218
Subscribers
-224 hours
+77 days
-430 days
Posts Archive
218
تقریبا یک هفته به ختم کارهایم در اینجا مانده و من آرام و قرار ندارم؛ لحظهشماری میکنم که زمان زودتر بگذرد و به مزارشریف برگردم. سالها قبل که هوای خارج رفتن بهسر داشتم، با خودم میگفتم دلتنگ مزار نخواهم شد، ولی این مسافرت و دور بودنها، سیلیِ محکمی زد و گفت: بشین سرجایت و گپهای کلان نزن! مگر میشود آدم دلتنگ خانه و زادگاه خود نشود؟
218
صبور بودن گاهی اجباریست. آدمهای عجولی را میشناسم که آستانهی صبر و تحملشان خیلی پائین بود، ولی وسط درگیریهای زندگی آنقدر صبور شدهاند که اگر از صبر ابراهیم برای شان بگوئید، خندهی شان میآید.
218
فعالیتهای ذهنی، بیشتر از فعالیتهای جسمی آدم را خسته میکند. این یک ماه اخیر، از لحاظ جسمی خیلی کمتحرک بودم و بهندرت فعالیت میکردم، اما از لحاظ ذهنی تا دلتان بخواهد فعالیت کردم. شبیه صفحهی گوگل که همزمان چندین تسک را باز میکنید و کنترل میکنید، ذهن منم همانطور بود. با مسایل مختلف کاری، غیرکاری، شخصی و مشغلههای غیرضروری درگیر بودم و سعی میکردم هرطوری هست کنترلشان کنم و بهنوبت به همهی آنها رسیدگی کنم. تا حدودی موفق بودم، ولی گاهی انرژی کم میآورم و دلم میخواهد همهچیز را ول کنم و به حال خودشان بگذارم.
218
کانال ساختن اینطوری است که اوایل نمیدانی از کجا شروع کنی؛ هی با خودت کلنجار میروی که از کجا شروع کنم، از چی بنویسم و چطور بنویسم. با اینکه هنوز هیچکسی عضو نشده تا بخواند، ولی تو احساس بیگانگی میکنی. در تولید محتوا مردد هستی. شروع میکنی به نوشتن، ولی احساس میکنی آنچنان که باید، خوب نیست و دوباره پاک میکنی. خلاصه که عادت کردن به کانال پروسهیی است که به کمی وقت نیاز دارد. یکبار که این پردهی بیگانگی از وسط برداشته شد، آهسته آهسته برایت شبیه پناهگاهی میشود که ترک کردنش برایت دشوار میشود.
218
دیشب خوابم نمیبرد. هی از این پهلو به آن پهلو شدن هم کارساز نبود. گوشی را برداشتم و یوتیوب را باز کردم. همینطوری در حال اسکرول کردن بودم که چشمم به ویدیویی از کانال Jubilee خورد. کانالی که گفتم، بین تمام ویدیوهایی که شریک میکند، یک بخش آن مربوط مناظرهها میشود؛ طوریکه یک شخص خبره که در مناظره و استدلال تبحر دارد را میآورند و روی موضوعی با بیست یا بیستوپنج نفر دیگر که با طرف مخالفت دارند مناظره میکنند. ویدیوی دیشب، مناظرهی مهدی حسن؛ یکی از برجستهترین و قویترین مجریهای شبکهی الجزیره و شبکهی خبری Zeteo، با بیست نفر از نوجوانهای طرفدار دونالد ترامپ بود. مسالهی اینکه بحث روی آمریکا است را بگذریم؛ قدرت مناظره و گفتگوی داغ اینها را ببینید و لذت ببرید. یک ویدیوی دیگر هم از مناظرهی جوردن پیترسون با بیستوپنج نفر خداناباور است در همین کانال هست که دیدنش خالی از لطف نیست.
218
Repost from دُژَم
در ضمیر هر کسی، هزاران اندیشه بههم آمیخته است و ما در زندهگی خود آدمهای زیادی را نداریم که اندیشههایشان در وجود ما تأثیری داشته باشند. تعداد این آدمها نهایتن به سه چهار نفر در زندهگی هر کسی میرسد، زیاد نیستند، محدود و انگشتشمارند.
آدمهایی که روان ما با آنها پیوند میخورد، انس میگیرد و عادت میکند. آدمهایی که وجود و هستیشان با وجود و هستی ما ارتباط میگیرد، یک قسمهایی، لازم و ملزوم همدیگر میشوند.
اگر همین آدمها دیگر نباشند، نیست شوند، محو شوند، کمرنگ شوند و یا گم شوند، یا هم بمیرند، تمام آن مواردی که بههم پیوند خورده بود، از بین میرود. یعنی، یکی از آن رشتههایی که ما را با جهان پیوند میداد، از بین میرود.
این از بین رفتنها، به همین راحتیها نیست. به قیمت زخمخوردن روان آدم تمام میشود. یعنی یک قسمهایی، یک قسمتی از روان آدم از هم میپاشد، میشکند و دوباره به حالت نخستینش برنمیگردد.
218
بعضی فیلمها ارزش چندبار دیدن را دارند، چون میزان اثرگذاری شان روی آدم نسبت به سایر فیلمها بیشتر است؛ بهتر اگر بگویم، شبیه تراپی عمل میکنند.
از جملهی آن فیلمهای، یکیاش همین فیلم است. یک درام-عاشقانهی جذاب و حالخوبکُن از سینمای هند که بازیگرانی چون: رنبیر کپور، دپیکا و ادیتیا روی کپور در آن نقشآفرینی کردهاند. در این فیلم فراز و نشیبها، دیوانگیها و هیجانات نوجوانی را به خوبترین شکل ممکن بهتصویر کشیده شده است.
پیشنهاد میکنم ببینید، چون انتخاب خوبی برای رفع خستگی و بیحوصلهگیهای تان است.
218
نصف حرفها، نصیحتها و مشورههایی که به دیگران میدهم را اگر خودم عملی کرده بودم، حالا شاید حال و روز بهتری داشتم.
218
در یکی از روزهای پائیزیِ سال ۱۹۲۰، در گوشهیی از دنیا که کسی تو را نمیشناسد در حال قدم زدن هستی که ناگهان صدایی از دور گوشهایت را نوازش میکند. یک لحظه توقف میکنی و چشمهایت میبندی تا برای شناسایی موقعیت صدا تمرکز کنی. همینطور سرت آرام تکان میدهی و منحنیِ لبخندت باز میشود. بهسمت صدا روان میشوی و هر قدم که میگذاری، ترکیب ساکسوفون و پیانو در گوشهایت قویتر میشود. بعد ازچند قدم، خودت را جلوی کافهیی دنج میبینی؛ کافهیی که مجذوب چینش مینیمالیستیِ آن میشوی. به چهارطرف نگاهی میاندازی و آرام به سمت گرافون میروی تا از آن موزیک جَز لذت ببری، که تو را یاد روزهای زندهتر میاندازد.
218
تنها تفریح سالم و مفیدم در این هفته شطرنج بازی کردن بود. همکارانم؛ بهجز یک نفر، همه آماتورهایی هستند که شطرنج را در حد نحوهی حرکت دانهها میدانند و از تئوری، استراتیژی و تاکتیکهای شطرنج بویی نمیبرند. آن یک نفر -که با او نسبت به بقیه صمیمیتر هم هستم- اکثر اوقات من را به چالش میکشد. در حمله و تاکتیک خوب است، ولی در دفاع اکثرا در مقابلم کم میآورد. هرچند من هم ادعایی ندارم و فیصدیِ خیلی کمی از تئوریهای شطرنج را میدانم، اما در مقابل آنهایی که اخیرا بازی کردهام، بردهای زیادی داشتم.
218
از خورشید گریزی نیست
چنانکه از هوا
و باری را که با این دو آغشته است
راهی نیست که بریزد به رودخانه
یا جانی که در آن غرق شود
چون بادبانی تکان میخورم
موجی کوچک به هوا بلندم میکند
چه باک از غرق شدن
وقتی کسی در تو نیست
| مهدی سرباز
218
چهارشنبه، ۱۶ جولای، ۲۰۲۵
بهصورت خیلی مزخرفی نسبت به اتفاقات زندگی بیتفاوت شدهام. هیچچیزی خوشحالم نمیکند؛ اگر هم خوشحال کند، خیلی زود دوباره وسط همان چرخهی بیتفاوتی پرت میشوم. سرم روی تنم سنگینی میکند و نمیگذارد تحرک داشته باشم. از لحاظ روحی و جسمی شدیدا خستهام و میخواهم برای مدتی گموگور شوم. اگر دست خودم بود و تواناییاش را داشتم، بدون هیچ خبری کارهایم را نیمهتمام رها میکردم، بار و بندیل را میبستم و بهسمت ناکجاآباد راه میافتادم. وسط یک جنگل توقف میکردم و همانجا خیمه میزدم. خودم را به دست طبیعت میسپردم و تا وقتی خالی و سبک نمیشدم، برنمیگشتم.
