زنی در دوزخ.
Open in Telegram
˚ ₊ ‧ ︵‿₊୨୧₊‿︵‧ ˚ ₊ . . 🕯🪽. . ︶⊹︶︶୨୧︶︶⊹︶ ناشناس:《 `https://t.me/HarfChatBot?start=07d95735824c ִֶָ ࣪ ˓ ִֶָ 》
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
328
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
328
این آدمیه که بعد از ۵ ساعت ممتد ایستادن و راه رفتن دریغ از لحظهای نشستن حالا داره چای مینوشه.
328
امشب تجربهی عجیبی داشتم. مانند هرشب اما با یک تفاوت و سوال بزرگ در ذهنم که مطمئنم تا مدتها ولم نخواهد کرد.
شاید مشکل از ذهن من است که نمیتواند نسبت به چنین مسائلی بیاهمیت باشد. نمیدانم! به هر جهت، هیچ گاه فکر نمیکردم کار کردن در مکانی به این حد عمومی، به جز شادی و خوشی، غم نیز در دلم بیاورد. نه هر غمی، غمی که حتی بازگویی آن سهمگین باشد..
شما در فروشگاه لباس، مشتری را میبینید، او را راهنمایی میکنید، لباسش را میخرد و میرود. امّا در کافه چنین نیست. آدمها مینشینند، مینوشند، مینویسند، گفت و گو میکنند، دعوا میکنند، قهقهه میزنند، با سکوت به هم خیره میشوند..
افراد زیادی در این مدت اندکی که کار میکنم به کافه آمدند که شخصیتهای بسیار جذابی داشتند. برخی اهل ایران نبودند، برخی دیگر آدمهای معروفی بودند، برخی نیز داستان زندگی و مسیرهایشان برایم جالب بوده، از آنها شنیدم و با آنان دوست شدم. امشب امّا اتفاق متفاوتی افتاد. خیلی متفاوت.
جوانی سرباز آمد، یک شات اسپرسو سفارش داد. برایش بردم. مشخص بود گرفته و بیرمق است. بعد از تمام کردنش دوباره سفارش داد. مگر چقدر میتوان خسته بود؟ احتمالاً خستهی شیفت بود، شاید هم آوردن و بردن زندانیها به بیمارستان بغل کاریست ملال آور.
کاش چنین بود. کاش تنها چنین بود. کاش خستهی چنین چیزهایی بود.
بعد از نوشیدن دومی، سومی را نیز از من طلب کرد اما تنها با اشاره. انگار نمیتوانست صحبت کند. بغضی بود که سعی در پنهان کردنش داشت. کافه خالی بود، کسی ننشسته بود و فضا نیز خلوت بود. من هم مانند همیشه موسیقیهایی ملایم و گاهاً غمناک میگذارم. ناگهان صدای گریهاش را شنیدم. ابتدا سعی کردم بیاعتنا بمانم تا احساس بدی پیدا نکند امّا دیدم نمیشود. برایش دستمال بردم و ناگاه شروع کرد به لرزیدن و گفتن جملهی: " من میترسم کسی رو بکشم.. "
تا تهش را خواندم. ته قلبم خالی شده بود و نمیدانستم چه بگویم. سنگینی این جمله و مفهومش از درون مرا به فروپاشی رساند. تا مدت نامعلومی سکوت بود و هق هق های این مرد جوان که به این فکر بود " چگونه میتواند زیر چهارپایهی کسی را بزند و ککش نگزد؟ "
328
هرچقدر هم پنهان کنم، بدنم با فشاری که رومه تا حدی میتونه ارتباط بگیره، اگه از حد بگذره فرو میپاشه. با اینکه تحمل بالایی دارم، با اینکه نشون نمیدم، ولی بخاطر چیه؟ انگار خود جسمم میگه بسه. رها کن. کمتر اذیت کن. درنهایت اینخودشه که تکه تکه میشه. قلبِ ناآرامم به تشویش میوفته، خون بالا میارم، از هر جایی، فقط خون میبینم. میلرزم، سست میشم. اشک میریزم، کز میکنم. به قول بابا: " طفلکی " میشم. هرچیزی که تلاش کردم نگه دارم یا نسبت بهش بیخیال باشم باهم فرو میپاشن و منِ نصفه و نیمهای میمونه که از یک گوشه نظارهگر تموم این تکههاست که دارن برای به هم رسیدن دست و پا میزنن. دست و پا زدنی عبث. بین تموم این تکهها، تنها کتفم رو حس میکنم. همینجا. درست همین نقطه. میسوزه. نیازی به لمس نیست، سوزشش واضحه. ردی میسوزه که آشناست. با همین سوزش تمام کارهایی که انجام دادمو تو این دفتر مینویسم که " یادم باشه من بودم، من بودم که تو رختکن چاقو رو زدم وسط سینهاش،من بودم که جنازه رو پنهون کردم. وسط کتفم میسوزه و عرق میکنه، گمونم دارم بال میارم. پرواز میکنم، پرواز میکنم و بالاخره رها میشم. "
328
یکی از خوبیای پنهان کار کردن تو کافهای که توی فضای بازه، حس و حال وقتاییه که بارون میاد.
بارون داره میاد، گرماتاب روشنه و با وجود باد و بارون تو گرمی. از درون امنی.
انقدر زمین گرم و نرم شده که محمود ( پیشی ) رو کف زمین یکم غلت میزنه و بعدش با همون سیس ولو میشه و ثانیهای بعد میبینی داره هفت تا پادشاهو خواب میبینه!
میشینی، موزیک ملایم و مورد علاقهات رو پلی میکنی، صدای خوردن قطرههای نازک بارون به زمین رو میشنوی؛ همزمان که برای خودت قهوه درست کردی، به آمیختگی عطر قهوه و این بارون فکر میکنی. میون همهی اینها سن سباستین داره گوشهی دهانت آب میشه و مزهاش با تلخیِ قهوه یکی.
بینظیره. چه حسی بهتر از این؟
328
حسش میکنم. دارم وسوسه میشم. وسوسه. جنون از فقدان میاد یا از دارایی زیاد؟ نمیدونم جوابش سخته یا هنوز برای پاسخ دادن بهش کوچکم. بهرحال فقط میدونم که دارم وسوسه میشم. جنونوار نیست یا شاید هست و متوجهش نیستم، اما میشم. نمیخوام از این احساس یا هر حس دیگهای فرار کنم، هیچوقت نکردم و همواره از درون قلبم آوردمشون بیرون، نوازششون کردم، سعی کردم گوش بدم چی میگن. این بار احساسی روی شونههام سنگینی میکنه و تمام روز و شب چنین حملش میکنم.
" نه میتونی ردش کنی، نه میتونی کاملاً تسلیمش بشی. همین وسط، معلقی. "
بین “میخوام” و “نباید” گیر میکنم. از دست و پا زدن خوشم نمیاد پس سریعاً راهی برای خروج از این وضع پیدا میکنم. دست ميندازم روی دوشم، سعی میکنم پیداش کنم. مضحکه! تنها چیزی که فقط حس میکنی و میخوای بهش بیتوجه باشی، آرومآروم میاد و همهجارو میگیره؛ مثل مه که تموم جاده پیش رو رو میگیره. سادهترین مثالیه که میشه زد. من نمیتونم مه رو کنار بزنم اما میتونم شمعِ توی دستهام رو روشن کنم.
