en
Feedback
من ِآشفته

من ِآشفته

Open in Telegram

اینجا روزانه آشفته و تا جایی که بشود بی پروا مینویسم

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
213
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
دو روز مانده تا انتهای مهلت آتش بس. چقدر خیال جنگ برای ما ترسناک بود و چقدر نمیخواستیم تجربه اش کنیم.حالا اینطور به سرمان امده و ما چاره ای غیر ادامه دادن نداریم.اما خیلی از پیرترها مردند.احتمالن از ترس،ته زهره ی باقی مانده شان ترکیده.چهار تا از دوست های مامانم مادرهای پیرشان را از دست دادند توی چهل روز.خانم نقی پور ولی خیلی پیر نبود.هم سن و سال مامان بود.ولی شاید او خیلی خسته شده بوده که مرده.توی تالار اقا داوود گارسونی می کرد.هر وقت کار زیاد داشتیم می گفتیم بیاید کمک.برای روضه های امام حسین می آمد چای می داد.استکان ها را می شست. دارم برای مامان سخنرانی میکنم که عیبی ندارد همه اش می خواهد گریه کند.طبیعیست بعد از طوفان.دارم چیزمیزهایی که راجع به روان می دانم را برایش توضیح می دهم که شاید هی نگوید چرا اینطورم و چرا ضعیفم.می گوید دلم برای خانم نقی پور می سوزه.اصلن نمی پرسم چرا چون فکر میکنم یک قصه ی غمناک مالی پشت دلسوزی مامان هست.قصه ای که انقدر شنیدیم این روزها که نشنیده ترجیح می دهم ردش کنم.می گویم کاری که از شما برنمیاد.مامان میگوید خانم نقی پور مرده.سکته کرده. هفته ی پیش.بالاخره دهانم را می بندم.اما باز هم فکر میکنم مرگ این روزها چیز عجیبی نیست. میگوید دلم برای اینکه هیچ خوشی ای نچشیده توی زندگیش می سوزد.میگوید شمال که بودیم زنگ زده گفته دلم میخواهد دوساعت بیایم توی حسینیه شما گوشه اش بخوابم.توی دلم فکر می کنم شاید آرزوی کوچکش ارتقا پیدا کرده باشد حالا و توی خیابان امام حسین توی بهشت استراحت می کند.خیال هایمان این روزها زنده نگهمان می دارد.امر واقع هولناک و سراسر تاریکیست.نباید به «که چی »گوشه ی مغزم تسلیم شوم.باید خیال کنم خانم نقی پور برخلاف همیشه لباس های رنگ روشن پوشیده صورتش جوان وسرحال شده (آنطور که من نمی توانم تصورش کنم حتا )و توی دنیای دیگر طعم خوشی را بالاخره چشیده.و الا که چی؟تمام اینها.

نوزدهم فروردین سال پنج نوشهر،شمال ایران تمام شد.دیشب تا سر حد انداختن بمب اتم تهدید شده بودیم.گفته بود تمدن را نابود می کنم.اما آتش بس شد.فعلن دو هفته.بر میگردیم خانه. همه مان هزار جور احساسات متناقضی تجربه می کنیم هر لحظه.مامان اول صبح سر میز صبحانه گریه کرد که وقتی می گویی برمیگردیم خانه یاد ادم هایی می افتم که خانه هایشان خراب شده و آوارگی شان ادامه دارد.گفتم:« نمی شود حالا به یک جنگ زده برای اینکه خوشحال است که می تواند برگردد خانه اش عذاب وجدان ندهی؟».داشتم به خودم هم می گفتم در واقع.که اجازه بدهم کمی نفس بکشم توی صلح.کمی حس خوب تجربه کنم.ولی روانم چند پاره شده .یک بخشم می گوید باید غم مردم را هم بخوری.احساس گناه می گیرم در مقابل مردمی که بیشتر از من در جنگ از دست داده اند.یک بخش دیگر می گوید باید نگران هم باشی.نباید ساده و احمق باشی و گول آتش بس را بخوری.فکر کنی صلح شده.باید آماده ی هر سناریویی باشی.شاید دوباره زیر و رو شد بدتر همه چیز.هر چند شرایط گفته شده ایران که قرار است مبنای مذاکره باشد بیشتر شبیه لیست آرزوهاست.غیرقابل باور.انگار قرار است همه مشکلات حل شود و ما کاملن برده ایم و هیچ چیزی نداده ایم و خیلی به دست آورده ایم.راستش خیلی برایم دلپذیر است عوارض تنگه ی هرمز که به عدد مشخص شده.یک میلیون دلار به ازای عبور هر کشتی.به خانواده میگویم که شغل مورد علاقه ام را پیدا کردم.مسئول عوارضی را تصور می کنم توی دکه ای مثل دکه های عوارض جاده ها.پول را می گیرم و رسید می دهم به کشتی ها.بعد فکر میکنم دکه ام وسط آب های آزاد است حتمن.یک اتاق روی یک کشتی عظیم الجثه دارم و هر وقت کشتی رد شد شستی آن مانع ترافیکی را که نمی دانم به کدام دیواری وصل است می‌زنم.مانع می آید پایین و من چرت می زنم تا کشتی بعدی برسد.صدای مامان من را از رویای خوشایندم می کشد بیرون :میگوید تو انقدر پولکی نبودی. من احتمالن بعد از این جنگ پولکی شده ام.یعنی فهمیده ام چقدر پول مهم است برای زنده ماندن.چقدر منشا تمام دعواهای دنیاست.چقدر ادم ها غیر پول به هیچ چیزی اهمیت نمی دهند.شبیه ادم های دیگر می شوم در مود بقا.دیگر نیاز به عشق ندارم.نیاز به محبت ندارم.نیاز به تفکر اما دارم هنوز.بیشتر از قبل.تناقضات ذهنیم دارد دیوانه ام می کند. دیشب هم همه مان با استرس خوابمان برد حوالی ساعت یک.مامان که جلوی اخبار توی هال چرت می زد.من سر ساعت سه از خواب پریدم.دیدم حسنا ،خواهر راه دورم دو دقیقه قبلش پیام گذاشته آتش بس شد و ایکون گریه فرستاده.رفتم پایین.خواهرها هم یکی یکی امدند.انتظار داشتیم در ابتدای بازگشت به عصر حجر از خواب بیدار شویم اما آتش بس شده بود.در جواب حسنا نوشتم:کثافتا.گفت کدومشون؟گفتم همه ..همه .. سر صبحانه گفتگوها رفت به سمت اینکه حالا چون زمان کمی (دوهفته آتش بس)داریم و باید استفاده کنیم پس زودتر برگردیم تهران .میز را ترک کردم چون بحث داشت به سمتی می رفت که استرس زندگی نکردنم را فعال می کرد و این استرس برای صبح فروردینی که نوزده روز دیر امده بود زیاد بود.ترسیدم بهار تازه رسیده ضایع شود. هدفون را گذاشتم توی گوشم.کتونی ام را پایم کردم و رفتم به سمت رودخانه.بوی بهار نارنج امروز جور دیگری هوش از سرم می برد.

هروضعیتی که باشم توی هر شرایطی تراپیستم من را می رساند به اینکه تو را چه چیزی رنج میدهد این وسط.تو مهمی اینجا. مثلن جلسه ی بعد از جنگ و زیر بمباران تهران ،من رفتم به پنج سالگی ام خانه ی اکرم سادات ،اکرم سادات زن عموی پدرم بود و دخترهای زیادی داشت.اخرمهمانی گفتند شنیده ایم عارفه خوابیدنکی می رقصد.احتمالن دستم انداخته بودند همانطور که بزرگترها کارهای به ظاهر غیر منطقی بچه ها را دست میاندازند.هنوز هال کوچک ان خانه را یادم هست و فرش های قرمز کاشی را.خوابیدم روی فرش و رقصیدم.زن ها دورم حلقه زده بودند و دست میزدند و می خندیدند.من خیلی خوشم امده بود.توی راه خانه عاطفه بداخلاق بود.دم در حیاط که از ماشین پیاده شدیم گفت خیلی مسخره می رقصی،فکر میکنی قشنگه.مثل افلیج ها یه دستت رو تکون نمیدی اصلن. راست میگفت ،یک دستم را اصلن تکان نمیدادم.دیگر نرقصیدم تا شب عروسی خودم.توی فیلم عروسیم هم نگاه کردم یک دستم انگار فلج است.به جاش عاطفه همیشه قشنگ بود وقشنگ میرقصید. حالا وقتی میخواهم بنویسم از خودم می پرسم چه چیزی تو را رنج می دهد عارفه؟ در میانه ی جنگ من را دعوای دوتا پسرهام باهم،میانجیگری بین دعوای خواهرهای بزرگترم،و نفهمیدن دعوای هم وطن هایم ، کم دانستن و ندانستن درباره ی دعوای کشورم با استکبار جهانی آزار میدهد.

اگر بنا باشد انگشت‌هایم را از روی کیبورد بر ندارم و بنویسم چه می نویسم امروز؟امروز که اخر این سال نحس بود.تمام عکس هایم را نگاه کردم که ببینم چه چیزهایی گذشت بر من .حتمن از خیلی چیزها عکس ندارم.مثلن یک عکس با او ندارم .از دست تو علی .می دانم کنجکاوی ات بعد از خواندن پیام های واتس اپ من و دوستان نزدیکم به نوشته هایم هم می رسد و مرا مجبور می کند خودم را سانسور کنم.چون معلوم نیست بیایی چند روز و سال دیگر متهمم کنی من در نوشتن هرزه ام شاید.همان خواستگارم یادم می اید که گفت اگر من فقیه بودم نوشتن را برای شما آزاد نمی گذاشتم.باید حجاب کنید توی نوشتن.ببینم از تو چه بر می اید علی ؟می توانی با خواندن روزنوشت هایم من را از نوشتن هم بندازی ؟تفتیش نکن پسرجان.کاش به حریم من،تو یکی که از گوشت و خون منی و اینطور بهم ریختنت از زندگی سیرم می کند احترام بگذاری.کاش بزرگ شوی و بفهمی اشتباه از تو بود نه من. امروز اخرین روز سال است و من نیازی نمی بینم چیزی را نو کنم.بیکار ترین روز اخر سال وقتی اواره ایم از خانه و انگار در سفریم.ولی نیستیم.کشور در جنگ است .ابروهایم را بر نداشته ام .مانیکور نکرده ام و سفیدی موهایم را با رنگ ریشه به موقع نپوشانده ام.خیلی همت کنم یک دوش میگیرم و لباس تمیز می پوشم و سر سال تحویل حتمن یک گالن گریه می کنم.کاش پارسال بود.من توی اتاق کوچک مریم،تنها سال را که نیمه شب به وقت بوستون بود را،نو می کردم. او برایم یک پیام فورواردی محتاطانه می زد و بعد به شوخی می گفت «ان قسمت امیدوارم سال خوشی پیش رویت باشد را فقط برای تو زده ام.»کاش هنوز نیمه شب ان شب خرداد زنگ نزده بود به من که تنها توی خانه م خوابیده بودم و نگفته بود «نترسیدی که؟اسراییل حمله کرده نزدیک شما رو زدن هنوز خوابی ؟» کاش اینطور کنار نیامده بودم هنوز با شلیک موشک ها و صدای بمب ها.کاش هنوز ترس از جنگ کابوس بچگی مان بود فقط.کاش ان شب سرد دی آن همه خون کف خیابان های شهرمان نریخته بود.کاش هنوز خیلی از بچه هایمان زنده بودند.کاش او نرفته بود حداقل. جهان اینطور نیست که از ادم بپرسد الان توی کدام سیاه چاله ی زندگی هستی.ایا آمادگی جنگ داری؟آیا آمادگی بدبختی مضاعف داری ؟ عوضش انسان همیشه تاب می آورد.چیزعجیبی ست.شاید فقط وقتی می بینم هزار بدبختی به سرمان هوار شده و ما هنوز امیدوار زندگی می کنیم می فهمم چرا انسان شایسته ی ان سجده ی نخستین بود.

ما هنوز میانه ی یک فاجعه ایم ولی حسش نمی کنیم.چیزی به سرمان امده که در بهت و بی معنایی غرق شدیم.هر شب هم منتظرجنگیم من دست و دلم نمی رود آذوقه احتمالی جمع کنم. امروز روز سوم رمضان است.دیشب سحر  موفق شدم بیدار شوم و دعای سحر را بخوانم.معده ام درد گرفته بود.چیزی نخوردم.رفتم یک قرص جویدنی معده خوردم و نشستم روی مبل.تنها تصویری که توی ذهنم پخش می شد صورت پدر صدرا بود.همان پدر معلمی که چند بار فیلم ورودش به کلاس را دیده ام .میز معلم را  می بیند که بچه ها تبدیلش کرده اند به میز یادبود و متوجه اهنگ پخش شده که می شود٬ یک قدم نامحسوس عقب می رود.دستش را می کشد روی صورتش و مات نگاه می کند.حتا خیلی طول می کشد که برگردد به سمت تخته ی سفید که  اسلاید عکس های پسرش را ببیند.یک فیلم دیگر توی قبرستان است.می گوید می خواهم از خدا بخواهم. خدایی که این روزها ما را فراموش کرده .بقیه ی فیلم را نمی شنوم. تمام طول دعای سحر یاد این جمله ی بابای صدرام. وحید که مرده بود قلبم می سوخت.برای زندگی نصفه نیمه اش.توی قبر که دیدمش ریش های سیاهش مرتب روی صورت سفید مرده اش نشسته بود.تا مدت ها فقط برای ـجوان مردنش ـ گریه می کردم. وقتی فکر می کنم می بینم مادرها و پدرها دارند هر لحظه می سوزند.قیافه های شان ٫موهای تماما سفیدشان٫  رقص هایشان ،نشان از آتش دلشان می دهد.نمی توانم خودم را جایشان بگذارم.من فقط می‌توانم  روزها حواس خودم را پرت کنم و شب تا نیمه فیلم های چهلم بچه ها را نگاه  کنم. باید ادامه بدهیم.با خون دل.. فاجعه تمام نشده آست .

دیروز ص آمد اینجا.شوهر سابقش دارد زن می گیرد بچه ی پانزده ساله را برداشته برده زن را دیده .بعد هم توی همان شب دوتایی به بچه گفته اند که ما می خواهیم بچه دار شویم.بی شعوری ادم ها از حد گذشته است و بدتر اینکه دیگر هیچ کدام برایم عجیب نیست.عادت کرده ام که شوهر سابق آن یکی دوستم اصلن نمی گذارد بچه مادرش را ببیند.عادت کرده ام که الف نمی گذارد بچه ها را با خودم ببرم سفر و نمی گذارد مدرسه شان را انتخاب کنم.عادت کرده ام که هر زنی اگر بخواهد توی این خراب شده مادر باشد باید هزار جا کوتاه بیاید و از بین همه چیز فقط بچه هایش را انتخاب کند و جنگجوی درونش برای بزرگ کردن و سالم نگه داشتن بچه ها فعال شود نه حق و حقوق خودش. نمی دانم می فهمید چه می گویم یا دنیا انقدر با شما مهربان بوده که قانون هنوز برایتان کتابی سربسته است ؟دنیایتان هنوز انقدر گل و بلبل است که فکر می‌کنید اخر چطور اول ازدواج بگوییم حق طلاق می خواهیم.زشت است .فکر می‌کنند سر جنگ داریم.کاش دست می گذاشتیم توی دست هم تا قوانین ضد زن تغییر نمی کرد زن هیچ مردی نمی شدیم.دیوانه شده ام حتمن. دیگر زورم به هیچی نمی رسد.نه به تغییرتدریجی  امیدی دارم نه به بهبود یکباره ی اوضاع. من می خواستم کار فرهنگی کنم.ولی جایی که انسانیت مرده است ٬که  خون و خشم صدایشان بلند می شود فرهنگ معنی نمی دهد.وقتی توی کانال شخصی  کم کاربر خودم از روزمره خیلی معمولیم می نویسم و چهار نفر برایم استیکر گه می فرستند بدون توضیح که اصلن چه چیز من انقدر ناراحتشان می کند‌ ٬ چه فرهنگی ؟چه تمدنی؟ هر روز تا یک قدمی ناامیدی می روم و به بهانه ی کوچکی خودم را بر میگردانم به زندگی. شما هم امتحان کنید.نور کوچکی پیدا کنید توی تاریکی و به آن بچسبید.شاید بتوانید تلاش های کم امثال من برای زندگی کردن را با مهربانی بیشتری تحمل کنید.

انگشت هام را نگاه می کنم موقع تایپ کردن.یاد نحوه ی فرودامدنشان روی کلاویه می آفتم.پیوند بین نوشتن و موسیقی شاید در انگشت هاست.«دست هایم را در باغچه می کارم.سبز خواهم شد میدانم.می دانم.» چه معنای عجیبی.به نظرم نوشتن از نواختن موسیقی سخت تر است. سینا خیلی بد کلاس است.یعنی برای رفتن به کلاس های متفرقه ادم را پیر می کند.برای کلاس زبانش خیلی اذیت کرد.برای کلاس های تابستانی دیوانه ام کرد هر روز صبح.برای کلاس های گفتار درمانی هر بار تا چشمش به زن می افتاد می رفت زیر تخت من قایم می شد.هنوز هم کلاس بسکتبال را با غر می رود.نمی دانم چطور شد که یک روز آمد گفت من می خواهم بروم کلاس پیانو. و رفت .و علاقه مند شد.و اگر نبود این علاقه  و پی گیری اش من هم موسیقی را شروع نمی کردم و اینطور خودم یکی از آرزوهای از بچگی تا الانم را دنبال نمی کردم. ادم دوباره با بچه اش زندگی می کند.فقط هم این نیست.من هر روز با چالش های بچه ها خودم هم به چالش کشیده می شوم. دیروز سینا گفت امروز روز بدی توی مدرسه داشته.گفت:«ناظمشان نمی گذارد زنگ تفریح بدوند و هی می گوید بنشینید.» گفت:« مامان من بهش گفتم ما هم آدمیم.می خواهیم زنگ تفریح بازی کنیم .شما خودتون می‌روید توی دفتر چایی می خورید.ما خستگی مون با بازی کردن در می ره.» گفت :«هیچ کس جرات نکرد حرف بزند غیر من»گفت:« ولی بچه ها بعدش به من گفتند: حق داشتی.» من کیف کردم از مطالبه گری اش.از اینکه زیر بار زور نمی رود.شب موقع خواب گفت :«خجالت می کشم فردا بروم مدرسه.گفت شاید حرف بدی زدم.»بهش گفتم :«حرف بدی نزدی.خیلی هم شجاع بودی.»اما خودم ترسیدم. به خاطر ایلیا و سجاد و  و سپهر و کیان و….به خاطر همه ی پسرانی که خود سینای من بودند.که به گناه جسارت ورزیدن و سکوت نکردن در مقابل بی عدالتی   خونشان را ریختند. فکر می کنم توی من هم این جسور بودن سینا بود و همه این سال‌ها در من خفه شد.از سینا قشنگ ترو خواستنی تر  توی زندگی ام ندیده ام.چطور انقدر با خودم نامهربان بودم که اجازه دادم ادم ها برای راحت کردن خودشان و مورد سوال قرار نگرفتن، برچسب بزنند. حالا این موجود ترسیده و زبان بسته که همه چیز را بر میگرداند به  خودش و درمانده فقط نگاه می کند بیشتر به کارشان می آید؟ توی خودم غرق می شوم و یادم می رود بنویسم.تنهایی با خودم فکر کردن فایده ندارد.ادم در رابطه است که شفا می گیرد.گیرم یک طرف رابطه صفحه ی سفید کاغد  باشد و یک طرف زن ترسیده ای که یک عمر خواسته شنیده شود.

مدت هاست صفحه ای را سیاه نکرده ام.آرزوهایم را از دست داده ام.این شروع روند پیری ست.بی آرزویی را می گویم.وقتی دیگر توی خیالت فکر نمی کنی که چه بشود خوشحال می شوی.وقتی دیگر برای رسیدن به هیچ چیزی تلاش زیادی نمی کنی.وقتی می دانی آینده ی زیادی در اختیارت نیست و تنها چیزی که در دستت است لحظه ی حال است. توی امروز زندگی می کنم.امروزی که آفتاب وسط خانه است و از حمام که امدم بیرون فکر کردم امروز یک ساعت می نویسم.این مگسی که توی خانه گیر کرده نمی دانم چرا دست از سر من بر نمی دارد.وقتی توی اتاق خوابم دور وبرم ویز ویز می کند.وقتی توی اشپرخانه جلوی یخچالم سر و کله اش پیدا می شود.وقتی روی کاناپه دارم فیلم می بینم از جلوی چشمم کنار نمی رود.وقتی اینجا پشت بزرگ‌ترین میز خانه نشسته ام و می نویسم باز نزدیک من پرواز می کند.مگس مزاحم را باید از خانه ام بیرون کنم. دوست ندارم بدون کلمه بشوم .این یک ماهی که از سال باقی مانده می خواهم بنویسم.بخوانم.پیانو بزنم.تجربه کرده ام وقتی دستم راه می افتد کلمه ها سرریز می شوند روی کاغذ.کار سختی نیست آنطور که از پسش بر نیایم .یک بار انجامش داده ام و داستان خوبی شد.باز هم می توانم این کار را بکنم.باید کمی خودم را بیندازم توی مسیر .مسیر لذت بخشی که روزی در راستای آرزویم بود.خود آرزو را زمان از من گرفت .اما مسیر هنوز باز است. آیا باید گیر توجه هر مگسی بشوم؟ . همه ی اتفاق ها به وقت خودشان می افتند.مثل این که باید با صبر از زمستان گذشت.نمی شود آمدن بهار را جلو انداخت.باید سه ماه سرد و تاریک بگذرد.سر وقت خودش اتفاق میفتد. از ذهن متورم امروزم خطی در نمایید .می دانم.اما زمان می دهم.روزی یک ساعت مشق نوشتن می کنم.بعد دنیا عوض می شود.داستان ها ظاهر می شوند.به همه پیام می‌رسد که کسی مشتاق  روایت کردن است دنیا برایم قصه جور میکند. امرووز ولنتاین است.من گل بزرگ قرمزی روی میز دارم،ولی قلبم خالی ست.هیچ چیز آنطور که از دور نشان می‌دهد نیست.ولنتاین وقتی تنهایی قشنگ تر به نظر می رسد.آنها که دست هم را گرفته اند خوشبخت تر به چشمت می آیند. مثل این است که رفته باشی یک سفر نه چندان خوشایند. از هرچیزی که اذیتت میکند موقتا دور می شوی.کم و کسری دارد.انطور نیست که بگویی چه خوب شد امدم،چه دارد خوش میگذرد.در عین جال که در سفری داری فکر می کنی میشد جای دیگر خوش اب وهواتری باشی. بعد به خودت تشر می زنی که قدر همین را بدان و لذت سفر را ببر که عمر سفر کوتاه است. موفق شدم.پنج دقیقه ی دیگر یک ساعتم تمام  می شود.می روم بالا با مامان صبحانه می خورم.بعد کارهای روزانه ام را انجام میدهم.امروز حتمن تمرین پیانو هم می کنم.قدری هم مهربانترم با همه. حواسم هست به مادر «آیدا حیدری» فکر نکنم.

هر وقت احساس ناامنی می کنم اشتباهات گذشته ام را تکرار میکنم. این را امشب فهمیدم.وقتی برای تسکین اضطراب زیاد خودم به کسی که باعث آزارم می شود پیام دادم. نتیجه اش تکرار درد قفسه ی سینه است فقط. درد آشنا حتا از خلا بی دردی امن تر است. ادم بی اشتباه هم ادم مرده است.والسلام.

شهر را نمی توانم تحمل کنم،خودم را بیشتر از شهر دلم میخواهد فرار کنم.به یک جای امن،به یک ذره شادی در روزها.نت که قطع بود علی که همیشه مخالف این است که من «عشق ابدی»ببینم میگفت دلم میخواهد صدای اهنگ دوزاری اش را بشنوم.انگار یکم شادی تویش بود.بچه ام توی تاریکی و قطع ارتباط با دنیا دنبال همان یک ذره نور بود.صحنه ی اول «سریال وحشی »وقتی کارگرها داشتند از تونل میامدند بالا روی بالابر انقدر تاریک بود که چشمم فقط به آتش کم سیگار دست جواد عزتی بود.یا وقتی با خواهرم توی سوپر چرخ می زدیم فقط دنبال ممنوعه های رژیم همیشگی مان بودیم.روی پیش خوان را پر از شکلات و بستنی و چیپس و پفک کردیم. زور این نورهای خیلی کم به یک لحظه میرسد فقط.تاریکی توی این جغرافیا از حد گذشته ست. شجاع ترهایمان را کشته اند.

یک مصاحبه دیدم از کسی که بیست سال پیش دوستش داشتم. حال عجیبی بود.هم خیلی غریبه بود و هم اشنا.مثلن نمی دانستم دوتا پسر کوچک دارد و اوقات فراغتش را دیگر با پسرهایش بازی میکند.خیلی سال بود که دیگر اصلن هیچ خبری ازش نداشتم.اما چیزهای غریبی را ازش میدانستم.مثلن وقتی سه تا کتاب مورد علاقه اش را گفت،اولیش را نگفته می دانستم چیست،دومیش کتاب مورد علاقه ی من بود که بارها این سالها گفته بودم «جان شیفته»را بیشتر از هرکتابی دوست دارم.سومی اما کتاب «لرد جیم» بود که من نخوانده ام. اما اخرین سوال مصاحبه کننده این بود که یک چیزی که کمتر از ده نفر راجع به او می دانند را بگوید.گفت چیزی که خیلی ها نمی دانند خب حتمن یک دلیلی دارد که پنهان است اما اگر بخواهد چیزی راجع به خودش بگوید که کمتر کسی میداند این است که بلد نیست برقصد. من پرت شدم به سالها پیش،پنجره نارنجی یاهو مسنجر. داشتیم حرف می زدیم.گفته بود ادمها دودسته اند،انهایی که میتوانند برقصند و انهایی که نمی توانند.تو جزو کدامشانی؟یک شکلک دو نقطه دی هم گذاشته بود.

توی تاریخ شخصی هر ادمی بعضی شب ها تاثیرگذارتر است.مثل یلدا برای من.. مثلن میتوانم بگویم یلدای هزار سال پیش در نهایت عاشقی بودم.یا وقتی میخواهم از جداییم حرف بزنم میگویم همه چیز از یلدای سه سال پیش شروع شد.. اما یلدای امسال… با بچه ها امده ام کیش.تصمیم گرفته ام دنیا را سخت و جدی نگیرم.قلبم خالیست.دنیا خالیست.علی ابله مرغان گرفته.چند شب تب و لرز داشت و توی هوای دلخواه اینجا هم سردش بود.بی حوصله بود و نمی دانستم.خیال میکردم یا شروع انفولانزاست یا از سرماخوردگی قبلی توی بدنش عفونتی مانده. بعد از جدایی از مریضی بچه،از هر خرابی کوچک وسایل خانه،از چراغ چک ماشین،از گم شدن هر مدرک مهمی میترسم.اینجور موقع ها تنهایی بدتر توی ذوق می زند. دیروز جوش ها روی شکمش زد بیرون و امروز تمام صورت و تنش پر ابله بود.صورتی و آبدار.بچه ای که تب دارد و از صورت خودش ترسیده،مادری که تنهاست اما پول دارد. هرجا میخواهم کم بیاورم خودم را و جهانم را از چشم دیگران میبینم.عوضش بی پول نیستی! این باید تسکینم بدهد؟خودم را تنهاتر میبینم.بی کس تر. اما بله،همه چیز میتوانست بدتر از اینها باشد. دارم فکر میکنم تا ده روز دیگر سینا مریض میشود.بد تب است بچه.می ترسم؟بله. اما یک عارفه ی دیگری در من بزرگ شده.عارفه ای که همه چیز را هندل میکند.به دکتر زنگ می زند و دارو ها و دستورالعمل ها را توی نت گوشیش مینویسد.از دکتر گیاهی می پرسد چی برای بچه خوب است،عرق خار شتر میخرد و بچه را با صابون گوگرد میشورد.قرصی را که بچه نمی تواند قورت بدهد را توی ابجوش کمی حل میکند و به خوردش میدهد.به آبله ها پماد می زند و میگوید چیزی نیست.خوب میشود. بعد از نماز ظهر وعصرش به سجده میرود و چهل تا مصداق برای شکر میشمارد.ممنونم که بچه ها پیشمن،ممنونم که پول دارم،ممنونم که تب علی پایین امده،ممنونم که سینا میخندد،ممنونم که توانستم از تهران بیایم بیرون،ممنونم که اینجا انقدر قشنگ است،ممنونم که مامان زنده است،ممنونم که تو پشت و پناه منی.. فکر نمی کند به پوچی دنیا.فکر نمی کند به عکس آخرین یلدایی که با پدر گرفته،توی خانه اش.نمیخواهد یادش بیاید که پدر با بشقاب غذا ایستاده و با حرکت لبش با دهان پر،نگاهش میکند و بهش میفهماند که از دست پختش راضیست.فکر نمی کند کجاست آن لب و دهن؟آن چشم ها؟اینهمه چیزی که برایم گذاشته کی جای خالی اش را پر کرده؟ بچه ها را میخواباند و توی گوگل سرچ می کند چطور قلیان درست کند. از گوگل یاد میگیرد چطور خودش را تسکین بدهد.چطور خاطره ی یلدای امسال را تنهایی رقم بزند.. عارفه ای که بیشتر از هرچیز فقط دارد تمرین دوام آوردن می کند.. پ.ن:این را هم یلدای سه سال پیش نوشتم.

امسال مامان یک میز کرسی خریده از دیجی کالا،دور تا دورش را تشک انداخته و پر متکا و کوسن های نرم کرده،رویش هم لحاف دو نفره ی آبی تاچ انداخته به جای لحاف کرسی مخمل قرمز با توردوزی های سفید ،اما همین کرسی اسباب شادی همه مان می شود.هرکه پایش را میگذارد توی خانه خودش را سر میدهد زیر میز و گرما انقدر مایه ی انبساط و شلی عضلاتش می شود که دلش نخواهد تکان بخورد. شب یلدای مان تمام شد.من ماندم و مامان.سرهایمان نزدیک هم بود روی دوتا بالشت متفاوت،هر کدام داشتیم عکس های اینستاگراممان را چک می کردیم.مامان دست کشید روی سرم،بعد سرم را گرفت توی بغلش.یک آن انگار بند نافم وصل شد دوباره به شکمش،اتصال کامل.اگر پایدار بود خوشبخت ترین دنیا می شدم. پ.ن:این نوشته برای یلدای چهار سال پیش است.

امروز تولد الف است.از ان سال هشتاد وهشت لعنتی که زندگی او را گذاشت توی کاسه ام،هر سال چهار روز قبل تولد خودم برای او کادو می خریدم تا جدایی.ایا از این راحت تر است که تولد زنت چهار روز بعد از تو باشد ؟ الف خنگ بود.هرسال تولدم گند میزد.شاید هم خسیس بود.اگر میخواست مهربان باشد پرتوقع تر می شدم هرسال. امسال هم برای تولدش دارم خوشحالش میکنم.خوشحال کردنش دیگر برایم اهمیتی ندارد اما بچه هایم اینطور خوشحالترند.علی دلش میخواست کادو بدهد و من یک پیرهن مردانه برایش خریدم.یک چیزی که بپوشد،چون هنوز می دانم چی به استایلش میخورد.می دانم رنگ طوسی ساده را بیشتر از چهار خانه می پسندد،یا تیشرت یقه گرد نمی پوشد.عوضش پیراهن پولو فیک خریدم و زیاد هزینه نکردم دیگر.بچه ها که فرق بین اصل وفیک را نمی فهمیدند.من هم برای محبوب دلم که هدیه نمی خریدم مثل ان سال که نامزد بودیم و برایش عینک کارتیه خریدم و خودم کیک پختم.امروز اما از اسنپ یک کیک توت فرنگی یک نفره سفارش دادم با شمع تکی،کارامل اگر بود بیشتر دوست داشت اما توی سایت همین یک کیک یک نفره بود فقط. دفعه ی اخری که تولدش را جشن گرفتم بیشتر از یک ماه بود که قهر بودیم.کادو برایش یک کالج قهوه ای روشن چرم خریده بودم که گران قیمت بود.چراغ ها را خاموش کردیم با بچه ها و وقتی امد توی خانه اهنگ تولدت مبارک را پخش کردیم و جیغ زدیم سه تایی.کادو را که باز کرد گفت :باز پولاتو حروم کردی. علی دستمان را گرفت و سه تایی با اهنگ رقصیدیم.اما اشتی نشدیم.چند روز بعدش دعوا شدت گرفت و از خانه زدم بیرون.کفش های قهوه ای نو را هم با خودم اوردم. مهم نیست و هیچ وقت مهم نبود که او چی دوست دارد.فقط میخواهم بچه ها فکر کنند ما دوستیم و زندگی شان انقدرها انرمال نیست که پدر و مادرشان از هم متنفر باشند. برنامه این است که بابا که می اید دم خانه دنبالشان،شمع روشن را بگذارند روی کیک و برف شادی بریزند روی سرش.میدانم الف از ماشین پیاده نمی شود،دم خانه ی من.میترسد کسی را ببیند.احتمالن به بچه ها هم می گوید که زودتر سوار شوند و شلوغ نکنند.بچه ها کم کم می فهمند هرکاری کنند او خوشحال نمی شود. او مثل همیشه همکاری نمی کند.مهم نیست.من مثل همیشه کار خودم را میکنم.

به مامان می گویم یک مدت است همه اش عدد جفت میبینم. میگوید تو خرافاتی شدی.من خرافاتی شده ام.دوست دارم از این جهان بی معنا و نشانه وصل شوم به یک خبر خوب،به اینکه امید برمیگردد به زندگی ام و اینطور بی ذوق و اشتیاق روزها ادامه پیدا نمی کند. «کاکایی ها غالبا چنان نزدیک به من بر زمین می نشینند که نفس در سینه حبس می کنم و اشتیاقی قدیمی بار دیگر در دلم بیدار میشود.حالاست که از سر و کولم بالا بروند،پرهاشان را به گردن و چهره ام بفشارند و مرا یکسره بپوشانند...در چهل و چهار سالگی هنوز هم رویای محبت تام و تمام مجذوبم می کند.»میعاد در سپیده دم.رومن گاری

کیسه را داد دستم و گفت :معلومه ادمی هستی که دلش زنده ست.این تعریف بهم چسبید بیشتر از هرچیزی که این روزها از ادم ها می شنوم.که چقدر لاغر شده ای .چه خوشگل تر شده ای.یا بهت نمی اید بچه داشته باشی. فکر کردم این را هم از پدر دارم.سال اخر ا‌پارتمان را تحویل گرفت.امپول های شیمی درمانی ظاهرش را کامل بهم ریخته بود.درد استخوان فقط با چسب های مرفین چند دقیقه ای اثر میکرد.یک بسته نان میگرفت و میرفت می نشست توی اسکله.نان ها را می ریخت برای ماهی ها و ساعت ها دریا را نگاه می کرد. گفت ماهی هم میگیری یا فقط نان هایت را میدهی بهشان.ماهی گیری بلد نیستم.دوست داشتن بلدم.هر شب جمعه ای که اینجا باشم خیرات پدرم نان به ماهی ها می دهم. پ.ن:میدانم احتمالن کار درستی نیست دخالت کردن توی اکوسیستم دریا و ماهی ها و ... اما من اینطور معنا پیدا میکنم برای زمان ها مکان ها بعد از رفتن او. نقص فهم ما را کمال دنیا ببخشد.

شاید باید در میانه ی عمر این چنین تنها می شدم، در درون و برون، تا بالاخره بفهمم تنها جهان خود من است که اصالت دارد.نه ادم هایی که به زندگی ام راه میدهم.بعضی وقت ها به خاطر تمام ساعت هایی که فکرم درگیر کسی بوده که حالا پشیزی هم برایم مهم نیست خجالت می کشم.حتا از شرم خشم میگیرم که دیدی این هم قدر تو را ندانست.بعد برمیگردم به اینکه شیوه ی دوست داشتن من اینطور بوده همیشه.اینجور که از جهان درب و داغان یک عوضی ای چیزهایی به دنیای خودم اضافه کردم که برای من نبود ولی فقط می خواستم به هر ضرب و زوری شده با ان ادم اشتباهی احساس نزدیکی کنم.ذهنم درگیر میشد با روزمرگی نکبت بار او.با رویاها و حسرت ها و ارزوهای دیگری. من اما باید بپذیرم،اینطور دوست داشتن را بلدم ،همیشه صد خودم را درگیر رابطه میکنم و همیشه منم که دیرتر عبور می کنم.این اگر ادم ها را بازنده و ضعیف جلوه میدهد دیگر دست من نیست.من همینم.اگر بخواهم به زور برنده باشم و کمتر برای ادم زندگی ام مایه بگذارم دیگر من نیستم. اما حالا که فهمیدم من تا اینجا در اصل تنها بوده ام و شاید تا اخر هم تنها بمانم باید بدانم زندگی من ،حتا همین زندگی نکبت بار من که خبری از دستاورد و فایده و پروداکتیویتی تویش نیست باید همیشه برای خودم ارجحیت داشته باشد.چون تنها چیزی ست که مال من است و همیشه ادامه دارد.

انگار گره خورده باشم.تمام روز دارم روی گره کوری که خورده ام کار میکنم.کلافه ام.بی حوصله ام.و دلم میخواهد این روزها تمام شود و من دیگر منتظر برگشت او نباشم.به خاطره ی کمرنگش چسبیده ام چون اگر همین را هم ول کنم توی برهوت این دنیا گم می شوم،بی هیچ سرنخی.انگار هیچ کس را تا حالا دوست نداشته ام.انگار هیچ کسی تا حالا دوستم نداشته.دلم میخواهد کسی من را مال خودش کند.بهم بگوید عکس نگذارم از خودم.یا رژ پررنگ نزنم.یا بگوید چرا وقتی شب بخیر گفتی هنوز انلاین بودی.دلم میخواهد کسی برایم غیرتی شود.بگوید در حد شخصیت تو نبود با فلانی حرف بزنی.حتمن دیوانه شده ام،اما دلم میخواهد برای کسی مهم باشم.احساس می کنم خستگی روانم با حمایت عاطفی سبک می شود فقط.با تکیه دادن به ادم امنی که پشتم را راحت خالی نکند.ولی دارم قبول میکنم که کسی نیست اما این پذیرش خسته ترم میکند.بی رمق تر.میدانم تنهایم و قرار نیست کسی واقعن دوستم داشته باشد.مثل همه ی این سال ها،ان اتفاق نخواهد افتاد ‌ و من با حسرت همیشگی چیزی که نبوده پیر می شوم و در نهایت میمیرم. مثل خیلی های دیگر..