en
Feedback
hollow

hollow

Open in Telegram

از جنس خیال، از دل کتاب 📮: @hollowyibot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
464
Subscribers
+124 hours
-107 days
+730 days
Posts Archive
(البته اینکه توی این شرایط من یک کنکوری ام و غیر از سالن مطالعه مکانی رو به چشم نمی‌بینم هم بی تاثیر نیست)

بعد از این اتفاقات اخیر پیش نیومده بتونم عکس بگیرم و اینجا بزارم انگار تا قبل از همه این اتفاقا با وجود غمی که همگی ته دلمون داشتیم عکس‌ها هنوز رنگ داشتن

photo content

photo content

Somehow I knew you would leave me this way Somehow I knew you could never stay And in the early morning light After a silent, peaceful night You took my heart away and my being

و هر لحظه و هر جا جوری دلتنگ تو هستم گویی در همین لحظه دستت مرا برای همیشه رها کرد

photo content

You sold me out to save yourself

تو خیابون راه میری و نمیدونی داری کجا میری یا پیش کی چون نه به ادمی تعلق داری نه به جا و مکانی فقط خودتی که با کوله‌ پشتیت حملش میکنی امیدوارم تجربه‌ش نکنید.

photo content

کی منو چشم زد

شاید بزرگسالی همینه. اینکه غم رو تو تار و پود وجودت حس کنی،ولی بیدار شی و برای همون یه نخ نازکی که تورو به زندگی وصل نگه داشته تلاش کنی. اینکه بدونی برای رسیدن به یه سری چیزا باید چیزهای مهمی رو پشت سرت رها کنی. اینکه قبول کنی شاید واسه تو و اون آدم یه جاده دو نفره نیست یا قبول کنی تنهایی کمتر از اون آدمایی که از تنهایی درت میارن بهت آسیب میزنه. نمیدونم، فقط کاش آدم به نقطه پذیرش اینجور چیزا نمی‌رسید.

دیگه واقعا:
دیگه واقعا:

غم توی روز ازم یه آدم منفعلِ خاموش می‌سازه. توی شب یه ادم غرغرو که فکر میکنه اگر خوابش نمی‌بره مقصر بالشته که کارایی شو از دست داده.

یک چیزی رو این اواخر متوجه شدم.. اینکه ما آدم‌ها با از دست دادن کنار میایم. ما با غم از دست دادن بیدار میشیم درس می‌خونیم، کار می‌کنیم، غذا می‌خوریم و با وجود غمی که سنگینی میکنه اما زندگی‌می‌کنیم. ولی ما از چیزی می‌ترسیم که همیشه آرزو میکنیم بهش برسیم "کنار اومدن" ما می‌ترسیم که نبود اون ادم عادی شه می‌ترسیم از اینکه کم‌رنگ شه می‌ترسیم از اینکه به زندگی بدون اون عادت کنیم و دیگه چیزی نباشه که باعث شه به هم برگردیم می‌ترسیم که این یکی دوماه نبودن تبدیل به یکی دو سال بشه درصورتی که همیشه ارزو می‌کنیم کاش "مووان" کنیم و باهاش کنار بیایم اما متاسفانه ما از کنار اومدن با اینکه اون دیگه نیست خوشمون نمیاد

تنها کاری که توی این سالها برای تحمل غم و ناراحتیم انجام می‌دادم نوشتن بود الان حتی نوشتن هم برام سخت شده حس میکنم از تنها چیزی که برای بیان احساسم داشتم دور شدم اگر یکم دیگه به این رویه ادامه بدم،خودمم کم کم این ظاهر شاد و مثلا "خوب" رو باور میکنم.

دارم درس میخونم ده امتیاز مثبت برای من.

photo content

یاد گرفتم با تو دور بودن در اوج نزدیکی رو