hollow
Open in Telegram
از جنس خیال، از دل کتاب 📮: @hollowyibot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
471
Subscribers
+524 hours
-37 days
+1330 days
Posts Archive
474
Mine, be forever mine
Our story was a rush
It was written in wine
Untangle all these roots
Cut off all the vines
And leave the tree to die
Hold Me just hold me
or leave me to stormy weather
It's easy, believe me
I know you'll find somebody better
You got my love but I don't know love anymore
So hold me just keep me afloat
474
تو زیبایی،
به اندازه دریایی که دیدم
دیوان اشعاری که خواندم
جنگلی که در آن قدم زدم
از تو ممنونم عزیزم
تو خودت را در تمام چیزهایی که لمس میکنم و میبینم نمایان کردی
تو خودت را لا به لای زندگی ام جا کردی
به طوری که هر جایی رنگ و بویی از تو دارد.
از تو ممنونم.
474
مشعلی در برابر شبکتاب مشعلی در برابر شب رو دیشب تموم کردم. خیلی دو دل بودم برای نوشتن متنش اما خب نمیشد ساده از کنارش گذشت؛ تقریبا دو هفته رو با این کتاب گذروندم ، این کتاب ادامه جلد اول، «اخگری در خاکستر» بود و نسبت به جلد اول روند کتاب خیلی پر تنشتر و تیرهتر بود. از همون اولِ کتاب هر صفحه پر بود از جنگ،ترس و تصمیم گیری های سخت. بر خلاف جلد اول این کتاب کشش معمایی بیشتری داشت و برای من جذاب تر بود؛ اما در هر لحظه کتاب با وجود جنگ و فرار های پی در پی این رو نشون میداد که شخصیت ها حتی در بدترین نقطه ای که داخلش قرار دادن همچنان هم ناامیدی رو تجربه میکنن و هم سعی میکنن برای چیزی که میخوان بهش برسن بجنگن. با اینکه بیشتر کتاب های این نشر آدم رو ناامید میکنه اما من این مجموعه رو خیلی دوست داشتم؛ دنیایی فانتزی پر از موجودات عجیب، روح و شبآور، قبیله های مختلف و امپراتوری. یک نکته دیگه که بهش توجه کرده بودم این بود که بر خلاف خیلی از کتاب های این سبک، نویسنده سعی نکرده بود از شخصیت ها قهرمان بسازه،افرادی بودن که ضعف داشتن، با وجود جایگاه بالایی که داشتن همیشه توی نقشه ها موفق نبودن، آسیب پذیر بودن و انتخاب هایی داشتن که گاه درست و گاه موجب پیامد های سنگینی میشد و همین موضوع باعث میشد شخصیت ها باورپذیر تر باشن. کتاب به خوبی این رو نشون میداد که با وجود آسیب پذیر بودن و هر موقعیت سختی که توش قرار داری هنوز هم امیدی هر چند کمرنگ وجود داره تا باعث این بشه تو به مسیرت ادامه بدی، اینکه توی تاریکی دنبال اون شعله کوچیک بگردی که هنوز خاموش نشده. و وجود همه اینها باعث شد که من این کتاب رو دوست داشته باشم و باعث شد یک بار دیگه زندگی جدیدی رو لا به لای صفحات کتاب دیگری تجربه کنم.
474
مورد علاقه ام؟
آن دسته کتاب هایی که سال ها پیش هدیه داده شده اند،در صفحات اول انها نوشته ای وجود دارد برای کسی که دوستش دارند و سال ها بعد این کتاب ها در کتابخانه ها به یادگار میمانند.شاید روزی کسی یکی از ان کتاب ها را برداشت و شروع به خاندن آن کرد؛خواندن کتابهایی که زمانی در دستان کسی دیگر بوده، خاطره ی کسی دیگر بوده، در زمان دیگری بوده و الان در دستان من است و گویی با هر ورقی که میزنم خاطرات ان افراد زنده میشوند.
انگار هر کتاب قدیمی ای با هر نوشته و تاریخی
علاوه بر داستان کتاب،داستان دیگری هم از آن ادمها دارد.
474
داریم به آخرای تابستون نزدیک میشیم.
این تابستون اخرین تابستونی بود که بعد از اتمامش به مدرسه میرم؛
یه جورایی انگار اخرین تابستونی بود که من نوجوانیم رو به راحتی میتونستم نشون بدم.
از تابستون سال دیگه یه دختر ۱۷ ساله نیستم، مهر ماه مدرسه نمیرم،دوران خوب یا بد مدرسه تموم شده و ازم انتظار میره زندگیم رنگ و بوی بالغ بودن بده.
هر روز تابستون به این فکر میکردم که این اخرین تابستونه نوجوانی منه و باید توی این تابستون همه چیز رو تجربه کنم؛
اما صادقانه بگم، آنچنان تجربه ای کسب نکردم
اما سعی کردم از کوچیک ترین چیزهایی که اتفاق میوفته راضی باشم و حس خوبی داشته باشم بهشون.
دیشب مدام به این فکر میکردم که این آخرین تابستونی بود که هنوز توش بچه بودم و این ناراحتم میکنه که دارم از دستش میدم.
اما بنظرم اینطور نیست چون حس بچگی قراره همیشه کنارم بمونه
منتهی زمان هر سال یک عدد به این آدم اضافه میکنه.
اما خب هنوزم از این بابت ناراحتم که قراره یه تجربه داشته باشم به اسم "آخرین مهری که دارم میرم مدرسه"
همیشه دل کندن از چیزهایی که آدم سالهاست باهاشون زندگی میکنه سخته.
اخرین تابستونی که بعدش میری مدرسه حس عجیبی داره
و زندگی هر بار تاثیر زمان رو یه جوری بهمون نشون میده،
چیزهایی رو از دست میدیم که آمادگی از دست دادنش رو نداریم و روزها و اتفاقات جدیدی آغاز میشن که ما تا چند دقیقه پیش هم از اونها خبر نداشتیم.
474
پارک لالهامشب برام شب خیلی قشنگی بود نه اینکه شبی پر از اتفاقات باشه یا شبی باشه که من موفقیتی کسب کردم،نه یه شب عادی، بیرون از خونه، اما خیلی قشنگ. این دومین باری هست که من به اینجا میرم پارسال هم اواسط مرداد به اینجا اومده بودم و یادمه که توی دفترم راجع بهش نوشتم امشب میخوام توی دیلی دربارهش بنویسم. اونجا پر از چیزهایی بود که با ظرافت و علاقه درست شده بودن و برای فروش گذاشته شده بودن نمیدونم قابل درک هست براتون یا نه، اما فروشنده ها با چیزهایی که برای فروش گذاشته بودن یک وایب رو می دادن، به طور مثال اون دختر خوش خنده ای که دستبند مرواریدی درست میکرد ، خودش هم همون حس مرواریدی رو به ادم منتقل میکرد؛ انگار هنرش با چهرهش ترکیب شده بود و هر کدومشون بدون دیگری ناقص بود. یکم که قدم زدم دختر خالم منو صدا زد که برگردم و سنگ هارو نگاه کنم سنگ هایی که هر کدومشون جوری تراشیده شده بودن که آدم بهشون خیره میشد و ناخوداگاه برشون میداشت تا جزئیاتش رو تماشا کنه. فروشنده و سازنده اونها یک اقایی بود که فکر میکنم همیشه قراره توی ذهنم بمونه ، خیلی مهربون و محترم و پر از روحیه؛بهمون پیشنهاد داد که سنگ هارو برداریم و با دقت جزئیاتش رو نگاه کنیم ، بعد از چند ثانیه بهمون گفت اینجارو ببینید، میخوام جادو کنم ، به یک سری از سنگ ها نور گرفت و اونها روشن شدن، پر از نور سبز رنگ. گفت که میتونید باهاش دستبند و گردنبند درست کنید و من براتون میبافم. اولش قصد خرید نداشتم، اما از خودم ممنونم که بعدا نظرم عوض شد. گشتم تا یه طرح پیدا کردم که یک طرفش قلب و طرف دیگری خورشید بود. بهم گفت ترکیب بند قهوه ای و زرشکی خیلی قشنگ میشه؛ منم به پیشنهاد خودش بهش گفتم با همین ترکیب رنگ برام ببافه با دقت و حوصله برام درستش کرد و بهم داد و این خاطره ، این گردنبند، قراره همیشه برام عزیز بمونه و هیچوقت از ذهنم پاک نشه. بعد از اون ،پسری رو دیدم که به زیبایی ویالون میزد و من هنوز هم دلیل اینکه با موسیقی زدن افراد بغض میکنم رو نفهمیدم. جلوتر رفتیم؛ گروهی بودن که باهم بازی میکردن، اونطور که متوجه شدم همشون امشب باهم اشنا شدن و از قبل هیچ شناختی نداشتن از هم ولی اون لحظه جوری مشغول خندیدن و بازی بودن که انگار سالهاست همدیگه رو میشناسن. روی یه صندلی چوبی نشسته بودم که دیدم دو نفر خیلی گرم باهم سلام کردن و دست دادن و بعدش یکی از اونها نشست رو صندلی و گفت «اصلا نمیشناختمش کی بود» و بعد خندید. این حرکت خیلی برام جالب بود که فضای اونجا انقدر صمیمی عه، یه جورایی انگار یه دهکده کوچیکه که همه توش باهم همسایه ان، باهم مهربونن، سال هاست کنار هم زندگی میکنن، و به هم اعتماد دارن. کلی از غذاهای اونجا خوردم و از همشون لذت بردم،عکس گرفتم ،و توی تک تک لحظات امشب و در این مکان من لبخند زدم. ممنونم از ادم های خنده رو و مهربون اونجا، غذاهای خوشمزه اونجا، اقایی که سنگ های قشنگ برای فروش داشت و زندگی ای که توی یک روز دیگه هم شادی رو بهم هدیه داد. - بماند به یادگار از پارک لاله تهران، ۶ شهریور ۱۴۰۴
474
I'm wasting my life on pointless things
I sometimes think
When does life begin
I'm falling out of conversations
I can't pay attention
Repeat the question
I need to be alone
Or I'm gonna lose my shit
474
دقیقا نمیدونم چطوری توضیحش بدم..
اما تا حالا شده حس کنید یک چیزی رو که همیشه دوست داشتید رو یهویی خیلی بیشتر از قبل دوست دارید و الان خیلی بهش وابسته اید؟
من از بچگیم عاشق کتاب بودم،
کتاب هایی رو دارم که برای خریدشون دو هزار تومن پول داده شده
خیلی هاشون چاپ و صفحات شون تغییر کرده
کتاب هایی که الان واقعا کهنه شدن
درسته کتاب هایی بودن برای بچه ها
ولی انگار کتابها با خودم بزرگ شدن
دیگه نو نیستن ،حداقل کتاب های من.
هنوزم وقتی میرم کتابفروشی و چشمم به یه سریاشون میوفته دلم میخواد دوباره جلدای مختلفی ازش رو بگیرم، ولی بعد به اون قسمت کتاب های بزرگسال نگاه میکنم و میگم این دیگه برای من نیست، برای خاطراتمه
و این اواخر حس میکنم این علاقه ای که همیشه از بچگی با من بوده داره با خودم هر روز بزرگتر میشه.
الان هر چیزی منو به وجد نمیاره
هر بیرون رفتنی منو ذوق زده نمیکنه
اما وقتی که از بین همه مغازه ها چشمم به یه کتابفروشی میوفته، مثل بچه ها میخندم، چشمام هم میخندن.
خیلی چیز مهمی نیست، شاید هیچکس بهش توجه ام نکنه، اما این اواخر حس میکنم هیچ چیزی به اندازه اون علاقه ای که از بچگی باهام رشد کرد در حال حاضر منو انچنان خوشحال نمیکنه.
وقت هایی که توی خیابون قدم میزنم، چیزی میخورم ، با کسی صحبت میکنم،
و در تمام اونها اون کلافگی کوچولو رو حس میکنم که دارم سعی میکنم از خودم دورش کنم و سرزنده تر بنظر برسم
اما وقتی یه کتاب فروشی یا یه لوازم تحریری میبینم
دیگه چیزی منو کلافه نمیکنه
هر بار که کتابارو میبینم
انگار همون بچه ایم که بار اوله داره میره کتابفروشی
بار اولیه میتونه یک کتاب رو خودش بخونه بدون کمک مامان باباش
بار اولیه میتونم اسم کتابارو بخونم
انگار یک چیزیه که همیشه تازگی داره برای من
امروز برای بار نمیدونم دقیقا چندم توی ماه به کتاب فروشی سر زدم
و از اون عکس گرفتم
(البته اونطور که دلم میخواست نشد اما دوست نداشتم با این کارم زیاد توجه جلب کنم
شاید خنده دار باشه ولی عمیقا از عکس گرفتن خجالت میکشم
این چنل بهونه خوبی شد که این خجالت رو کنار بزارم)
داشتم میگفتم، عکس گرفتم و یکی یکی از کنار قفسه ها گذشتم و کتاب هارو نگاه کردم
و بعد از چند دقیقه متوجه شدم دوباره ۵ تا کتاب دستمه که میخوام از بینشون انتخاب کنم در حالی که قصد خرید نداشتم
یکی رو انتخاب کردم، بقیه رو گذاشتم توی قفسه ، شاید دفعه دیگه نوبت اونا شد
یه وقت هایی حتی نیاز دارم پولم رو برای چیز دیگه ای نگه دارم
و سعی میکنم چیزی رو بردارم که خریدش انچنان آسیب مالی ای نمیرسونه،اما عمیقا خوشحالم میکنه
شاید خیلی ها بگن کارش جالب نیست یا اصلا چه حوصله ای داره انقدر راجع به یه موضوع توضیح بده
اما خب ، شاید در حال حاضر این تنها چیزی باشه که روح منو بغل میگیره
و در برابر هر چیزی که روحمو ازار میده
ازش مراقبت میکنه.
474
میدانم حالت خوش نیست
گریه کن عزیزم
گریه کن
بگذار اشک هایت فرو بریزند و زمین را سیراب کنند
همین قطره ها تو را از زیر خاک برمی خیزانند
همین اشک ها جوانه ات میشوند.
474
بنظرم زندگی همینه،
اینکه ساعتها گریه کنی و بعد صورتت رو بشوری و جوری توی جمع بشینی انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده
اینکه یک روز طولانی بیرون از خونه رو پشت سر گذاشته باشی و موقع برگشت به خونه سرت رو به شیشه ماشین تکیه بدی و سعی کنی بغضت رو قورت بدی
اینکه یک روزی انگیزه شروع هر کاری رو داشته باشی و بابتش کلی برنامه ریزی کنی اما فردای اون روز نتونی از تختت دل بکنی
اینکه استرس آینده رو داشته باشی و بابت گذشته و اتفاق هایی که افتاده غمگین باشی
احساس بی هدفی و پوچی کنی
یا اینکه یک روز یه قرار خوب با ادم مورد علاقت داشته باشی
و با دوستات توی خیابون قدم بزنی و بخندی
بنظرم زندگی تشکیل شده از همین چیزهای کوچیک و بزرگ
کارهای مختلف، آدمهای مختلف، مکانهای مختلف و حس های مختلف رو تو هر روز و هر دوره ای از زندگی تجربه کنی
حتی اگر یک سری روزا از تخت بیرون نمیای
به اون برنامه نمیرسی
کلاس رو میپیچونی و بی دلیل اشک میریزی
و بین تمام اضطراب و نشدن ها سعی کنی نقاشی بکشی
با آدمهای زندگیت وقت بگذرونی
شب بخیر رو با صدای خانوادهت بشنوی
کلی عکس بگیری و با گربه ها بازی کنی
و با هر غم و شادی ای یه روز دیگه رو هم به پایان برسونی
این یعنی زندگی،
یه وقتایی اونقدر بی رحم که فقط باید دووم بیاری
و یه وقتایی انقدر رویایی که نخوای هیچ لحظه ای رو از دست بدی.
