en
Feedback
بـئاتریس پِـرز؛

بـئاتریس پِـرز؛

Open in Telegram

یادداشت‌های یک دختر کتاب‌دوست.

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
445
Subscribers
-224 hours
-307 days
-2830 days
Posts Archive
۰۰:۰۰
۰۰:۰۰

وصالِ شیرینم

این جمعه هم I'm in love. و این روز، و این کتاب هم تقدیم به نیکِ عزیزم.

@waallkman-Ma Kharidaarim Bomrani.mp33.39 MB

دیشب خوابتُ دیدم عزیزِ من. زیبا شده بودی.

شبِ دهم - نامه هفتم چهارشنبه هجده فروردین ۰۵
ای وطنِ مضطربِ رنج‌کشیده، یک روز مگر بوده که تو داغ نبینی؟ وطنم... وطنم... خداوندِ ایران‌زمین مراقب ما باش. مراقبِ همهٔ مردمِ بی‌گناه و مظلومم باش. امشب اما، در این ساعت‌های سنگین و کش‌دار، در این دقایقی که هر ثانیه‌اش بوی انتظار می‌دهد، دلم میانِ تو و ایران سرگردان است. عجیب است... هر وقت نامِ تو را می‌نویسم، چیزی از وطن در دلم زنده می‌شود؛ و هر وقت به وطن فکر می‌کنم، ردّی از تو در خاطرم جان می‌گیرد. انگار هر دو، از یک جنسِ دلتنگی ساخته شده‌اید. تو... و ایران. هر دو دور، هر دو زخمی، هر دو خواستنی، و هر دو در دسترسِ رؤیا، اما دور از دست‌های من. می‌دانی؟ گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر این روزها تمام شود، اگر این آسمانِ خشمگین دوباره آرام بگیرد، اگر صدای انفجار جایش را به صدای زندگی بدهد، اولین آرزویم چه خواهد بود؟ نه ثروت. نه آسایش. نه حتی خوشبختی. فقط می‌خواهم یک روز معمولی داشته باشم. یک روزِ ساده. روزی که در آن هیچ مادری چشم‌انتظارِ خبر نباشد، هیچ کودکی از صدای انفجار نلرزد، هیچ پدری با اضطراب به آسمان نگاه نکند، و هیچ عاشقی از ترسِ فردا، دیدارِ محبوبش را به تعویق نیندازد. یک روزِ معمولی. چقدر عجیب است که بزرگ‌ترین آرزوی ما، چیزی شده که باید عادی می‌بود. سروِ بی‌تکرارم، اگر روزی این نامه‌ها را کنار هم بگذاری، خواهی دید که من در هرکدام از آن‌ها، چیزی را گم کرده‌ام. یک بار آرامشم را، یک بار امیدم را، یک بار خوابم را، و این بار... این بار انگار بخشی از ایمانم به عادی بودنِ زندگی را گم کرده‌ام. اما هنوز، در ژرف‌ترین نقطهٔ این خستگی، جرقه‌ای کوچک روشن است. جرقه‌ای که نمی‌گذارد به‌کلی فرو بریزم. شاید نامش عشق باشد. شاید نامش وطن باشد. شاید نامش امید. نمی‌دانم.. فقط می‌دانم هنوز وقتی به تو فکر می‌کنم، هنوز وقتی نامِ ایران را زمزمه می‌کنم، قلبم کاملاً تسلیمِ تاریکی نشده است. ساعت از دو بامداد گذشته است. شب همچنان بیدار است، نگرانی همچنان بیدار است و من نیز بیدارم. با دعایی بر لب، برای تو، برای مردمم، برای تمامِ کسانی که امشب با ترس سر بر بالش گذاشته‌اند. باشد که فردا، اندکی مهربان‌تر از امروز باشد. باشد که این شبِ دراز، سرانجام به سپیده‌ای برسد که دیگر بوی باروت ندهد. و اگر آن سپیده از راه رسید، اگر روزی دوباره آسمان به رنگ آرامش درآمد، قول می‌دهم نخستین نامه‌ام را نه از دلِ اندوه، که از دلِ زندگی برایت بنویسم. تا آن روز، تو را به خداوندِ روشنی‌ها می‌سپارم، و ایران را نیز. با قلبی خسته، با چشمانی بیدار، و با امیدی کوچک که هنوز خاموش نشده است.

مواظبم باش.

هرگز به جایی که از رنجِ آن گریخته‌ای، بازنگرد عزیزِ من.
هرگز به جایی که از رنجِ آن گریخته‌ای، بازنگرد عزیزِ من.

تو سبزِ منی.🌱

کتابای تابستون دارن از تو کتابخونه صدام میزنن که بیا زودتر مارو بخون.

ای دلبرا که به پایت نشست، روح و جان و تنم ای دلبرا که شبیه‌ت شده است، نقشه‌ی وطنم

نامه شماره دو: ۱۴ اردیبهشت ۱۳۰۴
به عالیه نجیب و عزیزم. می‌پرسی با کسالت و بی‌خوابی شب چه‌طور به سر می‌برم؟ مثل شمع: همین که صبح می‌رسد خاموش می‌شوم و با وجود این، استعداد روشن شدن دوباره در من مهیا است. بالعکس دیشب را خوب خوابیده‌ام. ولی خواب را برای بی‌خوابی دوست می‌دارم.‌ دوباره حاضرم. من هرگز این راحت را به آنچه در ظاهر ناراحتی می‌آید ترجیح نخواهم داد. در آن راحتی دست تو در دست من است و در این راحتی... آه! شیطان هم به شاعر دست نمی‌دهد، مگر این که در تاریکی شب، خیالات راسناک و زمان های ممتد ناامیدی را به او تلقین کند. بارها تلقین کرده است: تصدیق می‌کنم سالهای مدید به اغتشاش طلبی و شرارت دربسطی زمین پرواز کرده‌ام. مثل عقاب بالای کوه ها متواری گشته‌ام، مثل دریا، عریان و منقلب بوده‌ام. بدی طینت مخلوق، خون قلبم را روی دستم می‌ریخت. پس با خوب به بدی و با بد به خوبی رفتار کرده‌ام، کمکم صفات حسنه در من تبدیل یافتند: زودباوری، صفا و معصومیت بچگی به بدگمانی، خفگی و گناه های عیب عوض شدند. آه! اگر عذاب های الهی و شراره های دوزخ دروغ نبود، خدا با شاعرش چه‌طور معامله می‌کرد؟ حال، من یک بسته‌ی اسرار مرموزم، مثل یک بنای کهنه‌ام که دستبردهای روزگار مرا سیاه کرده است. یک دوران عجیب خیالی در من مشاهده می‌شود. سرم بشدت می‌چرخد. برای این که از پا نیفتم، عالیه، تو مرا مرمت کن. راست است: من از بیابان های هولناک و راه های پر خطر و از چنگال سباع گریخته‌ام. هنوز از اثره‌ی آن منظره های هولناک هراسانم. چرا؟ برای این که دختر بی وافیی را دوست می‌داشتم، قوه‌ی مقتدره‌ی او بی تو، وجه مشابهت را از جاهای خوب پیدا می‌کند. پس محتاجم به من دلجویی بدهی. اندام مجروح مرا دارو بگذاری و من رفته رفته به حالت اولیه بازگشت کنم. گفته بودم قلبم را به دست گرفته با ترس و لرز آن را به پیشگاه تو آورده‌ام. عالیه‌ی عزیزم! آن چه نوشته‌ای، باور می‌کنم. یک مکان مطمئن به قلب من خواهی داد. ولی برای نقل مکان دادن یک گل سرمازده‌ی وحشی، برای این که به مرور زمان اهلی و درست شود، فکر و ملایمت لازم است. چه‌قدر قشنگ است تبسم های تو. چه‌قدر گرم است صدای تو وقتی که میان دهانت می‌غلتد. کسی که به یاد تبسم ها و صدا و سایر محسنات تو همیشه مفتون است. نیما {یوشیج}

اگه برای من تلاش کنی، من برات جونمو هم میدم.

به_فردا_برو_سجاد_افشاریان_استاد_شجریان.mp37.40 MB

میدونی من چی می‌خوام؟ اینکه رد دستهامون رو تن درختها بمونه. پروانه ها دورمون بچرخن، و سنجاب ها باهامون بازی کنن. من بهشون غذا بدم، آروم بزارمشون روی شونه‌ی تو اونجا آروم بگیرن از عطر تنت. می‌خوام تو جنگل زیر سایهٔ درخت سرم رو روی پات بزارم و تو دستت رو بالاتر از صورتم بگیری و آفتاب از بین انگشت های تو طلوع کنه روی صورتم. دم گوشم زمزمه کنی؛ «هروقت غمگین شدی تو از غمهات تندتر بدو»