بـئاتریس پِـرز؛
Kanalga Telegram’da o‘tish
یادداشتهای یک دختر کتابدوست.
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
419
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-107 kun
-5330 kun
Postlar arxiv
همه عالم تن است و ایران دل
نیست گوینده زین قیاس خجل
چونکه ایران دل زمین باشد
دل ز تن به بود یقین باشد
- هفت پیکر؛ نظامی گنجوی
همه عالم تن است و ایران دل
نیست گوینده زین قیاس خجل
چونکه ایران دل زمین باشد
دل ز تن به بود یقین باشد
- هفت پیکر؛ نظامی گنجوی
Repost from N/a
ممكن است روزى بدون خداحافظى با تو بميرم، اما هرگز فراموش نمىكنم كه از تو تشكر كنم، زيرا تو دوست داشتنی ترين بخش زندگی من را در خود جاى داده ای...
و سرانجام، پس از کلی فکر و حرف و خیالبافی،
نامی برای این دکان پیدا شد.
خانومِ پرز
PEREZ & CO.
CONCEPT STORE
و اینگونه بود که قصهی خانوم پرز آغاز شد.
اما هر فکر بزرگی، پیش از آنکه پا به جهان بگذارد،
دستکم یک شاهد لازم دارد.
پس دخترک رفت سراغ دوستش و گفت:
«ببین... یک فکری دارم.»
و شروع کرد به توضیح دادن.
از نامهها گفت، از کاغذها، از هدیهها، از کتابها، از حالوهوایی که میخواست...
و آنها هم نشستند و فکر کردند و ایده دادند.
و چنین شد که آن فکرِ کوچکِ گوشهی ذهن،
کمکم داشت شکل یک دکان واقعی را به خودش میگرفت.
تا اینکه...
ناگهان، پس از روزها و شبها اندیشه و غور و تفکر🧐
چراغی در سرِ دخترک روشن شد.
و ایدهای به ذهنش رسید که شاید...
شاید میشد تمام آن چیزهایی را که دوست داشت،
یکجا جمع کرد.
یک جای کوچک برای نامهها، کاغذها، کتابها، هدیهها و چیزهای دستساز؛
برای آن چیزهایی که شاید کوچک باشند،
اما میتوانند یک نفر را یادِ یک نفر دیگر بیندازند.
و چون دخترک آدمی نبود که بتواند یک فکر را راحت بگذارد و برود پیِ زندگیاش،
شروع کرد به فکر کردن.
فکر کرد و فکر کرد؛
آنقدر که میز و کتاب و کاغذ و ذهنش، همه با هم به هم ریختند.
یک طرف نامه بود،
یک طرف کتاب،
یک طرف ایدهی هدیه،
یک طرف هم هزار چیز دیگر که معلوم نبود آخرش قرار است چه بشود.
خلاصه، اوضاعِ مملکتِ ذهن چندان سامانیافته نبود.
بگذارید یک قصه برایتان تعریف کنم.
قصه از آن قصههایی نیست که شاه و پری و اژدها داشته باشد؛
هرچند آخرش شاید چیزی شبیه همانها از آب درآمد.
یک دختر بود،
چندین فکرِ نصفهنیمه داشت،
و یک عالمه چیز که دوستشان داشت.
و مدتی بود با خودش میگفت:
«نمیشود از این همه چیزِ دوستداشتنی، یک چیزی ساخت؟»
