Kourosh Eslami Channel 💸
Open in Telegram
ME @KOUR05H YOUTUBE | INSTAGRAM | APARAT | X | TIKTOK... 👇👇👇 https://linktr.ee/kouroshesl
Show moreIran99 122The category is not specified
1 089
Subscribers
-224 hours
-157 days
-830 days
Posts Archive
لایو IRL انزلی گردی ...
تا ساعاتی دیگر ...
http://youtube.com/@KouroshEslami
من وقتی حوالی ظهر از خواب بیدار میشوم، مثل هر روز دنبال ماسک آن روزم میگردم. یا به قول جوانترها، دنبال «مود» آن ساعتم.
گاهی نمیدانم امروز چه کسی هستم.
یک انسان خالی؟ یک ایرانی؟ یک گیلانی؟ یک پسر قوی؟ یک بازیگر؟ یک مهندس الکترونیک؟ یک فرد خسته؟ یا کسی که هنوز در جستجوی حقیقت است؟
هر چه بیشتر به اطرافم نگاه میکنم، بیشتر متوجه میشوم که دنیا برای آدمهایی که زیاد سؤال میپرسند، حوصله چندانی ندارد. برای همین گاهی ترجیح میدهم ماسک نادانی را به چهره بزنم. نه از روی ناتوانی، بلکه برای آنکه کمتر قضاوت شوم و کمتر آسیب ببینم.
روانشناسان میگویند انسان در طول زندگی نقشهای مختلفی را تجربه میکند و گاهی آنقدر با این نقشها یکی میشود که خودش را فراموش میکند. شاید بخشی از خستگی ما از همینجا میآید؛ از تلاش بیپایان برای بازی کردن شخصیتهایی که دیگر مطمئن نیستیم واقعاً خود ما هستند.
و امروز...
من کی هستم ؟
انسان در طول زندگی تنها یک هویت ندارد. او میتواند همزمان پدر باشد، برادر باشد، همسر باشد، دوست باشد، فرزند کسی باشد و در نهایت با خودش نیز به عنوان یک انسان روبهرو شود.
با گذر زمان، نقشهای مختلفی به او سپرده میشود. نقشهایی که هر کدام مسئولیتها، رفتارها و انتظارات خاص خود را دارند. بخش بزرگی از زندگی ما در حال ایفای همین نقشها میگذرد.
اما مشکل از جایی آغاز میشود که انسان نقشهایش را با هم اشتباه میگیرد. جایی که باید یک والد بالغ و مسئول باشد، مانند یک کودک رفتار میکند. جایی که باید یک همسر باشد، تنها نقش یک کارمند خسته را بازی میکند. گاهی آنقدر در نقشهای مختلف غرق میشویم که فراموش میکنیم واقعاً چه کسی هستیم.
از نگاه روانشناسی، بسیاری از تنشها و سوءتفاهمهای زندگی زمانی شکل میگیرند که افراد نتوانند میان نقشهای مختلف خود مرز مشخصی ایجاد کنند. آنها یک نقش را به همه روابط خود تعمیم میدهند و به تدریج ارتباطشان با هویت واقعی خود کمرنگ میشود.
شاید دنیا چیزی شبیه یک صحنه بزرگ نمایش باشد. صحنهای پر از بازیگرانی که هر روز نقشهای متفاوتی را اجرا میکنند، میخندند، خشمگین میشوند، دوست میدارند و از یکدیگر فاصله میگیرند.
اما یک سؤال باقی میماند:
آیا شما فقط در حال بازی کردن یک نقش هستید، یا هنوز خودِ واقعیتان را میشناسید؟
من با ساختارها حال نمیکنم.
با این نسخه آماده و بستهبندیشده از زندگی که از کودکی تحویلمان میدهند.
اینکه حتماً درس خواندن معیار موفقیت باشد. اینکه مدل مو، شخصیت آدم را تعریف کند. اینکه اگر وسط خیابان بلند بخندی، بیشخصیت باشی. اینکه با دست غذا خوردن بیکلاسی باشد. اینکه نتوانی با شلوارک وسط شهر راه بروی. اینکه نتوانی روی نیمکت یک پارک دراز بکشی و به آسمان خیره شوی.
از این همه قانون نانوشته خستهام.
از سیاستمدارانی که انسان را قربانی قدرت میکنند بیزارم. از جنگهایی که پیرمردها آغاز میکنند و جوانها در آن میمیرند. از فقری که میلیونها نفر را له میکند. از بیماریهایی که بیاجازه وارد زندگی آدمها میشوند. از عشقهای مصرفی و موقتی این دوران که بیشتر معاملهاند تا دلدادگی.
از بدنهایی که هر روز بیشتر نمایش داده میشوند و روحهایی که هر روز بیشتر پنهان میشوند.
از صداهایی که سکوت را میشکنند خستهام. از هیاهویی که نمیگذارد انسان حتی چند دقیقه با خودش تنها باشد.
از اینکه کمتر کسی میپرسد: «ما اصلاً برای چه اینجاییم؟»
از اینکه آدمها داستانهایی را فقط چون قدیمیاند یا چون همه تکرارشان میکنند، بدون پرسش میپذیرند.
از شبیه بقیه بودن بدم میآید. از حرفهای تکراری. از رفتارهای تکراری. از رؤیاهای تکراری.
مهدکودک. مدرسه. دانشگاه. کار. کار. کار. ازدواج. بچه. پیری. مرگ.
انگار زندگی برای خیلیها فقط عبور از یک خط تولید است.
جمعیت میدود. اما کمتر کسی میپرسد مقصد کجاست.
همه جواب دارند. اما کمتر کسی سؤال دارد.
بعضی وقتها دلم میخواهد از تمام این ریتم مکانیکی فاصله بگیرم. از این جمعیت که بدون سؤال کردن، بدون اعتراض کردن و بدون فکر کردن جلو میروند.
دلم میخواهد یک بار آنقدر بلند فریاد بزنم که تمام این دیوارهای نامرئی ترک بردارند.
نه برای جلب توجه.
فقط برای اینکه یادم نرود هنوز زندهام.
و شاید عجیبترین بخش ماجرا این باشد که...
گاهی از خودم هم بیزار میشوم.
چون میبینم بخشی از همین جهانی هستم که از آن فرار میکنم.
من یه آقایِ تَوَکلیِ بی سربازم ...
من یه آقایِ تَشکُریِ بی کبابم ...
من این روزا فقط توی حُبابم ...
من این روزا هَمَش توی خوابم ...
من اسیرِ یه تیکه خاکم ...
من یه قصر سُستِ روی آبم ...
دوستیهای قدیم، دوستیهای جدید
یادش بخیر. سالهایی که نه خبری از گوشی هوشمند بود و نه شبکههای اجتماعی.
برای دیدن یک دوست، تا دم خانهاش میرفتیم. زنگ در را میزدیم و گاهی دو ساعت جلوی همان در با هم حرف میزدیم. قرارها ساده بود؛ «ساعت ۴ عصر میدان شهر». نه لوکیشنی بود، نه پیام «کجایی؟»، نه تیک آبی و نه استوری.
آن روزها آدمها کمتر داشتند، اما بیشتر به هم تعلق داشتند.
امروز دنیا به ظاهر به هم نزدیکتر شده، اما بسیاری از رابطهها سطحیتر از همیشهاند. خیلیها در میان انبوهی از تصاویر، فیلترها و ظاهرهای جذاب، دنبال تأیید شدن میگردند. انگار ارزش انسانها را با تعداد فالوورها، برند لباس، مدل گوشی یا ظاهرشان میسنجند.
از نگاه روانشناسی، وقتی گزینههای بیپایان در دسترس باشند، تعهد کمتر میشود. ذهن انسان تصور میکند همیشه فرد بهتری در صف انتظار است. به همین دلیل بسیاری از دوستیها و رابطهها کوتاهمدت، شکننده و مصرفی شدهاند.
فشار اقتصادی هم زخم دیگری بر این ماجراست. وقتی بقا به دغدغه اصلی تبدیل میشود، بعضی افراد حاضرند برای منفعت بیشتر از صداقت، رفاقت و انسانیت فاصله بگیرند.
امروز ساعتها ویدیوهای چندثانیهای میبینیم، اما کمتر کسی حوصله خواندن یک کتاب یا ساعتها گفتوگوی عمیق را دارد. جای بسیاری از گفتگوهای واقعی را چند دایرکت، چند استیکر و چند ایموجی گرفته است.
دنیا رنگارنگتر از گذشته شده، اما برای خیلیها تنهاتر از همیشه است.
انگار همه چیز را میشود اجاره کرد؛ خانه، ماشین، لباس و گاهی حتی دوستی.
اما هنوز هم کمیابترین و ارزشمندترین دارایی این دنیا، انسانی است که بدون منفعت کنار تو بماند.
