hollow
Open in Telegram
از جنس خیال، از دل کتاب 📮: @hollowyibot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
471
Subscribers
+524 hours
-37 days
+1330 days
Posts Archive
474
مدام تاریخ ها را ثبت می کنم.
اخرین زنگ، اخرین مهر، تاریخ نقاشی هایی که بچه ها برایم میکشند، نوشته ها و هر چیزی که می تواند سال دیگه خاطره نامیده شود.
سال ها اجازه این کار را نمی دادم، نمیگذاشتم دائما در حال نوشتن و کشیدن در کتاب و دفترم باشند؛ چیز انچنان مهمی نبود، اما من بی دلیل دوستش نداشتم.
اما امسال برایم ارزشی ندارد که کتاب هایم از تمیزی که سال ها رعایتش کرده بودم دور میشوند.
انگار هر چه به پایان چیزی نزدیک میشویم گذر لحظات آن را به خوبی میبینیم.
وقتی به انتهای چیزی که سال ها با او زندگی کردیم نزدیک میشویم اخلاق های همیشگی خود را در ان لحظه پیاده نخواهیم کرد؛ و به این فکر میکنیم که در نهایت از هر چیزی که الان ثبت میشود یک نوشته کوچک ، یک عکس و ذهنی پر از صدا و خنده و خاطره باقی می ماند.
تا زمانی که به اواخر این مسیر نرسیده بودم هیچ نوشته بی معنی و نقاشی های عجیب غریب بچه ها زمانی که از کلاس کلافه میشدند برایم می کشیدند را نگه نمیداشتم؛اما الان که به این موضوع فکر میکنم،مدت ها بعد، زمانی که این مسیر برای همیشه به گذشته من پیوست،هیچ کتاب بدون نوشته و تمیزی را نگه نمیدارم.
- روزهای آخر مهر ۱۴۰۴، آخرین مهر مدرسه.
474
مهم نیست آن نوشته برگرفته از خاطرات گذشته چقدر در لحظه خود برای تو قشنگ بوده است
بعدها وقتی او را میبینی جوری بر روحت چنگ می اندازد که در هر جایی اشکت سرازیر میشود
انگار با تمام وجود میخواهد ثابت کند آن لحظه خوش برای گذشته توست و دیگر در این لحظه برای تو مرده است،حتی اگر تو میخواهی زنده بماند.
474
فقط داشتم از پنجره ماشین بیرون رو نگاه میکردم
متوجه شدم دارم بغض میکنم
رسیدم دم در خونه، دیدم بدنم خیلی خستهست
رفتم توی اتاقم
نشستم روی تخت بدون اینکه لباس عوض کنم، سرمو انداختم پایین
یکم بعدش مامانم اومد پیشم گفت چرا گریه میکنی؟
نمیدونم دقیقا کی شروع شد، چرا شروع شد
ولی هیچ توانی برای پنهون کردنش نداشتم.
به خودم اجازه دادم چند دقیقه تو بغل مامانم گریه کنم و بعدش برم زیر پتو و دیگه سکوت کنم.
474
این موضوع که در حال حاضر روزهای مدرسه داره بهم فشار میاره اذیت کنندهست؛ولی وقتی به این فکر میکنم دیگه امروز تکرار نمیشه
دیگه روزای مهر بعدی با مدرسه گذشته نمیشه بازم باعث میشه ناراحت شم.
ناراحتم از روزایی که اینطوری میگذرن، و ناراحتم از اینکه با وجود بدی هایی که دارن دیگه تکرار نمیشن.
همزمان از بودنش اذیتم، از نبودنش هم همینطور.
474
روزی دیگر برای دیدن چهره تو
روزی دیگر برای قدم زدن در کنار تو
امضای اغاز روزم را بدون تو نخواهم زد
چشمانم را خواهم گشود که زود پیدایت کنند
خنده بر لب می زنم چون می بینمت
برخاسته ام، خیلی وقت هست کارمان همین شده
گویی برکه جزوی از دوستیِ ما شده
هر بار که در کنار او دست در دست هم می ایستیم
انعکاس خود را در چهره او می بینیم
آب حرکت میکند، به لرزه می افتد ، اما دست هایمان در تصویر هرگز از هم جدا نمیشوند
نمیدانم چه شد که اینشد محرم ما
من و تو و جویِ کنارمان
دستت را میگیرم تا لحظه ای را ببینم که هرگز از او سیر نمیشوم ،دیدن من و تو و دست های به هم گره خورده مان که با تلاطم آب جدا نمی شوند
مادرم میگوید دیگر بس است، دیگر وقت دیوانگی نیست، دیگر به برکه نرو ،دیگر او را نخواهی دید
اما عزیزم، چه شد که زمان آن فرا رسید که فقط من چهره تو را ببینم، چه شد که دیگر قفل دست هایمان را تنها من میبینم؟
هر روز با تو به اینجا می ایم ،هر روز چشم بر جهانی که تو را به من هدیه داده می گشایم
اما روزهاست که میشنوم مرا دیوانه خطاب میکنند
عزیزم به من راهی بگو
نمیدانم چگونه به انان بگویم
من هنوز تو را در این آب زلال می بینم.
474
I don't know what it's like to be fighting for my life
But if you do, I'll be fighting too
When you're feeling weak, I'll be the words if you can't speak
And if you lose, I'll be losing too
And I can't lose you
474
شاید اگر آخر خط را میدیدیم دو میزدیم
شاید اگر سرنوشت خود را میدیدیم دو میزدیم
دو نمیزنند چون نمیدانند در پایان چه در کمین ماست.
ما با تردید و وهم و گمان دو نمیزنیم
میخواستم دستت را بگیرم و دو بزنم
دیدم چون مرا در آن سویش نمییابی دو نمیزنی
گفتم به تو که من آن سوی آنم
گفتی تقدیری نمیبینی و دو نمیزنی
خواستم بیایی، شاید جلوتر شعلهای از من بود
گفتی چون اینجا نوری نمیبینی دو نمیزنی.
474
یک کتاب دیگه،
که بازهم هدیه ای بود از طرف دوستهام.
راستشو بخواین اصلا قصد خرید کتاب نداشتم فقط همینطوری داشتم کتاب هارو توی قفسه کتابفروشی نگاه میکردم؛
این کتاب رو توی قسمت نمایشنامه ها دیدم.
ظاهرش یهجورایی با نمایشنامه هایی که تا به الان خوندم فرق میکرد
طرح جلدشو به دوستم نشون دادم؛یه نگاه گذرا هم به خلاصه پشت جلد کتاب انداختم
و خیلی یهویی تصمیم گرفتم بگیرمش
که البته اینطوری نشد و دوستام برام گرفتن.
«وال» ، یک نمایشنامه کوتاه، اثر ساموئل دی هانتر.
خوندن این کتاب زمان زیادی رو نمیگرفت
و روزهای زیادی رو با این کتاب سپری نمیکردی اما از همون اول با فضایی که داره تو رو جذب خودش میکنه، با این وجود که فضایی اغراق امیز یا پر از تنش و هیجان نداره.
برخلاف اکثر نمایشنامه هایی که خوندم شخصیت های کتاب زیاد نیستند و اینطوری باعث گیج شدن خواننده نمیشه.
شخصیت اصلی کتاب مردی دویستوپنجاه کیلویی و در سال های نخست دهه چهارم زندگی هستش، و تنها صحنه داستان هم آپارتمان کوچکِ شخصیت اصلی کتاب هست و تمام اتفاقات و دیالوگ ها در همین خونه اتفاق میوفته.
با خوندن این کتاب وارد دنیای یک آدم معمولی میشی که پر از غم و تنهایی و در عین حال امیدهای کوچیکه و کتاب یک زندگی خام و واقعی رو به تصویر میکشه.
شاید این دسته کتاب ها واسه بسیاری از افراد جذاب نباشه، چون اتفاقات زیادی توش رخ نمیده یا اونطوری که باید هیجان نداره؛ولی این کتاب با وجود ساده و معمولی بودنش برای من خیلی قشنگ بود
زمانی که کتاب رو تموم کردم متوجه شدم نمیتونم توی یک کلمه تلخ یا شیرین خلاصهش کنم؛ بنظرم ترکیبی از هر دوی اونها بود، چون از طرفی سختی هارو واقع بینانه به تصویر میکشید و از طرفی نشون میداد هنوز هم ارتباطات، عواطف و امید زندهست و در لحظه ای که فکر میکنی هیچکدوم از اینها دیگه وجود ندارن اونهارو یک بار دیگه حس میکنی و با وجود اون همه ناامیدی که پرت کرده یک بار دیگه شاد میشی.
این هم بود تجربه ای جدید از زندگی با یک کتاب دیگه.
474
تمام زندگی او روی تلاش برای کشتن یک وال خاص متمرکز شده است.من فکر میکنم این وضع بسیار غمانگیز است؛ چرا که این وال هیچ احساسی ندارد و نمیداند ایهب تا چه حد میخواهد او را بکشد.من برای ایهب نیز احساس بدی دارم، چون او فکر میکند که اگر بتواند وال را بکشد، زندگی اش بهتر میشود اما در واقع این موضوع به هیچ وجه به او کمک نمیکند.
