من ِآشفته
Open in Telegram
اینجا روزانه آشفته و تا جایی که بشود بی پروا مینویسم
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
213
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
213
داشتم
فکر میکردم برای در امدن از این حال ناگوارم که تعریفی فعلن برایش ندارم ،یک:باید گریه کنم،دو:باید بنویسم.
باید قطار کلمات را ردیف کنم روی کاغذ و ذهنم را خلاص کنم از این مه غلیظی که دورش را گرفته.
گریه ام نمی اید.وقتی قرص میخورم اشک ها نابود می شوند.غم شدید و شادی عمیق را حس نمی کنم.اما بدیش این است که آن حس سبکی بعد از گریه را هم می دزدد.تمام مدت سرت سنگین است و نمی دانی چه ات است.میان تو و دردت فاصله می اندازد قرص.اما زندگی این روزها بدون قرص هم در توان من یکی نیست.
گاهی فکر میکنم یک دردی باید اضافه شود بهم تا بتوانم گریه کنم.چند شب پیش به زور خواهرم خوابیدم زیر دست زن که طب سوزنی می کند.سوزن را زد به گوشم.نمیدانم درد اضافه و ناحقی بهم امد که گریه ام گرفت یا حرف زن درست بود که کبدم را تحریک کرده با سوزنی که توی گوشم فرو کرده و خیلی خوب است که گریه کنم.بعد موقع گریه کردن به بخیه های صورتم فشار می امد و بیشتر دردم می گرفت و یاد بقیه بدبختی هام هم میفتادم و بیشتر گریه می کردم.
حال بعد گریه مثل حال بعد ورزش است.انگار تمام زورت را زده ای ،-شده یا نشده -ولی دیگر کاری از تو برنمی اید.دیگر به چیزی توی ان مغز بی صاحبت فکر نمیکنی و سبکی پایان ناپذیر هستی بالاخره به داد تو هم رسیده است.
213
تصمیم را بعد از اینهمه سال مقاومت _من به ظاهر اهمیت نمیدهم و اگر دماغم بزرگ است عوضش چشم هام برق خودش را دارد و لبخندم قشنگ است و مهم عمیق بودن است و نچرال بودن شیک تر است و بسیاری توجیهات دیگر _بالاخره گرفتم.نه زیاد بهش فکر کردم نه نتیجه اش را در نظر گرفتم.
دلم شکسته بود
داشتم فکر میکردم حالا چه کار کنم؟حالا که دوباره همه دنیا جابه جا شده و رویاها و امید ها برباد رفته.
و به قول هدابت:
از همه نقشه های خودم کناره گرفتم،از عشق ،از شوق،از همه چیز کناره گرفتم.
فکر کردم بروم دماغم را عمل کنم.چون کار خاص دیگری نداشتم که انجام بدهم.میخواستم چند روز بخوابم و بعد یک ادم دیگر شده باشم.همان که به ظاهرش اهمیت میدهد و نباید حالا پیر شود.
ان عارفه ی بی خبر در هپروت مانده را که روزی باور کرده بود عمیق بودن بهتر از خوشگل بودن است را توی ان اتاق سرد عمل با دیوارهای پوشیده شده از کاشی سبزش جا گذاشتم.بی خداحافظی.بی اشک و سوگواری.
حالا یک دماغ خوش تراش دارم،یک قلب بی حس.
و راستش شما نمی دانید ولی هجوم اتفاقات جوری ست که دنیای آشنای اطرافم هم انگار دارد از هم می پاشد.
213
از همه چیز کناره گرفته ام .حتا از نوشتن.که زمانی نجاتم می داد.باید می پذیرفتم که با اولین از دست دادن سوگ های بی پایان شروع میشود.و من از پسش برنمیایم.من از پس هیچ کدام از زخم هام برنیامدم.من تن لش و تنبل نبودم اما لوس و وابسته بودم.امروز که عمو مجید بغلم کرد فهمیدم هنوز هم محتاج گرمای تن مردهای گنده ام.با از دست دادن اغوش پدر تمام شدم.از همان نه سال پیش در جرگه مرده ها قرار گرفتم.همین.
213
روی چمن ها دراز کشیده ام.لباس هایم کمی نم گرفته اند.عیبی ندارد.میل دارم با چیزی سبز و زنده بیاویزم،صدای اب تصفیه استخر میاید.صدای ضربه ی به توپ و فریاد این پنج پسر بچه ای که با خودم اوردمشان که روز تابستانی قشنگی برایشان بسازم.برگ های درخت بلند بالای سرم ارام تکان می خورند،نسیمی از روی صورتم می گذرد ،صدای پارس سگ می آید
.برگشته ام به حواسم.جادوی اکنون و همین جا.اقتدارم را از غم و اضطراب شدید پس گرفته ام،شاید موقتا.اما خوبم و جای نگرانی نیست.از پس چهل سال دیگر هم میتوانم بربیایم.
213
سرها بریده بینی،بی جرم و بی جنایت
حس میکردم دنیا دوباره دارد متلاشی می شود.فکر کردم بعید نیست توی این سن قلبم بایستد.قلبم تحت فشار بود و دیگر میدانستم از پس این موقعیت تنهایی برنمیایم ،خودم قرص آلونتا را شروع کردم
و سکوت کردم.گذاشتم وزنه ی چند کیلویی ارام ارام از روی قلبم سبک شود.فکر های مزخرف سراغم می امد.مثلن فکر میکردم دوباره نشد؟فکر میکردم قرار نبود این جور موقعیت ها که قلب ادم را اینطور می چلاند،یکی دوبار بیشتر در زندگی پیش نیاید؟فکر کردم شاید ایراد از من است؟فکر کردم حتا شاید دوست داشتنی نیستم؟شاید بامزه نیستم؟شاید خیلی چیزها نیستم؟
بعد فکر کردم نباید با خودم بجنگم چون برای بعد از این غیر خودم کسی را ندارم.گریه کردم.به خاطر تلاشی که کرده بودم و نشده بود.به خاطر ته مانده ی جرات و اعتمادی که برایم مانده بود و جمعش کرده بودم و یکبار دیگر امتحان کرده بودم و باز تکرار شده بود.غمگین بودم ،خسته بودم.بی حوصله.بی انگیزه .و مطلقن نمیخواستم ادامه بدهم.
ولی می دانستم می گذرد.میدانستم جایم امن است.دنیا متلاشی نمی شود و زندگی از همه چیز قوی تر است و ماجراهای خودش را هنوز دارد.
دست کشیدم روی قلبم و خواستم مرا ببخشد به خاطر اینکه به تپیدن ارامش هیچ وقت قانع نبوده ام.
میدانستم باید صبر کنم و برای اینکه حال بدم را به حال خوب تبدیل کنم عجله نکنم.
روزهای زیادی بدون اینکه سعی کنم ادم مفیدی باشم فقط با خود غمگینم چای خوردم و از غم رها شدگی ام عبور کردم.
