ar
Feedback
بـئاتریس پِـرز؛

بـئاتریس پِـرز؛

الذهاب إلى القناة على Telegram

یادداشت‌های یک دختر کتاب‌دوست.

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
416
المشتركون
-324 ساعات
-137 أيام
-4930 أيام
أرشيف المشاركات
sticker.webp0.15 KB

شبِ هشتم - نامهٔ پنجم ۲۰ اسفند ۱۴۰۴ - ۰۰:۰۰ بامداد
سروِ بی‌تکرارم، امشب که تو متولد شدی، باد از کوچه‌های این سرزمین بوی باروت و بهار را با هم حمل می‌کند؛ گویی نمی‌داند باید برای مردگان مرثیه بخواند یا برای شکوفه‌های فردا آواز. شب، نمناک و خسته است. آسمان، زخم بر زخم نشسته است. و ما، مردمانِ این خاکِ رنج‌کشیده، میانِ صدای انفجار و رؤیای آزادی، همچنان چشم به سپیده دوخته‌ایم. در چنین شبی تو متولد شدی. نه چون ستاره‌ای که تنها آسمان را روشن کند، که چون چراغی کوچک در پنجرهٔ خانه‌ای دورافتاده؛ چراغی که به مسافرانِ گم‌شده یادآوری می‌کند هنوز راهی هست، هنوز خانه‌ای هست، هنوز امیدی هست. ای عزیزِ دل، این روزها وطنم شبیه جنگلی سوخته است. درختانش ایستاده‌اند اما بوی آتش می‌دهند، رودهایش جاری‌اند اما مزهٔ اندوه گرفته‌اند، کوچه‌هایش پر از ردّ پاهای کسانی است که رفتند و دیگر بازنگشتند. و با این همه... آزادی را می‌بینم. آزادی را چون پرنده‌ای زخمی می‌بینم که بر فراز این ویرانه‌ها پرواز می‌کند؛ بال‌هایش خونین است، نفسش بریده است، اما هنوز بر زمین ننشسته. آزادی را چون بذری می‌بینم که زیر آوار خوابیده است؛ همه گمان می‌کنند مرده، اما او در تاریکی ریشه می‌دواند تا روزی دیوارها را بشکافد و به خورشید برسد. ما مردمانِ این سرزمین، سال‌هاست با دست‌های زخمی برای فردا نان می‌پزیم، سال‌هاست با گلوی سوخته آواز می‌خوانیم، سال‌هاست در میانِ زمستان، نامِ بهار را فراموش نمی‌کنیم. امشب، در شبِ تولد تو، دلم می‌خواهد به جای تبریک، برای جهان دعا کنم. دعا کنم دیگر هیچ مادری چشم‌انتظار نماند. هیچ عاشقی از ترسِ فردا وداع نکند. هیچ کودکی صدای آژیر را پیش از صدای پرندگان نشناسد. تو خدا نیستی؛ اما خدا می‌داند که جهان به آدم‌هایی شبیه تو نیاز دارد. تو فرشته نیستی؛ اما فرشته‌ها نیز اگر اندوه را می‌شناختند، آرزو می‌کردند روزی به پاکیِ قلبِ تو باشند. جانِ من؛ اگر روزی این شب‌های تاریک تمام شود، اگر روزی جنگ از حافظهٔ آسمان پاک شود، اگر روزی آزادی بر بامِ ایران بنشیند، من تو را به همان شکلی که امشب دوستت دارم، دوست خواهم داشت، نه کمتر. نه بیشتر. چرا که عشقِ من به تو، شبیه همین وطن است؛ زخمی، خسته، بارها شکسته، اما هنوز ایستاده. هنوز امیدوار. هنوز چشم‌انتظارِ صبح. و من باور دارم، همان‌گونه که پس از بلندترین شب، خورشید طلوع می‌کند، پس از این همه خون و خاکستر نیز روزی خواهد رسید که ما در خیابان‌های آزادِ این سرزمین قدم بزنیم، و من در آرامشِ آن روز، تولدت را دوباره جشن بگیرم. تولدت مبارک، ای کسی که در تاریک‌ترین روزهای این سرزمین، به من یادآوری کردی هنوز می‌شود به روشنایی ایمان داشت.

photo content

فاجعه اینجاست که ما وطن را به کسانی باخته‌ایم که هیچ حسی به این خاک ندارند.
- فریدون فرخزاد

photo content
+1

من دیگر میهنی ندارم مگر تو.

🍷🎭

آن‌چنان شـجاع و سـاکتی که فراموشم شد رنج می‌کشی.

sticker.webp0.07 KB

photo content
+1

هیچکس او نخواهد شد؛

من احتمال اینکه تو دوستم بداری را، دوست داشتم...

هرجا ظالمی مظلومی را کشت، آنجا کربلاست

«خواب‌هایی در قفس دیدیم با تعبیر باغ از اناری حال دل پرسیدم امشب گفت خون لاله را گفتم: خبر تازه چه داری؟ گفت داغ ما برادرهایمان را دفن کردیم ای دریغ زیر حجم سایه‌ سنگین کاجی از کلاغ»

توصیه میکنم هیچوقت From و Lost رو باهم نبینید. به سرنوشت من دچار می‌شید؛ تو خونه راه می‌رید و از شدت برگ‌ریزان بودن این دو سریال جیغ می‌کشید.🫪

یکی رو پیدا کنید که واسه‌تون خوراکی موردعلاقه‌تون رو بیاره و اینجوری واسه خوشحالی‌تون ذوق کنه😭🍯
+1
یکی رو پیدا کنید که واسه‌تون خوراکی موردعلاقه‌تون رو بیاره و اینجوری واسه خوشحالی‌تون ذوق کنه😭🍯

آدمی، در این سرزمین بدون خیانت بە خویش، زیستن را نخواهد توانست...

خالی منم، جام غمم، در من خیالِ صد شراب در من بیا معنایِ من پُر کن مرا، پیمانه‌ام

photo content

من از دردِ تو درد می‌کشم