنات‌های پر آب را، دیوارهای کاه‌گلی را، گله‌ی چوپان را و شبِ بلند کویر را، نامرئی می‌کنند! و از یاد می‌برم از زن بپرسم آن‌جا، پی چه می‌گشت؟ و آن انبوه آدم‌ها، از شدتِ حلاوتِ کدام خبر، می‌رقصیدند؟ سی‌ویک مردادماه/۱۴۰۵.

به جاش وقتی توی مسابقه در نقش کانادا بودیم برنده شدیم ولی وقتی مدافع حقوق مستضعفان آخر. در این‌ها نشانه‌ای است که ما بیشتر می‌خوره استعمارگر بشیم تا عدالت‌خواه.

شاید فکر کنید ناراحت شدیم. ولی واقعا این آخر شدن بامزه بود‌. چون ما اون ساعات پایانی به تحویل پروژه رو واقعا زندگی کردیم.

از بین هشت‌طرح، طرحمون از آخر اول شد.🦦
از بین هشت‌طرح، طرحمون از آخر اول شد.🦦

یک ایده جالب رو یک‌نفر به من گفتن که؛ آخرش آدم می‌ره تیمارستان و بعد از بالا سیگارش رو می‌اندازه پشت گردن آدمای رندوم و می‌خنده. ایده رو برای دوستم گفتم، گفت خب هرجایی می‌شه این‌کار رو کرد. آره می‌شه ولی اون‌جا می‌گن دیوونه است و کاریت ندارن. ایده جالبیه.

فکر می‌کنم وارد مرحله‌ای مثل رکورد اقتصاد کره شدیم که فشار رو مردم بود. با این تفاوت که بعدش رشدی درکار نیست.🦥

خیلی حرف‌ها برایم عجیب هستند؛ مثلا کسی می‌گوید من گل ارزان دوست دارم و آدم‌های اطرافم انتظار دارند ارکیده و لیلیوم دوست داشته باشم. این حرف‌ها برایم عجیب است! من هیچ‌وقت فکر نکردم چرا باید اقاقی آویزان از درخت را دوست داشته باشم، یا زنبق را، یا بابونه‌های وحشی را، یا شقایقی که در دشت‌ها می‌روید را، هیچ‌وقت فکر نکردم چرا از شکوفه‌های بادام رها شده زیر درختان خوشم می‌آید. یا میوه‌های بی‌شکل کاج‌ها، یا چرا یک‌شاخه شکوفه هلو برایم با ارزش دنیا برابری می‌کند؟ دیالوگ‌ها برایم عجیب است؛ من همیشه فکر می‌کردم و هنوز هم به جد معتقدم اشیاء به خودی خود ارزش ماهوی ندارند. این گل، اگر بابونه‌ است و شقایق و بی‌دوام، چون من، آن‌ها را دوست دارم اعتبار یافته‌اند نه چون آدم‌ها یا اجتماع می‌گوید باید چه‌چیزهایی را دوست داشته باشی! این ساعت، این لباس، این خودکار چون متعلق به من شده‌اند اعتبار دارند نه آن‌که برای من اعتبار بیاورند. احساس ارزشمندی، احساسی فرای چیزهایی است که به انسان پیوست می‌شوند؛ فراتر از روابط است. فراتر از این است که انسان متعلق به یک گروه باشد یا نباشد. فراتر از عضوی از یک خانواده بودن است. اعتبار آدم‌ها، به خودشان است. به این‌که اگر روزی تمام چیزهایی که دارند را از دست بدهند، تمامشان را، باز احساس خالی شدن و عریانی نمی‌کنند.

سال‌های دور از خانه؛
سال‌های دور از خانه؛

دالینگو یا لپ‌هاشو باد می‌کنه، یا یخ می‌زنه و یا سرخ می‌شه و اخم می‌کنه، پرنده احمق و زشت ولم کن.

من که با خودم رودربایستی ندارم، فقط نمی‌خوام باهاش مواجهه بشم. همین.

سلسله نشست‌های نواندیشی در تعلیم و تربیت ❇️ تربیت در مدرسه: روایت‌هایی از سفر در مسیر عاملیت 🔶 ارائه‌دهنده: خانم دکتر نرگس س
سلسله نشست‌های نواندیشی در تعلیم و تربیت ❇️ تربیت در مدرسه: روایت‌هایی از سفر در مسیر عاملیت 🔶 ارائه‌دهنده: خانم دکتر نرگس سادات سجادیه (هیئت علمی دانشگاه تهران) 🔶 زمان: دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵ از ساعت ۱۶ تا ۱۸ 🔶 مکان: خانه یادگیری سرو/ خیابان ستارخان، خیابان همایونشهر جنوبی، نبش کوچه ارکیده چهارم، پلاک ۲، طبقه۳ جلسه به دو صورتِ حضوری و برخط خواهد بود. برای ثبت نام حضوری و بر خط، به لینک زیر مراجعه فرمائید. https://seamorq.net/events/29496ac9-65dd-4902-831c-eb619c4a2e4d 🌿 *خانه یادگیری سرو* 🔶 * بله| اینستاگرام |تلگرام

گاهی که به حمله‌ی نهم اسفند به مدرسه شجره طیبه فکر می‌کنم، صدای کلاس‌های درس را، صدای خنده بچه‌ها را، و لحظه‌ی اصابت موشک را می‌بینم و آن تصاویر و صداها...

از رقابت بدم می‌آید. من، هرگز آدمی نبوده‌ام به خاطر داشتن چیزی یا کسی یا به دست آوردنش، با کسی رقابت کنم. همیشه آن جمله‌ی نادر ابراهیمی یادم می‌آید؛ احساس رقابت، احساس حقارت است. از قضا به خاطر این حس ششم لعنتی که بیست‌وچهارسال است به روحم چسبیده، خیلی چیزها را پیش از رخ‌دادنشان حس می‌کنم بدون آن‌که ادله کافی و مکفی برایش داشته باشم. چه‌طور می‌خواهند نفهمم وقتی به چشم‌هایشان خیره می‌شوم؟ و آهنگ کلامشان را می‌شنوم؟ از آن جمع، از آن جمع تازه‌ی خسته‌کننده، با خیلی‌هاشان بی‌نسبتم. با خیلی‌هاشان آبم توی یک جوب ابدا نمی‌رود. این را از همان لحظه‌ی اول فهمیدم. با خیلی‌هاشان حتی بیشتر از یک کلمه نمی‌توانم رد و بدل کنم؛ شبیه وصله‌ی ناجورم برایشان و آن‌ها هم برای من. و شب‌بخیر. یادم نمی‌آید چندم مرداد است/۱۴۰۵.

آدم نمی‌تواند چیزی را به زور در قلبش بچپاند؛ از لولای‌های پاره گوشت تپنده‌ی در سینه‌اش بیرون می‌زند. دل، راهش را پیدا می‌کند و البته که هرگز به‌ بی‌راهه نمی‌رود.

آدم نمی‌تواند چیزی را به زور در قلبش بچپاند. از لولای‌های پاره گوشت تپنده‌ی در سینه‌اش بیرون می‌زند. دل، راهش را پیدا می‌کند و البته که هرگز به‌ بی‌راهه نمی‌رود.

آدم نمی‌تواند چیزی را به زور در قلبش بچپاند. از لولای‌های تکه گوشت تپنده‌ی در سینه‌اش بیرون می‌زند. دل، راهش را پیدا می‌کند و البته که هرگز به‌ بی‌راهه نمی‌رود.