بـئاتریس پِـرز؛
Open in Telegram
یادداشتهای یک دختر کتابدوست.
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
445
Subscribers
-224 hours
-307 days
-2830 days
Posts Archive
ازم میپرسن تایم فرجههات چیکار میکنی خسته نشی؟
واکنش من که از یه کتاب پنجاه صفحهای هم نمیگذرم:
- میپرسم لحظه مرگ به چی فکر میکنی؟ چه حسی داری؟
+ میپرسه تو چی؟
- میگم شادم.
+ میگه چه ترسناک
- میگم اما زیباست!
+ میپرسه چرا؟
- میگم چون هیچ مرگی شیرینتر از مردن برای کسی که دوستش داری نیست.
مردن برای تو در آغوش تو شادترین تقدیریِ که میتونم داشته باشم.
ز گهواره تا گور زور است و زور؛ خداوند زورا درافتی به گور. چه نالی که گیتی چنین هم نماند، خرد آمد آری و بشکست زور؛ ز خونِ سیاوش برآمد نهال، که گر سیوزش کشت و تیغِ دمور، ندیدند یاران و کِی میرسد که پرده براندازد از خویش هور، چه شیرین سرودی شود روز تلخ! چه شوری درافتد در آوای شور! به هر گوشه آوازهای سر دهند، بخوانند چامه به زخم چگور، که سیمین به زر نام خود برنوشت، بهشت سخن را نه بر سنگ گور
- بهرام بیضایی
لا یَسْتَقیمُ الْعالَمُ إلّا بِرَأْسٍ مائِلٍ عَلى كَتِفِ مَنْ نُحِبُّجهان استوار نمیماند مگر با سری خمیده به روی شانهی کسی که دوستش داری
