من ِآشفته
Open in Telegram
اینجا روزانه آشفته و تا جایی که بشود بی پروا مینویسم
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
213
Subscribers
+124 hours
No data7 days
No data30 days
Data loading in progress...
Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+23
in 0 channels
August '260
in 0 channels
Get PRO
July '26
+19
in 2 channels
Get PRO
June '260
in 2 channels
Get PRO
May '26
+19
in 1 channels
Get PRO
April '260
in 0 channels
Get PRO
March '26
+13
in 1 channels
Get PRO
February '260
in 2 channels
Get PRO
January '260
in 0 channels
Get PRO
December '250
in 0 channels
Get PRO
November '250
in 0 channels
Get PRO
October '25
+17
in 0 channels
Get PRO
September '250
in 1 channels
Get PRO
August '25
+130
in 5 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 09 September | 0 | |||
| 08 September | +1 | |||
| 07 September | 0 | |||
| 06 September | 0 | |||
| 05 September | 0 | |||
| 04 September | 0 |
Channel Posts
گذرنامه
شماره ۴
چیزی که این چند روز ازارم میدهد مردن ذوق های کوچک است.مثل ان سرزندگی روز اول سفر که عمومن تغییر فضا بهت میدهد،ان را هم تجربه نکردم مثل خوردن یک غذای گران با ظاهر خوب ولی بی مزه، می ترسم که دنیا قرار باشد بعد از این همین قدر بی رنگ و بی ذوق بگذرد همیشه.نکند دیگر خوشحالی ان طور که باید ننشیند توی قلبم؟
مشکل اینجاست که خوش نمیگذرد دیگر،فقط بد نمیگذرد.
اینجا بعد از سالهای طولانی که مقصد سفرهایم بوده حالا تکراری و پر از خاطره است.هر بار هر مکان مرا یاد آدمی می اندازد.ادمی که یا دوستش دارم یا نه.یاد روزهایی که رفته است.برای همین سفر ان کارکرد کشف و اصالت در لحظه بودن خودش را از دست می دهد.همه چیز خیلی زیباست اما بی فایده است.
این چند روز ننوشتم تا با خودم کنار بیایم که ناشکری نکنم.اما حس که زوری نیست.نمیتوانم خوشی را به زور تزریق کنم توی ذهنم،خوش نمیگذرد دیگر!
توی روزهای جنگ سفرنامه منصور ضابطیان به کانادا را گوش میدادم،سعی میکنم یادم بیاید چطور از موقعیت های ساده و بی هویت نوشته بود.از تجربه ی بی مزه و خالی این غرب دور.شاید تجربه جنگ با امریکا باعث شده لذت نبرم،همه چیز به نظرم بی رحمانه می آید.رفاه و سر سبزی و فراوانی و ارامش ادم ها.اینکه اینها مجبور نشده اند از خانه هایشان فرار کنند از هول بمباران.اینکه ما و بچه هایمان سال ها تقاص این جنگ لعنتی را یک طرفه می دهیم لجم را درمی آورد.ما ادم های معمولی ای بودیم مثل اینها ولی برابر نیستیم انگار.و این خوب طبیعیست که توی ذوق ادم ترومازده بزند.
بفرما،وقتی نوشتن ادم را به جواب مسیله اش می رساند،چرا ننویسم؟!
| 2 | گذرنامه
شماره ۳
یک وبلاگی داشتم مدت ها که اسمش را گذاشته بودم« در گذر از نیاسودن»
نمیدانم این اسم را از کجا اورده بودم،شاید وامدار شعری بود.
حال عنوان این نوشته ها را گذاشته ام «گذرنامه» و «سفرنامه » نگذاشته ام.
اولن که ایهام جالبی دارد بین گذرنامه (پاسپورت) و نوشته ای که در گذشتن و رفتن پیوسته می نویسی.
ثانیا گذر نامه را می توانی بعد از برگشتن از سفر هم ادامه بدهی.
ثالثن این نوشته ها بیشتر درباره ی من است ،درباره حال و هوای من در شهر و سرزمین هایی که از انها می گذرم.
فرودگاه لس انجلس خلوت بود.این فرودگاه یکی از پر استرس ترین موقعیت هایی است که من توی زندگیم تجربه کردم.هیچ وقت نمی دانی اینبار چه می شود.وقتی صف چکینگ پاسپورت طولانی باشد این استرس کش می آید.امروز غیر از پرواز ما کسی توی صف نبود و صبح بود و افیسر خوش اخلاق بود.چند تا سوال نرمال پرسید.گفت چند وقت است بیرون امریکا بودی و دلیلش را خواست.اگر جواب درستی انطور که باید ندهم می فرستندم توی ان اتاق زجر،که زیر نگاه ها و ژست ترسناک پلیس امریکا یکم تحقیر بشوم تا بفهمم ورود به امریکا الکی نیست.بعد از سه چهار ساعت که معطلت میکنند به عمد در حالی که حق نداری از جایت تکان بخوری،خق نداری به وسایلت دست بزنی یا موبایلت را نگاهی بیندازی صدایت می کنند.حرف هایشان اغلب تهدید است برای بار بعدی.
اما امروز خوش شانس بودم و افیسرم نایس بود.گفت ولکام و من برای سمانه که دم در فرودگاه منتظرم بود گیف رقصیدن فرستادم که «رد شدم راحت»
حالا پنج صبح است و من توی اتاق سمانه خوابیده ام امشب.سمانه دوست دوران دبیرستان من است.روز اولی که دیدمش تابستان اول دبیرستان بود و ما هر دو یک سطح زبان قبول شده بودیم.
چند روز پیش به سینا که خیلی توی پیدا کردن دوست سختگیر است و استرس مدرسه جدید را دارد میگفتم که وقتی شصت تا پسر بچه ی دقیقن همسن خودت توی مدرسه هستند نگران چی هستی.کافیست به بغل دستی ات بگویی مدادم را جا گذاشتم،تو مداد اضافه داری؟تا باهم دوست بشوید.گفتم من بهترین دوست هایم بغل دستی های مدرسه ام هستند.
حالا اینجا توی اتاق سمانه ام،با صدای نفس هاش می نویسم و خدا را شکر می کنم که از غم و تنهایی دیشب نجاتم داد.
«اصلن دوستی برای همین بود،برای گم نشدن در برهوت جهان!» | 153 |
| 3 | گذر نامه
شماره ۲
پرواز ترکیش ایر لاین ،به سمت لس انجلس
دیشب را در یک هتلی ده دقیقه ای فرودگاه استانبول گذراندم.ساعت ده شب بود،وقتی بلیط میگرفتم مرد گفته بود:از وقتی جنگ شده پروازهای خارجی به ایران نمی ایند.برای اینکه به پرواز مقصدت برسی باید یک شب زودتر از ایران راه بیفتی و یک شب هتل بگیری استانبول
شانسی که اوردم «اقای خانواده» توی پروازم بود.یک داستانی نوشته ام چند سال پیش که از اشنایی با این اقا و خانواده اش الهام گرفته بود.مرد مرا یاد خانواده ای میاندازد که ندارم.مرد پیشنهاد داد مرا برسانند تا هتل و این برای من ان وقت شب و ان جای نا اشنا غنیمت بود.
راه تاریک بود و هوا دم کرده.هتل دور اقتاده بود از شهر و به طرز بدی خلوت بود.چیزی که می دیدم یک محوطه ی بزرگ بود با چند تا ساختمان دو طبقه که چراغ های همه ی اتاق ها خاموش بود.وقتی رسیدم توی اتاق در را قفل کردم و زنجیر پشتش را انداختم،حس میکردم توی برهوت جهان گم میشوم از تنهایی.میدانم از شب های دنیا گریزی نیست.هر چند وقتی بالاخره جایی گیرت می اندازد و پشتت را می لرزاند از ترس.
چنگ زدم به ریلزهای خنده دار و ادم های آشنای اینستاگرام،میترسیدم خواب بمانم توی همان هتل واز پرواز بعدی جا بمانم.زنگ ساعت را به فاصله ی یک ربع یکبار تنظیم کردم روی سه صبح
،با صدای رعد از خواب بیدار شدم،باران تندی می امد ،صورتم را شستم ،همان لباس های دیروز را پوشیدم وسایلم را برداشتم و بدون اینکه روشنی صبح را ببینم سوار ماشین هتل شدم که برساندم به فرودگاه.
فرودگاه ترکیه برای پروازهای امریکا یک سکیورتی امنیتی دارد به اسم gozen.چند بار بیشتر از حد معمول ادم را میگردند و سوال های مزخرفی ازت میکنند.Are you travelling on your own?
مردی توی گیت روی سه صندلی دراز شده و خوابش برده.همه صف کشیده اند برای سوار شدن به هواپیما،نفرهای اخرم که بلیطم را به مرد مسیول نشان میدهم.به مرد می گویم یک نفر انجا خواب است.سالن خالی به نظر می رسد،پشتی صندلی ها مانع می شوند که کسی مرد خواب را ببیند.مرد میپرسد:are you sure?inside?
مرد میگوید صدایش می کند و من سوار هواپیما می شوم.
سیزده ساعت پرواز،ساعت هشت صبح به وقت استانبول است.چهل و هشت ساعت گذشته فقط سه ساعت خوابیده ام که خوب است.بیشتر پرواز را میخوابم .وقتی ادم میخوابد همه چیز بهتر می شود.ساعت ها تند تر میگذرد،راه ها کوتاه تر به نظر می اید و تمام روز و سختی هایش فراموش می شود.خواب مهم ترین مسکن این زندگیست.
حالا فقط دو ساعت مانده تا ظهور غول این مرحله که انهم ورود به امریکاست! | 170 |
| 4 | گذر نامه
شماره یک:
پرواز ماهان تهران به استانبول
زن شبیه هندی هاست.نگاه تیزی دارد.راحت سوال میکند و باکی ندارد که وارد حریم خصوصی کس دیگری شوذ.به وضوح به جواب ها اهمیتی نمیدهد.دختر چهارده ساله اش را فرستاده کمپ توی شهر مالایا،میگوید دو هفته پیش گذاشته اش اسپانیا و حالا دارد پسرش را میبرد که دو سال قبل از اینکه سرباز شود برود مدرسه مادرید.میگوید پسرش دوست ندارد ولی او فکر میکند این بهتر است.ایران ماندن چه فایده دارد؟هواپیما گرم است و هنوز راه نیفتاده.با شال سرم خودم را باد می زنم و زن می گوید حجابت را برنمیداری؟
یاد ریلز کوتاهی که دیروز توی اینستاگرام دیدم میفتم و کفرم در می اید.یک مردی که نمی شناسمش توی برنامه ی ضیا با ظاهر مذهبی نشسته و دارد نطق میکند.میگوید خانم های چادری و محجبه بعضا با تنفر به بی حجاب ها نگاه می کنند ولی من توی نگاه بعضی از این خانم ها میبینم که دچار مسیله می شوند.زنی را دیدم که زن میانسال دیگری را که بدون روسری بود نگاه می کرد و دچار حسرت و مسیله شده بود که جور دیگری هم میشود زندگی کرد و فاحشه نبود.پوووف.دلم میخواهد همه مردها در این خصوص دهانشان را ببندند. بر خلاف رویه ی معمولم کامنت می گذارم زیر پست.میگویم لازم نیست شما نگاه زن ها را به همدیگر تفسیر کنید.اجازه بدهید خودمان حرف بزنیم سنگ هایمان را باهم وا بکنیم.
بدنم از صبح امروز تنس است و مغزم خوابیده.صدبار چک می کنم که مدارکم را جا نگذاشته باشم.باز خیال میکنم چیز مهمی را شاید یادم رفته.
خداحافظی با بچه ها باز هم مثل همیشه دردناک بود و به رغم دردناکی من فرار کردم از تجربه ی دردش.گفتم خیلی زود میگذرد و چند سال دیگر باهم سفر میکنیم.
حس میکنم باید بابت خیلی چیزها گریه کنم ولی وقتش نیست الان.می نشینم توی ترانسفر فرودگاه و خوشحالم که دارم از ترافیک عجیب غریب این هفته ی تهران دور می شوم .هنوز تهران را دوست دارم؟نمی دانم.تراپیستم می گوید نمی دانم را وقتی میگویم که میخواهم از تجربه ی احساساتم فرار کنم.نه حقیقتش دیگر تهران را دوست ندارم.تهران شلوغ جنگ زده بدون بنزین و برق و گاز با الودگی هوا و مدرسه های همیشه غیر حضوری اش را دوست ندارم.با این ادم های ناامید و خسته و عصبانی اش که همه شان هر چه بودند بعد از این یکسال بدتر شده اند،دیوانه تر،ردّی تر. مثل خودم.من هم یک تهرانی خسته ام. | 152 |
| 5 | دیشب باز
خواب د را دیدم.این «باز» نه به این معنی که هر شب این اتفاق بیفتد ولی خوابش را هر سال چند باری میبینم.شاید بیشتر از بیست سال باشد.یکبار دیدم توی اتاق بچگی هایم همان که دیوارهایش آبی بود و پنجره بزرگی داشت مرا می بوسید.یکبار روی تاپ حیاط بزرگ مامانی٬دست انداخته بود گردنم و می خندید.یکبار دیگر یادم هست یک کاپشن خاصی پوشیده بود و از دور نگاهم می کرد و برق آن نگاهش تا چند وقت هر روز جلوی چشمم بود .یکبار دیگر من رفته بودم یک مراسمی که داشتند ازش تقدیر می کردند و من با حسرت نگاهش می کردم.این یکی حتمن از آن شعری جا خوش کرده توی ناخوداگاهم که سال ها پیش زمزمه اش می کردم که «محبوب من به سان خدایان ستودنیست »اما سال های اخیر هربار خوابش را می بینم یک طرفه دعوا می کنم و حتمن یادم هست که بگویم خیلی «لق » است و او هربار با نگاهش می پرسد لق یعنی چه و من برایش توضیح نمی دهم. چون دیگر حتا شایسته ی اینکه حرفم را بفهمد هم نمی دانمش. اما کماکان خوابش را می بینم. | 271 |
| 6 | دارم اب دوغ خیار میخورم و یادش افتاده ام.
کشمش را کم میریختم چون زیاد دوست نداشت.خیارها را ریزو یک دست خورد میکردم که از سر لاغر بطری اب معدنی رد شود و بطری را ببرد کارخانه فردا ظهر خالی کند توی ظرف و دوغ و ماست بیشتری بهش اضافه کند و یخ بریزد و چند نفری توی گرما بخورند.
حالا کشمش را با خیال راحت ریختم و خیارها را درشت و نامرتب خورد کردم.اما باز «یاد»امده بود نشسته بود توی ذهنم و دست برنمیداشت.
دنبال یک نشانه بودم.داشتم میخوابیدم که دیدم استوری ام را لایک کرده.همین حرکت کوچک باعث شد گوشهایم داغ شود،قلبم تندتر بزند.زیر پوستم گرمای دیگری حس کردم.فهمیدم هنوز فرق دارد برایم. | 371 |
| 7 | توی یک پادکستی شنیدم که زندگی یعنی بدبختی،بدبختی،بدبختی،یک فرصت برای نفس کشیدن،دوباره بدبختی،بدبختی،بدبختی..
کاش می توانستم زندگی را کمی به سمت دلم می چرخاندم.مثلن دوست داشتم خواهر محبوبم انقدر دور نبود.یا یک فرصت داشتم برای عاشق شدن.همین.
یک جایی فروغ نوشته:فعلن می سازم.چه میشود کرد؟مگر میشود دنیا را پاره کرد و از توش خوشبختی بیرون اورد.همین است که هست.
توی هجم شلوغی ها و دیوانگی های زندگی،خبر خوش این است که امشب یا همین فردا شاید فرصتی برای نفس کشیدن پیدا کنیم.
همین خود من انتظار جمعه را می کشم که دوست از فرنگ برگشته ام را دعوت کرده ام خانه ام و دلم
میخواهد بعد از صد سال خودم برایشان غذا درست کنم. | 431 |
| 8 | ملاقات ناخوشایند امروز تمام انرژیم را گرفته .
ثبت نام مدرسه سینا
به مشکل خورده.لازم است بگویم که من متنفرم از مشکل خوردن یک چیزی که باید روتین جلو برود و از چالشی که نظم را بهم بزند بیزارم اما خیلی چغرشده ام در حل چالش ها.شش ماه است هفته ای دوبار رفته ام یا زنگ زده ام به مدرسه مورد نظرم.میان پایه است و تعویض مدرسه سخت تر است.
رسیده بودم به تهش،یعنی انقدر حرف زده بودم و دلیل اورده بودم که همه ی معلم ها و معاون اجرایی و مدیر مدرسه را باخودم همراه کرده بودم.یکهو سر وکله موسس پیر مدرسه مذهبی پیدا شد و گفت نه :این بچه نمره ی قبولی مدرسه ما را ندارد و ال و بل ..
خلاصه وقت گرفتم از اقای موسس که راضی اش کنم.داشتم از ویژگی های سینا صحبت میکردم و تمام تلاشم را میکردم که قانعش کنم که یکهو وبی مقدمه گفت چرا جدا شدین؟
فکر کردم این سوال الان چه ربطی دارد ؟بعد فکر کردم خب شرایط خانواده مهم است.ولی چون مدرسه همان مدرسه پسر بزرگم است تعجب هم کردم ،ذهنم را جمع کردم که دلایلی که خیلی وقت است دیگر نیاز نیست برای کسی توضیح بدهم را برای این مرد غریبه توضیح بدهم.
به طور واضح برایش مهم نبود چه میگویم ،گفت به هرحال زن باید حرف شنوی داشته باشد.رییس خانه مرد است.باید زن نیم من شود.در دقاع از خودم گفتم قضیه بر عکس است.من زیادی حرف شنوی داشتم.برایش مهم نبود.گفت خانوم من یک جلسه می گذارم با اقا و شرط ثبت نام بچه را این میگذارم که بهم رجوع کنید.حقیقتن شوکه شده بودم.چه ربطی داشت این قضیه به ثبت نام مدرسه؟کلن تو چقدر باید بی ادب باشی که اینطور نظری بدهی؟
ادامه دادم که ممکن نیست و ..او هم ادامه داد که شما اگر میخواهید مادر خوبی باشید و ازدواج نکنید،خب برگردید پیش همان اقا،کاری به هم نداشته باشید چه فرقی می کند.اگر کتک تان نمی زند ،با زن دیگری روی هم نریخته یا چه؟
فکر کردم این مرد اصلن نمی داند انسان چیست و به چه چیزهایی نیاز دارد.
گفتم اقای معلم شما متوجه نیستید و از اتاق امدم بیرون.
فکر کردم چه اصراری دارم پسرم را بگذارم زیر دست این مغزهای پوسیده.مرد کل روز من را از بین برد،به خیال اینکه توی رزومه اش ثبت کند که من یک خانواده فروریخته را دوباره سرپا کردم.حالم از خودم(که هنوز به این ادمها اعتماد دارم)، از او و از تفکر مریض حاکم بر جامعه بهم می خورد. | 505 |
| 9 | چند سال پیش،یک دوستی مجازی ای با کسی داشتم،چون ظریف و نازک بین بود می توانستیم باهم حرف بزنیم.اشتراک دیگری نداشتیم.توی جهان هم جا نشدیم.کم کم فاصله گرفتیم و تمام شد.
چند روز پیش،یک پیام عادی امد روی موبایلم،نوشته بود:من آسترالیا هستم.
خنده ام گرفت.
اصلن یادم نبود که قصه ای که فقط بین من و دو سه نفر از دوستهایم بود را برایش تعریف کرده ام یک روزی.
ماجرا این بود که محل کارشوهر یکی از دوست های صمیمی من آستارا بود .چند سال پشت هم دوستم عید ها میرفت آستارا،ما توی خودمان اسمش را گذاشته بودیم آسترالیا که سفرهای دوستم باکلاس تر به نظر برسد.
دیدم این ادم چقدر خوب به من گوش داده .خوشم امد.گفتم چه خوب یادت مانده.گفت:معمولن به یادت هستم!
چقدر مهم است که ادم در یاد کسی باشد.
بعد فکر کردم دیدم من از یادها گریخته ام.انقدر برایم درد داشته که به یاد کسی باشم که دیگر یاد گرفته ام بی هیچ کسی توی ذهنم باشم.این را بلد نبودم.همیشه باید به کسی فکر میکردم.اخریش پدرم بود که یادش را دو دستی چسبیده بودم.یکی دوماه پیش توی جلسه ی درمان،دستم را از دست پدر به زور کندم.ده سال بود دست پدر را از قبر بیرون نگه داشته بودم.خودم هم خسته شده بودم.دوباره پدر را خاک کردم بعد از ده سال و با دو دستم برگشتم خانه.دو هفته واقعن کتفم یخ زده بود و هر کار میکردم تکان نمیخورد.کم کم خوب شد دستم.
اما وقتی کسی یاد کسی را ندارد زندگی سرد و بی معناست.به تراپیستم گفته ام به عنوان یک فاصله زمانی بین دوتا چیز(چیزی که از دست رفته و چیزی که به دست می آید)این روزها را حاضرم اینطور در خلا طی کنم،اما برای همیشه نه...دلم میخواهد کسی روی ذهنم زندگی کند.۲۴ساعته در یادم باشد،کسی که اینبار شاید بیشتر از من بماند.چرا که بی دوست زندگانی هیچ وقت ذوقی ندارد.. | 3 196 |
| 10 | چند وقت است یک ماشین جدید گرفته ام.به سختی از ماشین قبلی که یادگار پدرم بود گذشتم و ماشین دیگری به این امید که دیگر من را توی خیابان نگذارد و کولرش درست کار کند و جوش نیاورد خریدم.
ماشین جدیدم خیلی قشنگ است،تقریبن عاشقش شده ام سرسنگین راه می رود و الارم هیچ خطایی را نمی دهد.
اما با همه ی قشنگیش یک چیزیش هست.یک عیبی دارد که راحت خودش را نشان نمی دهد.باید یک ساعت و نیم باهاش راه بروی،هوا گرم باشد،بعد یکهو توی سربالایی دیگر گاز نمی خورد.از ان بدتر همان جا خاموش می شود.اسم این عیب را بگذاریم نقص دیر اشکار شونده.
هفته ی پیش بردمش نمایندگی داخل شهر،گفت چک کرده وهیچ چیزیش نیست.توی راه برگشت دوباره عیب خودش را نشان داد.تعمیرکار گفت نمیدانم ببریدش نمایندگی مرکزی.
راستش می ترسیدم تا جاده مخصوص پشتش بشینم و یکهو خاموش کند.کفی خودروبر گرفتم.وقتی رسیدیم تاکید کردم که این نقص دیرآشکار شونده دارد.گفت بماند اینجا بررسی کنیم.بعد از چند ساعت تعمیرکار جدید زنگ زد که اپدیت جدید کردم.نیم ساعت باهاش رانندگی کردم.هیچ چیزیش نیست.بیا ببر.به این شرط که با خودش بروم توی سربالایی امروز رفتم دنبال ماشین.با تعمیرکار دور زدیم و گفت که اپدیت های جدید خیلی خوب است و هیچ مشکلی نبود.ماشین را اوردم.بعد از یک ساعت و نیم نزدیک خانه وسط سربالایی شلوغی،باز خاموش کرد.
به تعمیرکار زنگ زدم همان وسط.گفت بگذار روی کفی و بفرستش نمایندگی دوباره.گفتم شما که گفتین درست شده.گفت حالا مشکلش رافهمیدم.تا الان نمی دانستم.
یک مشت حرف امیدوار کننده زد.چون من گفتم که حالا چه کار کنم با این ماشین قشنگی که قرار بود زندگی ام را راحت تر کند؟
فکر می کنم ماشین جدید خیلی شبیه خود من است.همه چیز به ظاهر خوب است،توی خیابان همه نگاه ها را به سمت خودش میگرداند و هر تعمیرکار تازه واردی نمی تواند تشخیص بدهد ایراد کارش کجاست.
سر سنگین راه می رود،انگار هیچ مشکلی ندارد اما توی سربالایی انقدر گاز نمی خورد که نگاه می کنی از همه ی ماشین ها جا مانده،بوووم.خاموش می شود.دیگر حرکت نمی کند.
تعمیرکار میگوید ما از طرف نمایندگی رفته ایم چین و دوره دیده ایم.
میگوید چند روز دیگر یک گروه چینی می ایند برای اپدیت جدید و مخصوص خود این برند.میگویم کی؟میگوید با این اوضاع معلوم نیست.
نمیدانم دل خوش کنم به تعمیرکار حاذق تر؟
هست آیا؟
القصه ما این روزها چون شیخ با چراغ گرد شهریم (هم برای خودم هم برای ماشینم )که ان چه یافت می نشود آنم (تعمیرکارم) آرزوست... | 398 |
| 11 | از صبح فقط به خواب فکر میکنم.۷۵٪ مغزم کار نمیکند.اما اگر بخواهم بگویم چه چیزهای بی اهمیتی را حل و فصل کرده ام،در قابلیت های ادمیزاد تجدید نظر می کنید.دیشب را خیلی خیلی کم خوابیدم.چند دفعه به فواصل
خوابم میبرد و از خواب میپریدم و هی به ادمهای شب قبل فکر میکردم.
نمیفهمیدم چه چیز ان جمع مادر و پسری انقدر حالم را بد کرده بود.توی راه برگشت تپش قلب گرفته بودم و موقع خواب نمیتوانستم مثل همیشه به خودم و زندگی اعتماد کنم و در ارامش بخوابم.
مادری که دعوتمان کرده بود به کافه خودش مادر مجردی بود،اولین نفر رسیدم.با برادرهای خوش تیپش نشسته بود،برادرهایش برای اینکه متاهل باشند هم زیادی جوان بودند چه برسد که پدر هم شده بودند.از راه انداختن کافه گفتند.از اینکه چهارسال بازسازی ان خانه قدیمی طول کشیده بود و افتتاحش دی خورده بود به اعتراضات.
کم کم همه رسیدند،پسرها رفتند پی بازی و مادرها باید با هم حرف میزدند.یکی با دختر بیست ساله اش امده بود.از خاستگارهای دکتر و کتابخوان دخترش میگفت که دختر خوشش نمی اید.مادر گفت این نسل فقط دنبال ادم بازاری و پولند.
برادر خوش تیپ صاحب کافه از کنارمان بلند شد،گفت از دیدنمان خوشحال شده،گفت من هیچ وقت اینهمه خانوم دکتر باهم ندیده بودم.وقتی رفت زن از شیطنت برادرهایش گفت.گفت که حق مسلم خودشان میدانند با زن ها لاس زدن و حتا بیشترش را.گفت خیلی عادی شده توی جامعه.من انگار این واقعیت دیگر برابم زیاد تکرار شده بود.انگار نه که شامل حال من هم بشود.حس کردم خیلی گذشته از وقت هایی که مردهایی فریبم داده اند.دیگر نگرانم نمیکرد دانستن این وضعیت
.
یکی از مادر ها دکتر زنان بود.بغل دستی هایش یواشکی ازش سوال میکردند، دکتر با صدای بلند دارویی برای زیاد شدن میل جنسی پیشنهاد کرد.یکی پرسید علامت یائسگی چیست؟یکی گفت بلوغ پسرم به یائسگی من برخورده،خدا به داد برسد
.
دکتر گفت دخترهایی که باکره نیستند وعقد می کنند نباید مهریه بگیرند.من اعتراض کردم،یکی گفت تو پسر داری ها از دید پسردارها باید نظر بدهی.
مادری که مهمانمان کرده بود در گوشم گفت به کسی نگو امشب تولدمه.گفتم کاش می گفتی.کیک چی؟نمیخواهی شمع فوت کنی؟
دلم گرفت از تنهایی اش.از اینکه فکر کرده امروز را چطور بگذرانم که زیاد به تولدم فکر نکنم.
تصمیم گرفته مارا دعوت کند.کسانی که اصلن به تولد او اهمیتی نمی دادند.
یکی از مادرها برادرشوهرش خاستگار من بود قدیم.مامان به خاطر موهای سفید شده اش گفت این پیر است و ردش کرد.زن گفت اشتباه کردی.اینها سیدند.خانوم دکترزنان گفت به نظر من هم سیدها ،هات ترند.
هی میگفتند چقدر دنیا کوچک است و چقدر ادم ها به ادم ها میرسند وقتی با هم آشنا می شوند.
من میخواستم زودتر بیایم خانه.مضطربم کرده بودند ادم ها.فکر کردم به تختم.تعطیلات طولانی تمام می شد و من فکر کردم دلم میخواهد تا ظهر فردا بخوابم ولی باید صبح زود بیدار میشدم.
البته کل شب هم خوابم نبرد. | 429 |
| 12 | ۸ تیر
چند سال از تاریخ عروسی ام که نه تیر بود گذشته.سال ۸۹ تا سال پنج.می شود شانزده سال.اووف ..
چند سال از مرگ مامانی مهدی می گذرد؟سال ۸۴.می شود ۲۱ سال.
مامانی مهدی کمرنگ و نحیف بود.بر خلاف همه بچه هایش که سابقه ی چاقی دارند مامانی اما لاغر بود.مامان هم الانا لاغر شده به خاطر قند.شاید من چاقی مامانی را ندیدم و یادم نمی آید.ادم وقتی مادربزرگ می شود اوج زندگی و جوانی اش رفته.پس توی خاطره نوه هایش تصویری از شادابی و زمان اوجش وجود ندارد.من هم مامانی را از اول پیر دیدم و همیشه پایش درد می کرد.موهایش کوتاه بود و به عمد از جواهرات دوری می کرد.مامانی خیاطی می کرد.برای مراسم های مهم مثل عروسی خاله مامانی برای همه ما لباس می دوخت.اتاق کوچکی که چرخ خیاطی مامانی توش بود هنوز تصویرش تازه و زنده ست.عصر ها بعد از نهار با خاله و مامان از اشپزخانه به ان اتاق کوچک می رفتند.ما توی حیاط بازی می کردیم و وقتی دنبال مامان می گشتیم آنجا میان پارچه ها و قرقره های رنگارنگ پیدایش می کردیم.مامان برای لباس ها با کاغذ های کاهی قهوه ای الگو می کشید و خاله سوزن هایی که چشم مامانی نمی دید را برایش نخ می کرد.
نزدیک ترین اشتراک من و مامانی در یک کفش کالج مشکی چرم بود که پدر برایمان از ایتالیا آورده بود.هنوز آن کفش های جفت شده پشت در شیشه ای حیاط مامانی را یادم هست.
پدر عاشق کفش بود.همیشه کفش های قشنگی از ایتالیا برایمان سوغاتی می اورد که بستگی داشت سایزش به کی بخورد.احتمالن این دو تا کالج سایز پای من و مامانی در امده بود شانسی. کفش مامانی پشتش خوابیده بود.برای همین اشتباه نمی کردم در پوشیدنش.
بعدها فکر کردم به اینکه چرا باید کفشی را می پوشیدم که مامانی لنگه اش را می پوشید؟
فرق نبود ان موقع میان یک بچه دوازده ساله و یک زن شصت ساله؟چرا حرفی نمی زدم؟چرا نمی گفتم دلم کفش دیگری می خواهد!
توی خانه ی ما همیشه رنگ های شاد و دخترانه مال خواهرهام بود.سرخابی،آبی کمرنگ ..
مامان می گفت به من نمی آید.مامان برای من لباس سفید می دوخت. خواهرم خودش سفید بود.
مامان بود که میدانست من چی بهم می آید.هرچیزی که خودم دوست داشتم از فیلتر نگاه مامان رد میشد.مامان سعی می کرد قشنگ ترم کند.کم کم دیگر دلم چیزی نمیخواست.چمدان سوغاتی پدر که باز میشد من می نشستم کنار.انها انتخاب می کردند.مامان سهم من را کنار میگذاشت.مامان بهتر از من میفهمید چی به من می آید و چی نمی آید.مامان من را تبدیل کرد به دختری که کفش های سیاه چرم را مثل مامانی بپوشد و فکر کند قشنگ است.من ممنون مامان هستم.حتا الان توی تراپی تا میرسیم به دیواری که تراپیستم میگوید گنج پشت ان است و خرابش کن،موضوع را عوض میکنم.نمی توانم دیواری که مامان با محبت و صرف جوانی اش برایم ساخته را خراب کنم و خوشحال شوم.میترسم همانطور که پشت خواهرهایم به من میگوید که انها ناسپاسند،من را هم ناسپاس بداند.برای همین همه چیز برایم بی اهمیت است.حوصله ندارم و حتا در تراپی به راه بسته خورده ام.
این نوشته منسجم نیست.میخواستم راجع به مامانی بنویسم.اما عارفه این روزها که دارم بهش توجه می کنم -یکه و تنها-بدون تایید مامان،پدر،پسرهام،خواهر و برادرم،یا مردهایی که توی زندگی ام امده اند و رفته اند، از لابه لای نوشتنم به سختی خودش را می آورد بالا.میبینم که ترسیده اما دارد تلاش می کند اهمیتش را برایم اثبات کند. | 433 |
| 13 | 🗣 گوگوش
📸 اینستاگرام
🎧 پشت فرمون راحتی با اپلیکیشن
| 448 |
| 14 | 🗣 گوگوش
📸 اینستاگرام
🎧 پشت فرمون راحتی با اپلیکیشن
| 561 |
| 15 | دوران تنهایی ام هنوز به سر نیامده .
یک روزنه باز شده بود برای اینکه هنوز می شود جور دیگری زندگی کرد.
اما کم کم پاهام از روی ابرهای جدید امد زمین.زندگی ام همان زندگی قدیمی بود.هنوز تنها بودم و روزگار عجله ای نداشت برای اینکه طعم شادی را بهم بچشاند.
علی اقا شبیه مردهای مناسب من بود.یک جور فهم و درک عمیقی از خودش نشان می داد.از انها که عاشقانه به زمین خیره بود و از دیدن باغچه ها مجذوب می شد و اگر زاغچه ای را سر یک مزرعه میدید جدی می گرفت.از ان جور ادم ها بود.ف گفته بود این پسره از تو خوشش امده حالا ببین.فکر کرده بودم حالا می بینم،ف اشتباه نمی کند. در جا هوایی شدم .بعد از سال ها یک ادمی را دیده بودم که شبیه چیزی باشد که دوست دارم.
علی اقا به سنگ ها و صخره ها موشکافانه نگاه می کرد،یک جور قربان برگ های در امده از زیر زمین می رفت که انگار معشوقش باشند ،میان دشت بابونه می خوابید و در حالیکه حشره ی سبز پشت عینک افتابی من را ارام روی برگ درختی می سراند می گفت : این جونور می خواسته از پشت عینک شما دنیا را ببیند.
با علی اقا سه شب زیر یک سقف خوابیدیم .دو شبش توی اتوبوس،یک شب توی چادر بزرگ پانزده نفره برزنتی که کمپ کرده بودیم.صبح که از توی کیسه ی خوابم بلند شدم نشستم و چشم های پف کرده ام را مالیدم،بلند شده بود نشسته بود
توی کیسه خوابش ،نگاهمان به هم خورد،یک لحظه فکر کردم اگر علی اقا بیاید حاضرم کنارش پیر شوم،برخلاف بقیه که فکر میکنم حوصله ام را سر میبرند.
اما سه شب را در یک فضا صبح کردن دلیل نمی شود که ما را به اشنایی برساند.صبح روز سوم در ترمینال ازادی خداحافظی کردیم از هم و دیگر قرار نیست جایی به هم بر بخوریم.
خیال خوش شاعرانه ام تمام شد.دوباره همان زندگی ساده و بی ذوق چیزی فرق نکرده الا یک نور کوچک بیشتر از هفته ی قبل.انگار هنوز ادم هایی هستند که میشود دوستشان داشت ،زمزمه کردم:چیزهایی هم هست،لحظه هایی پر اوج... | 2 335 |
| 16 | حس میکنم در میانه ی عمرذخیره های روانم ته کشیده.زخم های قدیمی مرا توی جهان درونیم غرق کرده.انقدر که انرژی برای ادامه دادن ندارم.حیات عاطفی ام ایستاده و من به روزمرگی چنگ میزنم تا زنده بمانم.هیچ چیز ذوقم را برنمی انگیزد و امید،آن جانور گرسنه بی غذا مانده.
زور اردیبهشت هم نرسید برای ذره ای احساس زنده بودنم.«بهار من گذشته انگار.گذشته ها گذشته انگار.» | 588 |
| 17 | او شکسته شده است،
این را هرکسی که از نزدیک دیده اش می گوید.به من ۲۷ساله ۵۵کیلویی گفته بود شبیه مادرمی.من خجالت می کشیدم به کسی بگویم که همسرم انقدر با من بی رحم بوده.فکر میکردم تقصیر من است چون برای جثه ی او انقدر ظریف و کوتاه نبودم.رفته بودیم حج ،موهایش را که برایش خیلی مهم بود را کوتاه کرده بود.سر وصورت کوچکش کوچکتر نشان میداد.من با روسری سیاه و چادر عربی کنارش عکس یادگاری گرفتیم.عکس را همان لحظه توی موبایل چک کردم و گفتم« بهم میایما.»در جوابش پوزخندی زده بود و گفته بود «شبیه مادر منی.»
چرا ده سال خجالت کشیده بودم حرفش را به کسی بگویم؟حتا به مشاورم.
وقتی می گوید شبیه پیرمردها شده چه حسی دارم؟دلم خنک نمیشود. دلم میسوزد برای جوانی خودم. | 588 |
| 18 | «آیدا رو می شناختی؟»
دودل بودم که بگویم می شناختم یا نه.شک داشتم همان صورت گرد سبزه که به وضوح شیطنتش عیان بود می نشیند روی اسم آیدا یا نه ؟نزدیک به بیست سال است با یک جمعی رفت و امد میکنیم٬ تقریبا چهار صد نفریم که قیافه هایشان اغلب آشناست٬اما اسم هایشان تک و توک به گوشمان خورده.فکر کردم آیدا بود آن صورت یا الناز؟بعد صورت سفید مهتاب جلوی چشمم امد گفتم نکند مهتاب همان آیدا بود؟اما آیدا مصرانه دوباره نشست روی همان صورت سبزه که شاید یکبار به هم لبخند اشنایی زده بودیم فقط و سلام و علیک گرمی که یعنی می شناسمت.
بعد نشست روی یک اکانت توی اینستاگرام«Aydaee»
بعد از استوری کردن یک کنسرتی که رفته بودم پیام داده بود من آیدا م،گفته بود:«چه باحال که میری کنسرت،میشه دفعه ی بعد به منم بگی باهات بیام؟»فکر کرده بودم آن صورت آیدا نمی خورد ادم تنهایی باشد که اینطور درخواستی از من بکند.شاید گفته بودم:«حتمن»و معذب شده بودم که چرا عکس خوشگذرانی ات را میگذاری توی اینستاگرام!
تا گفت:«آیدا رو می شناسی؟»پرسیدم:«مرده؟»و در لحظه میدانستم از تنهایی مرده،گفتم:«خودکشی کرده؟»گفت :«نه ..»ولی زد زیر گریه.گفت :«با تو هم ارتباط گرفته بود؟»گفتم :«اره ولی من محل نداده بودم.»برایش ماجرای کنسرت را تعریف کردم.گفت:« این که چیزی نیست.»
به او گفته بود که حالش خیلی بده.گفته بود نمی تواند برود توی اشپزخانه یک پیمانه برنج برای خودش دم کند.خواسته بوده هفته ای دو دفعه همان غذایی که برای خودشان درست کرده را ـاگر برایش زحمتی نیست ـ اندازه ی یک نفر بیشتر بپزد و برایش بفرستد.چند بار برایش غذا می فرستد.یکبار زنگ می زند و می گوید میدانستم تو به بقیه می گویی این کار را می کنی و بعد بلاکش می کند.رابطه قطع می شود.
با
گریه میگوید به من پناه آورده بود و من کم گذاشتم.بهش می گویم جای تو باشم مهربانی ام را روز قیامت توی چشم خدا می کنم.من جواب پیامش را هم به زور دادم تو چند بار برایش غذا درست کردی و فرستادی.
من فکر می کنم آیدا از تنهایی مرده او فکر میکند از گرسنگی مرده.هر دو عذاب می کشیم.فکر میکنیم می توانستیم برای آیدا کاری کنیم که نمیرد ولی نکردیم.فکر می کنم به اینکه چند روز روی تخت افتاده بوده و کسی ازش خبری نگرفته ؟فکر می کند چند روز بوده چیزی نخورده بوده؟.حتمن همسایه ها از بو فهمیدند چیزی یا کسی همان نزدیکی است که مرده.
دوباره بغض می کند.می گوید :«بابایش تنهایی تشییعش کرده.»
من یاد تمام ادم های تنهایی میفتم که می شناسم.خیلی وقت ها بهشان فکر کرده ام ولی میدانم نمی توانم دوست خوبی برایشان باشم.می دانم بار دوستی با ادم های تنهایی که نهایت از دور شاید بهم لبخند بزنیم برای من زیادیست.صدای توی سرم می گوید چون شفقت نداری.اما باز فکر می کنم برای دوستی چیزی بیشتر از دلسوزی نیاز است.وگرنه که یک جایی خسته تر می شوم و ولش می کنم و می شوم همان ادمی که با نزدیکی الکی بهش ضربه ی بیشتری زده ام.
اما این فکر ها درد مردن ایدا را کم نمی کند.یک نفر از ما ٬ از تنهایی یا گرسنگی مرده و ما کاری نکردیم.این سوال برایم تکرار می شود که ما می توانستیم جلوی مردن آیدا را بگیریم؟شاید می توانستیم اگر هزار جور حال بد خودمان را حمل نمی کردیم.اگر جنگ نبود و ما از ترس جان خودمان و عزیزانمان را بر نداشته بودیم و فرار نکرده بودیم شمال و امثال آیدا را نگذاشته بودیم تهران زیر بمباران.شما بگویید مرگ آیدا تقصیر ماست؟عذاب وجدان این یکی را هم باید برداریم؟ما ادم های ضعیفی هستیم که توانمان محدود است.ان جمع مشترک جاییست که ما می رفتیم که حالمان خوب شود ولی حتا زور آن جمعیت هم به حال بد آیدا نرسیده.انها که مستقیم و غیر مستقیم به ما بدی می کنند چرا عذاب نمی کشند؟ما چرا انقدر عذاب می کشیم بابت خوبی هایی که نکرده ایم ؟ | 427 |
| 19 | چیزی نمانده است علی می رود دبیرستان .قرار آست مثل همه ی ادم ها در روند رشد،استخوان هایش بترکد و قدش بلند و صورتش زبر شود.همان موجود چهل و هفت سانتی که سه کیلو بیشتر نداشت حالا قرار است قدش از من بلند تر شود و به جای اینکه من بغلش کنم او مرا بغل بگیرد.خیلی هم فرق ندارد.من از روز اولی که بغلش کردم تفاوت و تغییر هر ماهه اش را ثبت کرده بدنم.شانه دردم همان یکی دو سال اول بیشتر از همیشه بود.چون پسر به کل با پاهای من حرکت می کرد.اخ اصلن چرا تاریخ به وجود امدنش را از همان هیچی که بود به یاد نیاورم.از بزرگ شدن روزانه اش در شکمم.از کش امدن پوستم طوری که هیچ کدام از روغن های خارجی ضد ترک جلویش را نمی گرفتند.از آن شکم بزرگم که وقتی منتظر چکاپ دکتر زنان بودم پرستارها می پرسیدند برای شما دوقلویه ؟و بعد از شنیدن جواب منفی من ماشاله قرایی می گفتند.هر روز بچه م بزرگتر شده.بعضی وقت ها نامحسوس .اما حالا که می دانم در حال تبدیل شدن به نوجوان بدقواره ایست دلم می گیرد و میخواهم گریه کنم.من هم از دنیای بی کودک می ترسم.بزرگ شدن بچه ها برای پدر و مادرشان چقدر دردناک است
.
یاد آن وقتی افتادم که پدر به من گفت «خواهرهایت پیر شدند.»به من گفت «تو خوبی فقط ابروهایت را
چرا برنداشته ای.هیچ وقت به خودت نمی رسی.»روزهای اخر پدر بود« آز و عا »حق داشتند پیرتر از سن شان به نظر برسند.غم از دست رفتن تدریجی پدر توی هفت سال که آن موقع به روزهای آخرش رسیده بود و روند از بین رفتنش انقدری تند شده بود که هر لحظه یک عضوش از کار می افتاد.می خواهی این غم ادم را پیر نکند؟
.پدر خوابیده بود روی تخت بیمارستان و هر چند دقیقه می گفت بیا و من می رفتم و او مرا بغل می کرد سی ثانیه و بعد می گفت برو ..جوری که انگار مجبور باشد ادم از چیزی دل بکند.من را پس می زد از بغلش. ما نمی فهمیدیم..دکتر می گفت متاستاز مغزی است.یک چشمش ایستاده بود توی حدقه.تکان نمی خورد.پدر چشم دوخته بود به تلویزیون اتاق که خیلی بالا بود انگار که چسبیده باشد به سقف.اخبار حول مذاکرات هسته ای ان روزها بود.پرسیدم پدر این کیه.می خواستم امتحانش کنم.گفت ظریفه دیگه.حواسش سر جایش بود.همه چیز را می فهمید.بعضی چیزها را بیشتر می فهمید فقط.
جوری درد داشت که تنش ٬ همان تنش که همه ی ماوا و پناه من بود٬روی تخت بند نمیشد.بی قرار بود.عرق گیر هم اذیتش می کرد و میخواست ان را بکند.گفتم پدر خیلی دوستت دارم.توی چشمهایم خیره شد و گفت:مایه ی دردسره.
پدرم خیلی درد کشید تا توانست از ما بکند و از اینجا برود.ده سال است بدون پدرم دنیا عجیب است هنوز.انگار بدنی ستون فقرات نداشته باشد. | 1 887 |
| 20 | بهار من نیامده هنوز ،با اینکه اردیبهشت به نیمه رسیده.
این را امروز فهمیدم که هر چقدر خواستم خودم را به شلوار سفید و شال رنگ روشن برای حضور در یک جلسه ی کتابخوانی عصر جمعه ی تهران راضی کنم نشد.لباس را پوشیدم و دیدم نمی توانم تحملش کنم.همان شال سورمه ای همیشگی را سر کردم و رفتم.
همیشه این وقت سال انقدر روزها تازه و سبز بود که میتوانستم خودم را برای چند ساعت رنگی و روشن جا بزنم .حالا نمی توانم.
و تمام تلاش های مسخره ام برای تظاهر به جوانی محکوم به شکست است. بهار من گذشته ،شاید..
اما گفتم شاید.. | 330 |
