زنی در دوزخ.
Open in Telegram
˚ ₊ ‧ ︵‿₊୨୧₊‿︵‧ ˚ ₊ . . 🕯🪽. . ︶⊹︶︶୨୧︶︶⊹︶ ناشناس:《 `https://t.me/HarfChatBot?start=07d95735824c ִֶָ ࣪ ˓ ִֶָ 》
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
328
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
328
درود.
دوستان بنده برای یکی دیگه از درسهام باید با افرادی مصاحبه داشته باشم:)
یک نفر رو تونستم پیدا کنم که شرایطش رو داشته باشه. اما کافی نیست.
دوستان خودم با اینکه به نظر میرسه واجد شرایط هستند براشون مقدور نیست چون کاملا این شرایط رو ندارن. یا مرخصی گرفتن یا در دسترس نیستن یا اصلا نمیتونن ذیل نمونهی مد نظر قرار بگیرن.
اگر خودتون چنین هستید یا کسی رو میشناسید که:
دانشجو ( در یکی از دانشگاه های تهران به جز شهید بهشتی ) باشه
دغدغهمند نسبت به مسائل دانشجویی
آگاه به یکسری مطالبات
آگاه به شرایط و مسائل روز و..
باشه به من معرفی کنید.
فرایند مثل همون مورد قبلیاست. از سمت من دعوت میشید و مصاحبه ما دونفره صورت میگیره؛ این در فضایی کاملاً دوستانه با یک گپ و گفت سادهاست که چندان هم وقتگیر نیست.
خوشحال میشم اگر شرایطش رو داشتید و مایل بودید در این مسیر کمکم کنید به بات زیر پیام بدید:
[ @ForLadyTalkBot ]
در این روند تنها حرفهای شما، فارغ از اطلاعات شخصیتون ( نام، نام خانوادگی و.. ) مورد استفادهی گزارش و پژوهش ما قرار میگیره و هیچ اطلاعاتی از شخص شما جایی منتشر نخواهد شد.
328
من صدفهارو خیلی دوست دارم. از کودکی دوستشون داشتم. شاید زمانی که ۴ یا ۵ سال داشتم یا کمتر، با مادر لب ساحل میرفتیم. مادر یک گوشه مینشست؛ گاهاً فروغ میخوند، گریه میکرد، قدم میزد و من آزادانه میدویدم، میرفتم تا همبازیهای دریاییم رو پیدا کنم. یک دختر به اسم معصومه، چشمهای مشکی تیلهای و رنگ پوست تیرهای داشت و موهاش همیشه باز و بلند بود. یادمه برای تولدش یک کش مو براش گرفتیم که کلی ذوق کرد. جنس کش مو هم از این پارچههای اکلیلی و ناز بود. هنوز یادمه.
دیگری پسری بود که قدش از ما بلندتر بود. رنگ چشمهاش چیزی میون سبز و آبی بودن، درست عین چشمهای مادرش. چهرهی مادرش رو هیچوقت ندیدم چون جز چشمهاش، بقیه صورتش زیر برقع پوشونده شده بود.
ما کلی بازی میکردیم. توی آبهای خلیج شنا میکردیم، زمین میخوردیم، روی ماسهها نقاشی میکشیدیم، قلعهی شنی درست میکردیم، آشغالهارو جمع میکردیم البته اون موقع به اندازهی الان آبها آلوده نبودن..
تمام این کارها و یک کار دیگه. صدف جمع میکردیم. من صدفهارو خیلی دوست داشتم. هر عصری که به دریا سر میزدم، میدیدم صدفهای نو برام اونجا چیده شدن، میون ماسهها جا خوش کردن، بهم چشمک میزنن تا برشون دارم. صدف برای من حکم الماس رو داشت. شاید الان تصور شما از صدف، سفید و ساده باشه اما جالبتر از اینها وجود داشت. ستارهای، مخروطی، پر از پیچ و.. یک صدف بود که طرح پوست گاو روش بود. سفید با خالهای مشکی و طرحدار. صدف دیگری آمیختهی رنگ زیتونی و بلوطی بود! نمیدونم چطور بگم.. انگار قلمو رو از آبرنگ درآورده باشی و صرفا کشیده باشیش تا اثری خلق شه. بینظیر بود.
صدف دیگهای که توی خاطرم مونده مشکی رنگ بود. خاکستری و مشکی. یکی دیگه گلبهی بود که یادمه سر اون با معصومه دعوا میکردیم که این مال کدوم یکیمون باشه، چون اون پسر قد بلند ( که اسمش در خاطرم نیست ) پیداش کرده بود و خودش علاقهای به نگهداریش نداشت. فقط مارو همراهی میکرد و باهامون دنبال صدفها میگشت.
سالها بعد که برگشتم هرمز، از معصومه خبری نبود. زمانی که مادرم به مادرش سر زد و به بهانه دیدار هردومون که کمی بزرگ شدیم، توی اون خونه دختری نبود. فقط مادرش زندگی میکرد. معصومه غرق شده بود. مادرش طولانی مدت بغلم کرد و اشک ریخت. به یاد دارم با بهت به طاقچهی خونه کوچیکشون نگاه میکردم. به عکس خندون دوست کودکیم با کش مویی اکلیلی جلوی قاب خیره بودم و خاطراتمون رو مرور میکردم. اونجا عمیقترین زخم رو خوردم. یکی از عمیقترینها..
بعد که به سمت ساحل رفتیم اون پسر قد بلند رو دیدمش. قدش بلندتر شده بود اما از چشمهاش شناختمش. جلو نرفتم. مثل پدرش صیاد شده بود. تور پر از ماهی رو لب ساحل آورده بود و توی قایقش سیگار میکشید. همون موقع بخاطر اینکه همچنان توی اون جزیره، با همون حال و هوا، توی همون ساحل قدیمی با قایقی مونده و زندگی میکنه، بهش غبطه خوردم. هیچکدوم از اونها خونه رو ترک نکردن.. هیچکدوم.
با اینکه سالهاست گذشته امّا من هنوز صدفهارو دوست دارم. همچنان دنبالشون میگردم. همچنان دوستشون دارم.
هرجایی که میرم، در عمیقترین نقطهی کیفم چند صدف از اون دوران همراهم هست. به یاد خاطرات تلخ و شیرینی که نمیخوام درون قلبم کمرنگ بشن چون برام ارزشمندن. صدفها سند هویت منن. صدفها روح دارن. من دوستشون دارم.
