en
Feedback
بـئاتریس پِـرز؛

بـئاتریس پِـرز؛

Open in Telegram

یادداشت‌های یک دختر کتاب‌دوست.

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
446
Subscribers
-724 hours
-287 days
-3030 days
Posts Archive
😭😭‌

واکنش این یکی کتابا که هنوز شروع نشدن:

امتحانام تموم نشده ولی پست همچنان داره کتاب میاره😭💅
+1
امتحانام تموم نشده ولی پست همچنان داره کتاب میاره😭💅

و چون تو رویایی، زیاد می‌خوابم.
- محمود درویش

داستایوفسکی: بگذار دنیا به درک واصل شود، اما من باید همیشه چایم را بنوشم.
داستایوفسکی: بگذار دنیا به درک واصل شود، اما من باید همیشه چایم را بنوشم.

نقل‌قول‌هایی از پیریِ سیسرون؛🙂‍↔️
صفحه دوم، «آن که در وجود خویش سرمایه شادکامی و اشرت ندارد، در هر سنی رنجور و مبتلاست.» صفحه سوم، للیوس از سیسرون میخواهد: «خواهش ما از تو، اگر گران نباشد، این است که ما را از مقصد این سفر دراز که همانا تو به پایان آورده‌ای و ما در پیش داریم، چنان‌که شاید برخوردار سازی.» صفحه سوم، کاتن میگوید: « این رونقی که تو داری، از شکوه میهن توست.» صفحه پنجم، در نهایت بی‌باکی و صراحت گفت: «هرچه را بر وفق مرام و مصلحت کشور باشد، به فال نیک بگیرید و هرچه را خلاف آن بود، شوم و بد بدانید.» صفحه پنجم، « از بزرگواری و عظمت روح این مرد گفتنی بسیار شنیدم، لکن از رفتار خردمندانه او در مرگ پسرش که مردی نامدار از کونسول‌ها بود، حکایتی عجیب‌تر و بزرگ‌تر نمیدانم.» صفحه پنجم، [ کنار پاراگراف نوشته شده، من در کنار او] «محضری گرم و شیرین و سخنی مشحون از پند و اندرز داشت و از گذشته گفتنی‌ها میدانست. در علم تفأل و در ادبیات از دانشمندان به شمار میرفت، وقایع داخلی و جنگهای خارجی همه را به خاطر داشت. من از مصاحبت او بهره‌ی فراوان میبردم و به خوبی میدانستم که پس از فابیوس، دیگر در تعلیم من جانشین او نخواهد شد.» صفحه هشتم، «در کتاب لودوس پرسش و پاسخی است پرمعنی «میپرسد: «چرا کشور به این آسانی از دست رفت؟» میگوید: «چون به دست جوانان ناپخته افتاده بود.» آری، ناپختگی خاصیت جوانی و عقل آزمودگی حاصل پیری است.» صفحه پانزده، «می‌گوید از آنچه نصیب بشر شده، هیچ بلایی شوم‌تر و زیانکارتر از شهوت نیست که اندازه نمی‌شناسد و مجال رهنمایی به عقل نمی‌دهد. شهوت است که اسیر خود را به خیانت به میهن و سازش با دشمن و ویرانی کشور و جنگ دیگر وا می‌دارد.» صفحه شانزده، «به قول افلاطون، عیش و خوشی، دام و دانه است و آدمی مرغ نیازموده.» صفحه بیست و سه، «می‌گویند جوان به عمر دراز امید دارد و پیر از این آرزو محروم است. چه امید و آرزوی سست و بی‌اعتباری!» صفحه بیست و شش، [دور این پاراگراف خط کشیده شده.] «راستی چرا خودداری کنم و آنچه را از مرگ می‌دانم برای شما نگویم و حال آنکه هر روز او را نزدیک‌تر میبینم و بهتر میشناسم. به گمان من مردان بزرگ که پدران شما و دوستان من بودند، نه تنها همیشه زنده خواهند بود، بلکه زندگی واقعی نصیب آنهاست. زیرا تا ما به این جسم خاکی دربندیم، نیازهای داریم که پیوسته ما را در رنج و عذاب دارد و اما روح که آسمانی و جاویدان است، بدین خرابه افتاده و به گرفتاری‌های پست زمین دچار شده تا به عظمت افلاک پی ببرد.» صفحه بیست و هفت، «چگونه می‌توان تصور کرد، روحی که در بدنی فناپذیر محبوس است، زنده باشد و پس از آنکه از زندان آزاد شد، بمیرد؟» صفحه بیست و هشت، «بلی من در این دنیا مهمانم، نه خانه خدا. به از آن روز که از این ویرانه پر و بال بگشایم و به محفل آسمانی ارواح بپیوندم و در آن میان فرزند دلبند خود را در آغوش بگیرم، چه پسری، چه جوان برومندی، از دیگران همه وظیفه خود را بهتر انجام میداد و از همه خوبتر بود.» صفحه بیست و نه، « اگر این ضربه را من دلیرانه تحمل می‌کنم، از آن نیست که بر دلم ننشسته باشد، از این است که می‌دانم این سوز جدایی چندان نخواهد کشید.»

خط تو، تقریرات تو، به من امید می‌بخشد. تو روشنی قلب منی! خودم را به هدر نداده‌ام!
- نیما یوشیج

sticker.webp0.09 KB

گرجستانم را پس بده سخت شکن بالا بلند عشوه گره نقش بازه فاتج گنجه فاتح من ترکمن چایم را پس بده

عرب ملک غزه کجا من کجا؟ فلسطین کجا؟ عشق میهن کجا؟ هزاران چو لبان و آن و این فدای یکی خشت ایران زمین

اینطور نیستید که کاش میشد غم رو از دل یه نفر گرفت و براش کاری کرد؟ هرچند که اون غم رو بردارین برای خودتون..

پیوند روحی؟ وقتی 💔 می‌فرسته دلم میگیره برای غمی که داره.

قصهٔ ماهی طلا و یحیی
از زبونِ ماهی طلا؛ اولش آهو بودم صیاد اومد منو بگیره، کفتر شدم پریدم رو بوم. صیاد تیر انداخت، ماهی شدم رفتم تو دریا، افتادم تو تورِ ماهیگیر، گفتم:«ماهیگیر یه آرزو کن» ماهیگیر آرزو نداشت. منو برد بازار فروخت به یه اشرافی؛ انداختنم تو تنگ بلور. صدا زدم:«یحیی؟» یحیی نشنید، تنگ از غصه ترکید. افتادم رو خاک، اومدم بمیرم یهو یحیی صدا زد:«ماه طلا، ماهی طلا تا بهار صبر کن» چشمامو باز کردم دیدم تو حوضم. حالا این منم، اینم یحیی

یحیی و امروز؛
+1
یحیی و امروز؛

قصهٔ ماهی طلا و یحیی
از زبونِ ماهی طلا؛ اولش آهو بودم صیاد اومد منو بگیره، کفتر شدم پریدم رو بوم. صیاد تیر انداخت، ماهی شدم رفتم تو دریا، افتادم تو تورِ ماهیگیر، گفتم:«ماهیگیر یه آرزو کن» ماهیگیر آرزو نداشت. منو برد بازار فروخت به یه اشرافی؛ انداختنم تو تنگ بلور. صدا زدم:«یحیی؟» یحیی نشنید، تنگ از غصه ترکید. افتادم رو خاک، اومدم بمیرم یهو یحیی صدا زد:«ماه طلا، ماهی طلا تا بهار صبر کن» چشمامو باز کردم دیدم تو حوضم. حالا این منم، اینم یحیی

یحیی و امروز؛
یحیی و امروز؛