en
Feedback
بـئاتریس پِـرز؛

بـئاتریس پِـرز؛

Open in Telegram

یادداشت‌های یک دختر کتاب‌دوست.

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
448
Subscribers
-724 hours
-287 days
-3030 days
Posts Archive
آغوش تو غربتم را وطن

Please, do not disturb. She is creating a world of her own — surrounded by candlelight, music, ink, books, and a new story waiting to be born. ✍️😭

ایکاروس و شربت شیرازش>>

خوزستانی coer:

در کمال ناباوری این که می‌شنیدم مردم تو بی‌برقی میشینن چایی میخورن، خودم الان لیوان چایی دستمه دارم چایی میخورم☕️🫪

sticker.webp0.11 KB

این جمعه هم I'm in love🤹

Friday 🐌🩰
+4
Friday 🐌🩰

نفرت مثل ابر جلوی دیدگان را می‌گیرد و کشف حقیقت را دشوار می‌کند. همین دلیل کافی است تا از نفرت دوری کنم.
- آنتون اسپیر

زندان من، کشور من
+1
زندان من، کشور من

Thinking too much about the iron bar will wound your head

زادروزِ پدرِ سرزمینِ پارس؛ کوروش، شاهِ هخامنشی، فرزندِ دشت‌های پارس، خجسته باد🫡❤️‍🔥
زادروزِ پدرِ سرزمینِ پارس؛ کوروش، شاهِ هخامنشی، فرزندِ دشت‌های پارس، خجسته باد🫡❤️‍🔥

sticker.webp0.13 KB

بابت استارز ممنون🥹✨

غم اصیلِ اما غصه نه؛

شبِ نخست؛ نامهٔ نخست
سروِ من روزی که دل به تو سپردم، می‌دانستم این‌گونه دوست داشتن عاقبتی جز بی‌قراری ندارد. می‌دانستم دل اگر بی‌حساب کسی را جای دهد، روزی همان خانه بر سر صاحبش فرود خواهد آمد. با این همه، چه سود که آدمی گاه عقل خویش را به پای یک دوست داشتنِ بی‌محابا قربانی می‌کند؟ من هم کردم. دانستم و باز هم قدم در همان راه گذاشتم. اکنون نصیب من از آن همه دوست داشتن، اتاقی‌ست خاموش و دلی‌ست که دیگر توان گفتن ندارد. چه غریب است سرنوشت آدمی؛ آن‌که روزگاری تمام جهانش را در حضور یک نفر خلاصه می‌کرد، عاقبت چنان تنها می‌شود که حتی برای دلتنگیِ خویش نیز هم‌صحبتی نمی‌یابد. من هنوز دوستت دارم. و شاید همین، اندوهناک‌ترین قسمت ماجرا باشد. اگر دوستت نداشتم، شاید می‌توانستم از این شب عبور کنم؛ می‌توانستم پنجره را بگشایم، هوای تازه را به سینه بکشم و فردا را همچون آدمی که هیچ از گذشته به یاد ندارد آغاز کنم. اما دوست داشتن، چیزی نیست که آدمی به فرمان عقل از دل بیرون کند. می‌ماند؛ درست مثل عطری که از جامه‌ای قدیمی برنمی‌خیزد، یا جای پای مسافری که سال‌ها پیش از کوچه‌ای گذشته و هنوز بر خاک مانده است. من مانده‌ام و همین. نه شکایتی دارم، نه طلبی. تنها خسته‌ام. خستگیِ من از آن خستگی‌هایی نیست که خواب درمانش کند. از آن خستگی‌ست که در جان می‌نشیند و آدمی را وادار می‌کند ساعت‌ها به نقطه‌ای نامعلوم خیره بماند و نفهمد دقیقاً برای چه چیزی دلش گرفته است. می‌داند غمگین است، اما نمی‌تواند غمش را به زبان بیاورد؛ زیرا بعضی اندوه‌ها آن‌قدر عمیق‌اند که اگر به کلمه درآیند، چیزی از حقیقتشان کم می‌شود. و غم من از همان جنس است. اصیل، آرام، و بی‌ادعا. شاید فردا چیزی از این دلِ شکسته باقی نماند. شاید این خرده‌های مرا نیز روزگار با خود ببرد و هیچ‌کس نداند در این شب چه بر من گذشت. شاید صبح که برآید، من همان آدم دیروز نباشم. اما امشب، در این تاریکی، هنوز یک چیز را نمی‌توانم انکار کنم: که دوستت داشتم. و چه بسا هنوز هم دارم. نه از سر امید، نه به تمنای بازگشت؛ بلکه از آن رو که بعضی دوست داشتن‌ها، حتی وقتی صاحبشان را تنها می‌گذارند، دست از دوست داشتن نمی‌کشند. من از عشق تو خسته‌ام، عزیزم؛ اما از دوست داشتنت هنوز نه. و شاید این، تمامِ مصیبت من باشد. برای کسی که هنوز دوستش دارم، اما دیگر توانِ دوست داشتنِ خویش را به اندازهٔ پیش ندارد.

نصف شبی دست به قلم شدم.