سازِ نوروز
Open in Telegram
سازِ نوروز محملیست برای موسیقی کلاسیک ایران میلاد دیلم صالحی؛ کارشناس ارشد موسیقی، معلم و نوازندهی تار و سهتار http://instagram.com/miladdeylamsalehi
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
209
Subscribers
No data24 hours
-17 days
No data30 days
Posts Archive
209
وزن شعر: مُفتَعِلُن مفتعلن فاعِلُن
هاتفی از گوشهی مِیخانه دوش
گفت: ببخشند گنه مِی بنوش
لطف ِ الهی بکند کارِ خویش
مژدهی رحمت برساند سروش
این خِرَد ِ خام به مِیخانه بَر
تا مِی لعل آوردش خون به جوش
گرچه وصالاش نه به کوشش دهد
هر قدر ای دل که توانی بهکوش
گوش ِ من و حلقهی گیسوی یار
چشم ِ من و خاک درِ مِیفروش
لطف ِ خدا بیشتر از جرم ِ ماست
نکتهی سربسته چه دانی؟ خموش.
حافظ
⚫ مصرعِ دوم ِ بیت ِ اول، اندکی تغییر کرده است.
https://t.me/saznorooz
209
تصنیف ِ پیغام ِ سروش
دستگاه شور
شعر: حافظ
آهنگ: قدیمی (روایت عبدالله دوامی)
تنظیم و سرپرست گروه: فرامرز پایور
آواز: شهرام ناظری
اجرای گروه پایور
از آلبوم لیلی و مجنون
https://t.me/saznorooz
209
دور از یاران تا کی، به کجایی؟
که جدا ز تو شد دل غمخانه
بی تو سیر از جانام،
ز جدایی شده کاخِ امیدم ویرانه
بی تو غرقِ دردم،
چه خطایی آخر کردم،
که شدم به عشقات افسانه
بی تو کی میخندم
که چو مرغک پابندم،
چه کنم که میکند بی تو دل بهانه
دل من شکسته بی تو،
شده زار و خسته بی تو
از ما جدایی تا کی؟
تا کی نیایی تا کی؟
نامهربانی تا چند؟
دیر آشنایی تا کی؟
بی تو پریشانام
گویی به زندانام
بی تو غرقِ دردم،
چه خطایی آخر کردم،
که شدم به عشقات افسانه
بی تو کی میخندم
که چو مرغک پابندم
چه کنم کجا بجویم ز تو نشانه
در هوای تو دل کند بهانه.
رحیم معینی کرمانشاهی
https://t.me/saznorooz
209
تصنیف ِ بهانهی دل
دستگاه همایون (شوشتری)
شعر: رحیم معینی کرمانشاهی
آهنگ: عباس خوشدل
آواز: پریسا
🔴 در میانهی دههی ۷۰ خورشیدی این ملودی را آهنگساز با ترانهای از قیصر امینپور و آواز علیرضا افتخاری تحت عنوان "در هوای تو" (یارا یارا) در آلبوم "نیلوفرانه" بازآفرینی کرده است.
https://t.me/saznorooz
209
وزن شعر: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن
مَست آمدم ای پیر، که مستانه بمیرم
مستانه در این گوشهی مِیخانه بمیرم
درویشام و بگذار قَلَندر منشانه
کاکُل همه افشان به سرِ شانه بمیرم
من دُرّ یتیمام صدفام سینهی دریاست
بگذار یتیمانه و دُردانه بمیرم
بیگانه شُمردند مرا در وطن ِ خویش
تا بیوطن و از همه بیگانه بمیرم
سربازِ جهادم من و از جبههی اَحرار
انصاف کجا رفته که در خانه بمیرم؟
من بُلبلِ عشاق به دامی نَشَوَم رام
در دام ِ تو هم، بیطمعِ دانه بمیرم
در زندگی افسانه شدم در همه آفاق
بگذار که در مرگ هم افسانه بمیرم.
شهریار
https://t.me/saznorooz
209
تصنیف ِ سربازِ جهاد
دستگاه همایون
شعر: شهریار
آهنگ: پژمان طاهری
آواز: علیرضا قربانی
از آلبوم ِ سوگوارانِ خموش
https://t.me/saznorooz
209
تحلیلِ ساز و آواز نوا
وزن شعر: مُفتَعِلُن فاعِلُن مفتعلن فاعلن
عقل کجا پِی بَرَد، شیوهی سودای عشق؟
باز نیابی به عقل، سِرّ معمّای عشق (درآمد)
عقل تو چون قطرهایست، مانده ز دریا جدا
چند کند قطرهای، فهم ز دریای عشق؟ (درآمد)
گر ز خود و هر دو کَون، پاک تبرّا کنی
راست بُوَد آن زمان، از تو تولّای عشق (گردانیه)
جان چو قدم در نهاد، تا که همی چشم زد
از بُن و بیخاش بِکَند، قوّت و غوغای عشق (بیات راجع)
دوش درآمد به جان، دَمدَمهی عشق او
گفت اگر فانیای، هست تو را جای عشق (بیات راجع و فرود به نوا)
عشق چو کارِ دل است، دیدهی دل باز کن
جانِ عزیزان نِگَر، مست ِ تماشای عشق (عراق)
چون اثر او نماند، محو شد اجزای او
جای دل و جان گرفت، جملهی اجزای عشق (نهیب و فرود به نوا)
هست در این بادیه، جملهی جانها چو ابر
قطرهی بارانِ او، درد و دریغای عشق (درآمد، رهاب و فرود به شور)
عطار
https://t.me/saznorooz
209
ساز و آواز
دستگاه نوا
شعر: عطار
آواز: محمدرضا شجریان
کمانچه: علیاصغر بهاری
از آلبوم ِ دود و عود
مدت اجرا: ۱۶:۴۱
https://t.me/saznorooz
209
وزن شعر:
مفعولُ فاعلاتُن مفعول فاعلاتن
گفتم: غم ِ تو دارم
گفتا: غمات سرآید
گفتم: که ماه ِ من شو
گفتا: اگر برآید
گفتم: ز مهرورزان، رسم ِ وفا بیاموز
گفتا: ز خوبرویان این کار کمتر آید
گفتم: که بر خیالات راه ِ نظر ببندم
گفتا: که شبرو است او از راه ِ دیگر آید
گفتم: که بوی زُلفات، گمراه ِ عالمام کرد
گفتا: اگر بدانی، هم اوت رهبر آید
گفتم: خوشا هوایی، کز باد ِ صبح خیزد
گفتا: خُنک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم: که نوش ِ لعلات ما را به آرزو کشت
گفتا: تو بندهگی کن، کو بندهپرور آید.
حافظ
https://t.me/saznorooz
209
تصنیف گفتم غم تو دارم
آواز بیات اصفهان
شعر: حافظ
آهنگ: محمدرضا لطفی
آواز: محمد معتمدی
اجرای گروه بانوان شیدا
از آلبوم ای عاشقان
⚫ دو اجرای دیگر از این تصنیف، با صدای محمدرضا لطفی و زویا ثابت است.
https://t.me/saznorooz
209
دلدار به من گفت: چرا غمگینی؟
در بند ِ کدام دلبرِ سیمینی؟
(برجستم و آیینه به دستاش دادم)
گفتم: که در آیینه که را میبینی؟
؟
https://t.me/saznorooz
209
🔴معنی چند واژه:
۱. نَحرگاه: قربانگاه
۲. نَطع: سفرهای چرمی که بر آن سَر میبُرَند!.
۳. تَموز: ماه اوّل تابستان، گرما.
۴. بابالطاق: دَرب ِ بزرگی که دروناش طاق باشد. اینجا اشارهی مستقیمی به مکانی در بغداد است.
۵. میزر: عمامه و دستار
۶. طَیلَسان: لباس کلاهدار، شنل.
https://t.me/saznorooz
209
بر دار شدنِ منصور حلاج (۲)
پس در راه که میرفت، میخرامید. دستاندازان و عیّاروار میرفت؛ با سیزده بند گران. گفتند: «این خرامیدن چیست؟» گفت: «زیرا که به نحرگاه میروم» و نعره میزد و میگفت:
ندیمی غیر منسوب الی شیء من الحیف
سقانی مثل ما یشرب کفعل الضیف بالضیف
فلما دارت الکأس دعا بالنطع و السیف
کذا من یشرب الراح مع التنین بالصیف
گفت: «حریف من منسوب نیست؛ به حیف بداد شرابی چنان که مهمانی، مهمانی را دهد». چون دوری چند بگذشت شمشیر و نَطع خواست. چنین باشد سزای کسی که با اژدها در تَموز خَمر کهنه خورد. چون به زیرِ دارش بردند به بابالطاق قبله بر زد و پای بر نردبان نهاد. گفتند: «حال چیست؟» گفت: «معراجِ مردان سرِ دار است». پس میزری در میان داشت و طَیلسانی بر دوش. دست برآورد و روی به قبله، مناجات کرد و گفت: «آن چه او دانَد کس نداند». پس بر سرِ دار شد. جماعت مریدان گفتند: «چه گویی در ما که مریدانایم و اینها که منکرند و تو را به سنگ خواهند زد؟» گفت: «ایشان را دو ثواب است و شما را یکی؛ از آن که شما را به من حُسنِ ظنّی بیش نیست و ایشان از قوت توحید به صلابت شریعت میجنبند و توحید در شرع اصل بود و حسن ظّن فرع».
نقل است که در جوانی به زنی نگریسته بود. خادم را گفت: «هر که چنان بر نگرَد، چنین فرو نگرَد» پس شبلی در مقابلهی او به ایستاد و آواز داد که «الم ننهک عن العالمین» و گفت: «ما التصوف یا حلاج؟» گفت: «کمترین این است که میبینی». گفت: «بلندتر کدام است؟» گفت: «تو را بدان راه نیست». پس هر کسی سنگی میانداختند. شبلی موافقت را گِلی انداخت. حسین منصور آهی کرد. گفتند: «از این همه سنگ هیچ آه نکردی، از گِلی آهکردن چه معنی است؟» گفت: «از آنکه آنها نمیدانند، معذورند. از او سختام میآید که او میداند که نمیباید انداخت». پس دستاش جدا کردند. خنده بزد. گفتند: «خنده چیست؟» گفت: «دست از آدمی بسته باز کردن آسان است. مرد آن است که دست صفات که کلاه همّت از تارکِ عَرش در میکشد قطع کند». پس پاهایاش بِبُریدند. تبسمی کرد. گفت: «بدین پای سفر خاکی میکردم. قدمی دیگر دارم که هماکنون سفر هر دو عالم بکند. اگر توانید آن قدم را ببرید». پس دو دست بریده خون آلوده در روی در مالید تا هر دو ساعد و روی خون آلوده کرد. گفتند: «این چرا کردی؟» گفت: «خون بسیار از من بِرَفت و دانم که رویام زرد شده باشد. شما پندارید که زردی من از ترس است خون در روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم؛ که گلگونهی مردان خون ایشان است». گفتند: «اگر روی را به خون سرخ کردی، ساعد باری چرا آلودی؟» گفت: «وضو میسازم». گفتند: «چه وضو؟» گفت: «رکعتان فی العشق لایصح وضوهما الا بالدم. در عشق دو رکعت است؛ وضوی آن درست نیاید الا به خون». پس چشمهایش بر کندند. قیامتی از خلق برآمد. بعضی میگریستند و بعضی سنگ میانداختند. پس خواستند که زباناش بِبُرند؛ گفت: «چندان صبر کنید که سخنی بگویم». روی سوی آسمان کرد و گفت: «الهی! بدین رنج که برای تو بر من میبرند، محرومشان مگردان و از این دولتشان بینصیب مکن. الحمدلله که دست و پای من ببریدند؛ در راه تو و اگر سر از تن باز کنند در مشاهدهی جلالِ تو بر سرِ دار میکنند». پس گوش و بینی بریدن و سنگ روان کردند. عجوزهای با کوزهی در دست میآمد. چون حسین را دید گفت: «زنید و محکم زنید؛ تا این حلاجک رعنا را با سخن خدای چه کار؟» آخر سخن حسین این بود که گفت: «حب الواحد افراد الواحد و این آیت برخواند یستعجل بها الذین لایؤمنون بهاوالذین آمنوا مشفقون منها ویعلمون انهاالحق و این آخر کلام او بود». پس زبانش ببریدند و نماز شام بود که سرش ببریدند؛ و در میان سر بریدن تبسّمی کرد و جان بداد و مردمان خروش کردند و حسین گوی قضا به پایان میدان رضا برد و از یکیک اندام او آواز میآمد که «انا الحق». روز دیگر گفتند: «این فتنه بیش از آن خواهد بود که در حالت حیات بوَد». پس اعضای او بسوختند. از خاکستر آواز «انا الحق» میآمد. چنان که در وقت کشتن، هر قطره خون او که میچکید الله پدید میآمد. در ماندند؛ به دجله انداختند. بر سر آب همان «انا الحق» میگفت. پس حسین گفته بود «چون خاکستر ما در دجله اندازند بغداد را از آب بیم بود که غرق شود. خرقهی من پیش آب باز برید و اگر نه دِمار از بغداد برآرد». خادم چون چنان دید خرقهی شیخ را بر لب دجله آورد تا آب بر قرار خود رفت و خاکستر خاموش شد. پس خاکستر او را جمع کردند و دفن کردند و کس را از اهل طریقت این فتوح نبود. بزرگی گفت که «ای اهل طریق! معنی بنگرید که با حسین منصور چه کردند تا با مدعیان چه خواهند کردن؟».
بخش ۷۱ از تذکره الاولیای عطار نیشابوری
https://t.me/saznorooz
209
تکنوازی سهتار
آواز بیات اصفهان (قدیم)
سهتار: مسعود شَعاری
از آلبوم شباهنگ
https://t.me/saznorooz
209
بر دار شدنِ منصور حلاج (۱)
نقل است که شِبلی را روزی گفت: «یا ابابکر! دستی بر نِه که ما قصدی عظیم کردهایم و سرگشتهی کاری شده و چنین کاری که خود را کشتن در پیش داریم». چون خلق در کار او متحیّر شدند منکر بیقیاس و مُقِرّ بیشمار پدید آمدند و کارهای عجایب از او دیدند، زبان دراز کردند و سخن او به خلیفه رسانیدند و جمله بر قتل او اتفاق کردند. از آن که میگفت: «انا الحق»، گفتند: بگوی «هو الحق». گفت: «بلی، همه اوست. شما میگویید که گم شده است بلکه حسین گم شده است بحر محیط گم نشود و کم نگردد». جنید را گفتند: «این سخن که منصور میگوید تأویلی دارد؟» گفت: «بگذارید تا بکُشند که نه روز تأویل است». پس جماعتی از اهلِ علم بر وی خروج کردند و سخن او را پیش معتصم تباه کردند. علی ابن عیسی را که وزیر بود بر وی متغیر گردانیدند. خلیفه بفرمود تا او را به زندان برند. او را به زندان بردند، یک سال. اما خلق میرفتند و مسائل میپرسیدند. بعد از آن خلق را از آمدن منع کردند. مدت پنج ماه کس نرفت مگر یک بار ابن عطا و یک بار عبدالله خفیف و یک بار ابن عطا کس فرستاد که «ای شیخ! از این سخنی که گفتی عذرخواه تا خلاص یابی». حلاج گفت: «کسی که گفت، گو عذر خواه». ابن عطا چون این بشنید بگریست و گفت: «ما خود چند یک حسین منصوریم».
نقل است که شب اول که او را حبس کردند، بیامدند او را در زندان ندیدند. جملهی زندان بگشتند، کس را ندیدند. شب دوم نه او را دیدند و نه زندان. هر چند زندان را طلب کردند، ندیدند. شب سوم او را در زندان دیدند. گفتند «شب اول کجا بودی؟ و شب دوم زندان و تو کجا بودید؟ اکنون هر دو پدید آمدید، این چه واقعه است؟» گفت: «شب اول من به حضرت بودم، از آن نبودم و شب دوم حضرت اینجا بود از آن هر دو غایب بودیم. شب سوم باز فرستادند مرا برای حفظ شریعت. بیایید و کار خود کنید».
نقل است که در شبانهروزی در زندان هزار رکعت نماز کردی. گفتند: «میگویی که من حقام، این نماز که را میکنی؟» گفت: «ما دانیم قدر ما».
نقل است که در زندان سیصد کس بودند. چون شب درآمد گفت: «ای زندانیان! شما را خلاص دهم». گفتند: «چرا خود را نمیدهی؟» گفت: «ما در بند خداوندیم و پاس ِ سلامت میداریم. اگر خواهیم به یک اشارت همه بندها بگشاییم». پس به انگشت اشاره کرد. همهی بندها از هم فرو ریخت. ایشان گفتند: «اکنون کجا رویم که درِ زندان بسته است؟» اشارتی کرد رخنهها پدید آمد. گفت: «اکنون سر خویش گیرید». گفتند: «تو نمیآیی؟» گفت: «ما را با او سری است که جز بر سرِ دار نمیتوان گفت». دیگر روز گفتند: «زندانیان کجا رفتند؟» گفت: «آزاد کردیم». گفتند: «تو چرا نرفتی؟» گفت: «حق را با من عتابی است، نرفتم». این خبر به خلیفه رسید؛ گفت: «فتنه خواهد ساخت. او را بکشید یا چوب زنید تا از این سخن برگردد». سیصد چوب بزدند. به هر چوبی که میزدند، آوازی فصیح میآمد که «لا تخَف یا ابن منصور». شیخ عبدالجلیل صفّار گوید که «اعتقاد من در آن چوبزننده بیش از اعتقاد من در حق حسین منصور بود؛ از آن که تا آن مرد چه قوت داشته است در شریعت که چنان آواز صریح میشنید و دست او نمیلرزید و همچنان میزد». پس دیگر بار حسین را ببردند تا بر دار کنند. صدهزار آدمی گرد آمدند و او چشم گرد میآورد و میگفت: «حق، حق، حق؛ انا الحق».
نقل است که درویشی در آن میان از او پرسید که «عشق چیست؟» گفت: «امروز بینی و فردا بینی. پسفردا بینی، آن روزش بکشتند و دیگر روزش بسوختند و سوم روزش به باد بر دادند. یعنی عشق این است».
خادم او در آن حال وصیّتی خواست. گفت: «نفس را به چیزی مشغول دار که کردنی بوَد و اگر نه او تو را به چیزی مشغول دارد که ناکردنی بوَد. که در این حال با خود بودن کار اولیاست». پسرش گفت: «مرا وصیتی کن». گفت: «چون جهانیان در اعمال کوشند تو در چیزی کوش که ذرّهای از آن به از مدار اعمالِ جن و انس بوَد؛ و آن نیست الا علم ِ حقیقت».
بخش ۷۱ از تذکره الاولیای عطار نیشابوری
https://t.me/saznorooz
209
پیشدرآمد
آواز دشتی
آهنگ: یوسف فروتن
تار: حسین علیزاده
کمانچه: کیهان کلهر
تنبک: همایون شجریان
از آلبوم ساز خاموش
https://t.me/saznorooz
209
گریه را به مستی بهانه کردم
شکوهها ز دست ِ زمانه کردم
آستین چو از دیده برگرفتم
سیلِ خون به دامان روانه کردم
نالهی دروغی اثر ندارد
شام ما چو از پی سحر ندارد
مرده بهتر آن کو هنر ندارد
گریه تا سحر عاشقانه کردم
دلا خموشی چرا؟
چو خُم نجوشی چرا؟
برون شد از پرده راز
تو پردهپوشی چرا؟
رازِ دل همان بِه، نهفته مانَد
گفتناش چو نتوان، نگفته مانَد
فتنه بِه که یک چند، خفته مانَد
گنج بر در دل خزانه کردم
باغبان چه گویم به من چهها کرد
کینههای دیرینه برملا کرد
دست ما ز دامانِ گُل جدا کرد
تا به شاخِ گُل آشیانه کردم
دلا خموشی چرا؟
چو خُم نجوشی چرا؟
برون شد از پرده راز
تو پردهپوشی چرا؟
ابوالقاسم عارف قزوینی
https://t.me/saznorooz
209
تصنیف گریه را به مستی
آواز دشتی
شعر و آهنگ: ابوالقاسم عارف قزوینی
تنظیم برای گروه: فرامرز پایور
آواز: محمدرضا شجریان
اجرای گروه پایور
از آلبوم رازِ دل
https://t.me/saznorooz
209
ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو
به کران بَرَد زمانه غم ِ بیکرانِ ما را.
خاقانی
https://t.me/saznorooz
