ܥِِِِ݆ܭߊܩܘ
Open in Telegram
ᏂᎧᏕᏕᏋᎥᏁ👇🏻 https://t.me/iRoChatBot?start=sec-gjhjiffbea Arash👇🏻 https://t.me/iRoChatBot?start=sec-icjbbejjhc he𐙚 👇🏻 t.me/HidenChat_Bot?start=6371686804
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
193
Subscribers
No data24 hours
-67 days
-74430 days
Posts Archive
193
دل دلی را میبرد دل دل کنان در کوی دل
دل دل دلبر که باشد دل رود بر سوی دل
دل دهم آن دلبری را دل برد از هر دلی
دلبری را دل دهم تا دل زند بر خوی دل
دل رباید هر دلی را هر دل دلبسته را
دل بر آن دل مینهم تا دل نهد بر روی دل
گر دلی دلخون کند دل را بر آن دل دل مبند
دل که دلبندش شود بیهوده دل در پوی دل
هر دل دلبر نمای دلربا دل میبرد
آن دلی را دل بدان تا دل رود پهلوی دل
این دل دلخسته دل دل میکند تا دل دهد
عاقبت گم میشود در های دل در هوی دل
﴿سید اکبر طباطبایی﴾
193
دلی دیرُم خریدار محبت
کز او گرم است بازار محبت
لباسی دوختم بر قامت دل
ز پود محنت و تار محبت
﴿بابا طاهر﴾
193
هوا خواه تو ام جانا و میدانم که میدانی
که هم نادیده میبینی و هم ننوشته میخوانی
﴿حافظ﴾
193
نازنینم رنجش از دیوانگی هایم خطاست
عشق را همواره با دیوانگی پیوندهاست
شاید اینها امتحان ماست با دستور عشق
ورنه هرگز رنجش معشوق را عاشق نخواست
﴿حسین منزوی﴾
193
آبی تر از آنیم که بیرنگ بمیریم
از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم
ما آمده بودیم تا مرز رسیدن
همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیریم
ما را بکُش و مُثله کن و خوب بسوزان
لایق که نبودیم در این جنگ بمیریم
یک جرات پیدا شدن و شعر چکیدن
بس بود که با آن غزل آهنگ بمیریم
پای طلب و شوق رسیدن همه حرف است
بد خاطره ای نیست اگر لنگ بمیریم
تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم
شاید که خدا خواسته دل تنگ بمیریم
فرصت بده ای روح جنون تا غزل بعد
در غیرت ما نیست که از سنگ بمیریم
هرگز نکنم شکوه و ناله نه گلایه
الحق که در این دایره خونرنگ بمیریم
﴿حسین منزوی﴾
193
هشیار سری بود ز سودای تو مست
خوش آنکه ز روی تودلش رفت ز دست
بیتو همه هیچ نیست در ملک وجود
ور هیچ نباشد چو تو هستی همه هست
﴿سعدی﴾
193
جز شانهی پر مهر تو،کو شاخهی امنی؟
گنجشکِ کم و بیش هراسان شدهات را
گاهی به نگاهی شده یک پنجره وا کن
این عاشقِ پابندِ خیابان شدهات را ....
﴿سجاد رشیدیپور﴾
193
ماجرای دل دیوانه بگفتم به طبیب
که همهشب درِِ چشم است به فکرت بازم
گفت از این نوع شکایت که تو داری سعدی
درد عشق است، ندانم که چه درمان سازم...
﴿سعدی﴾
