en
Feedback
زنی در دوزخ.

زنی در دوزخ.

Open in Telegram

‌‌  ‌‌ ‌ ‌ ‌   ‌˚  ₊ ‧ ︵‿₊୨୧₊‿︵‧ ˚ ₊ ‌ ‌‌       ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ . .  ‌ 🕯🪽. ‌. ‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌︶⊹︶︶୨୧︶︶⊹︶ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ناشناس:《 `https://t.me/HarfChatBot?start=07d95735824c ִֶָ ࣪  ˓   ִֶָ  ‌》 ‌ ‌

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
328
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
آن گاه خورشید سرد شد و برکت از زمین‌ها رفت و سبزه‌ها به صحراها خشکیدند و ماهیان به دریاها خشکیدند و خاک مردگانش را زان پس به خود نپذیرفت شب در تمام پنجره‌های پریده رنگ مانند یک تصوّر مشکوک پیوسته در تراکم و طغیان بود و راه‌ها ادامهٔ خود را در تیرگی رها کردند دیگر کسی به عشق نیندیشید دیگر کسی به فتح نیندیشید و هیچ‌کس دیگر به هیچ چیز نیندیشید در غارهای تنهایی بیهودگی به دنیا آمد خون بوی بنگ و افیون می داد زن‌های باردار نوزادهای بی‌سر زاییدند و گاهواره‌ها از شرم به گورها پناه آوردند چه روزگار تلخ و سیاهی نان، نیروی شگفت رسالت را مغلوب کرده بود پبغمبران گرسنه و مفلوک از وعده‌گاه‌های الهی گریختند و بره‌های گمشدهٔ عیسی دیگر صدای هی‌هی چوپانی را در بهت دشت‌ها نشنیدند در دیدگان آینه‌ها گویی حرکات و رنگ‌ها و تصاویر وارونه منعکس می‌گشت و بر فراز سر دلقکان پست و چهرهٔ وقیح فواحش یک هالهٔ مقدس نورانی مانند چتر مشتعلی می‌سوخت مرداب‌های الکل با آن بخارهای گس مسموم انبوه بی‌تحرّک روشنفکران را به ژرفنای خویش کشیدند و موشهای موذی اوراق زرنگار کتب را در گنجه‌های کهنه جویدند خورشید مرده بود خورشید مرده بود، و فردا در ذهن کودکان مفهوم گنگ گمشده‌ای داشت آنها غرابت این لفظ کهنه را در مشق‌های خود با لکهٔ درشت سیاهی تصویر می‌نمودند مردم، گروه ساقط مردم دلمرده و تکیده و مبهوت در زیر بار شوم جسدهاشان از غربتی به غربت دیگر می‌رفتند و میل دردناک جنایت در دستهایشان متورم می‌شد گاهی جرقه‌ای، جرقهٔ ناچیزی این اجتماع ساکت بی‌جان را یکباره از درون متلاشی می‌کرد آنها به هم هجوم می‌آوردند مردان گلوی یکدیگر را با کارد می‌دریدند و در میان بستری از خون با دختران نابالغ همخوابه می‌شدند آنها غریق وحشتِ خود بودند و حس ترسناکِ گنهکاری ارواح کور و کودنشان را مفلوج کرده بود پیوسته در مراسم اعدام وقتی طناب دار چشمان پر تشنج محکومی را از کاسه با فشار به بیرون می‌ریخت آنها به خود فرو می‌رفتند و از تصوّر شهوتناکی اعصاب پیر و خسته‌شان تیر می‌کشید اما همیشه در حواشی میدان‌ها این جانیان کوچک را می‌دیدی که ایستاده‌اند و خیره گشته‌اند به ریزش مداوم فوّاره‌های آب شاید هنوز هم در پشت چشم های له شده، در عمق انجماد یک چیز نیم زندهٔ مغشوش بر جای مانده بود که در تلاش بی‌رمقش می‌خواست ایمان بیاورد به پاکی آواز آب‌ها شاید، ولی چه خالی بی‌پایانی خورشید مرده بود و هیچ‌کس نمی‌دانست که نام آن کبوتر غمگین کز قلب‌ها گریخته، ایمانست آه، ای صدای زندانی آیا شکوه یأس تو هرگز از هیچ سوی این شب منفور نقبی به سوی نور نخواهد زد؟ آه، ای صدای زندانی ای آخرین صدای صداها...
آیه‌های زمینی از فروغ فرخزاد

🩶.

کافیه یک اتفاق دیگه بیوفته تا این دومینوی‌ زجر و رنج تکمیل شه. تا به این نحسی ایمان بیارم.

sticker.webp0.55 KB

واقعا به این فکر کردم که اگه اتفاقی میوفتاد چی. اگه چیزی می‌شد؟ به فاصله یذره، کل شیشه‌ها اومد پایین و داغون شد. ذره ذره. ترس رو تو چشم رفیقهام‌ دیدم. صبح وحشتناکیه‌. باورم نمی‌شه.

واقعا زندگی یک لحظه‌س.

زندگی عالی.

Video message00:09

عین اسپایدرمن‌، از تخت پریدم‌ پایین.

نصف شب، دقیقا بالای سرم، بالای تختم، جوری زدن که شیشه شکست.

Video message00:05

بسیار اندیشیدم، حکایت شده " گرگ دهن آلوده‌ی یوسف ندریده‌. " توهمی نبوده. همه‌چیز در شیارهای مغزم می‌پیچد، روح و جسمم را درگیر می‌کند و مرا تا مرز مرگ می‌برد. نمی‌توانم به دستها، به پاهایم اعتماد کنم. به این می‌رسم که در نهایت تنها هستم. حتی اگر خرواری خاک رویم‌ ریخته باشند، حتی اگر دفن شده باشم کسی نیست که سنگ‌ را بردارد، همه بی‌اعتنا می‌گذرند و کسی حواسش نخواهد بود جانی زیر آن خاک نفس می‌کشد. ترحم نه؛ از آن بدم‌ می‌آید. تنها نامش انتظار است. از دوست داشتنی‌هایم. در عین حال نمی‌خواهم باری روی دوش کسی شوم، زحمت باشم، آزار بدهم، نگران کنم. دوگانه‌ی‌ عجیبیست‌. برای همین ناپدید می‌شوم. چشمانم را می‌بندم تا به این گور، خو بگیرم. می‌پذیرم. هیچکس از اعماق دل من آگاه نخواهد شد. نخواهد فهمید چه گذشته و چه خواهد گذشت. تصوراتم‌ قوی‌تر از هربار کار کرده‌اند. من برای این نمایشنامه چنین انتهایی را نمی‌خواستم، تا زمانی که پرده بیاید، نورها بروند و دستان تماشاچی‌ها مشغول باشد؛ لبخندم را حفظ می‌کنم. من دوباره همان ماهور کوچک شدم، لرزیدم، اشک ریختم، چاقو را در نیاوردم. می‌دانم؛ اکنون تقاص خونی ریخته نشده را پس‌ می‌دهم و گردن خود را به دارِ گناه می‌آویزم‌. به امید اینکه طلوع فردا، بدون مه و روشن‌تر باشد.

Repost from نغمه
زن را همیشه در قصه کشتند ، اما او زنده ماند ، چون قصه را بلد بود!
-زنده یاد بهرام بیضایی

..

کم بود نویسنده و کارگردان مورد علاقم فوت شه..

سنگینیِ معنا از خودِ کلمات جلو می‌زند. اتفاقی نیفتاده، امّا همه‌ چیز تغییر کرده‌است. من هیچ کاری نمی‌کنم جز گذاشتن آینه‌ای جلوی خودم و دیگرانی که طلب کردند. آیینه غباری‌ پوشیده که بی‌سابقه‌است. نمی‌توانم خودم را به وضوح ببینم. به آیینه‌هایی که به بقیه دادم‌ نگاه می‌کنم؛ واضح و شفافند. پس چرا برای من غبارآلوده‌است؟  چرا خاک گرفته این روشنایی را؟ سوالها در سرم می‌پیچند و نبض مغزم‌ را بیشتر می‌کنند. از بین دانه‌های ریز و کهنه‌ی خاک، تنها چشم‌هایم دیده می‌شوند؛ خالی و تار. حین غرق شدن با خود زمزمه می‌کنم: " قلبم را سیاه نخواهم کرد." نه برای هیچ فرصتی، نه برای هیچ وعده‌ای. دستم می‌کشم بر روی تنم، دست می‌کشم تا دسته‌ گل روی سینه‌هایم را لمس‌کنم اما چیزی جز گلبرگ‌های خشکیده و سوخته‌ی آنها باقی نمانده. که می‌تواند دسته گلی که روی تنِ مرده قرار گرفته را بسوزاند؟ چقدر باید سنگدل باشد؟ بعد از از دست دادن بالها، نمی‌خواهم این گل‌ها بسوزند. نمی‌خواهم از دست بروند. نمی‌خواهم بمیرند، دیگر نمی‌توانم روی سینه‌ام گوری برایشان بسازم. گور روی گور. آوار گورهایی که من دوباره زیرشان زاده خواهم شد. کسی که جای سنگ، آینه گذاشته بود می‌دانست چشم‌هایم را باز می‌کنم. می‌خواست خودم را در دل خاک، چنین ببینم‌. آرمیده‌. چه رندی! من نیز آگاهم که درنهایت خودم را زیر شن و ماسه‌ها پنهان خواهم کرد. نه برای مجازات، برای اینکه چیزی دیگر تکرار نشود.

لحظه‌ لحظه‌ی این موسیقی رو شاید الان می‌تونم درک کنم. دارم‌ لمسش می‌کنم، با گوشت و استخونم‌.

دلم نمیاد تمومش کنم.

2:40

He keeps having feverish dreams That he can never ever leave He wakes: headaches, funny taste to his tea I want him to stay h
He keeps having feverish dreams That he can never ever leave He wakes: headaches, funny taste to his tea I want him to stay here forever He's happiest with me Cause he