Zilan's text .
Open in Telegram
اینجا زیکو مینِویسَد ! به قَلَمَم نِگاه کُن و لَبخَند بِزَن ؛ دوباره مَتن شُدی .
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
104
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
دیگه به منی که میشینم Is Typingش رو نگاه میکنم که پیامشو همون ثانیه اول بخونم که نگو دیگه ...
شبی که تا صبح داشتم روی شعر تو کار میکردم، یکی دیگه داشت باهات بد صحبت میکرد..
عزیزدلم، یه عمره قلم به دست زندگی کردم! این یعنی به پر بودن دستهام عادت دارم. یهو دیدی به جای قلم، اسلحه به دست شدم بدون این که از پر بودن دستم کلافه شم..
دوتا کلمه برای کشتن ذهن خودم کفایت میکنه : فراموشت کرده.
پس دوتا گلوله هم برای خلاصی کسی که پژمردهات کنه کفایت میکنه..
میبینی؟ دیگه نه تو شعر ناشیام
نه تو عشق
نه تو باغبونی
نه تو حفاظت از گُلی که به جای آب، عشق به پاش ریختم..
دیگه ناشی نیستم ، یاد گرفتم !
اشتباه میکردی عزیزدلم، شاعرا هم تفنگ به دست میگیرن…
ناگهان دیدم دفترم، شعرهایم را زیر بغل زده و دارد میرود!
بدون این که نگاهم کند گفت: (( تو با نخواندنشان برای او داری همه ما را حیف میکنی؛ کاغذها و کلمات را اسراف کردهای و همینطور پیش برود دیگر جنگلی باقی نمیماند. میتوانستی به جای این که شبهای زندگیات را صرف بیهوده نوشتن کنی، بنشینی و مژههای پلکهای بستهاش را بشماری! از تو آبی گرم نمیشود، میروم تا خودم به هدف خلقتم برسم و شعرهایت را عاقبت به خیر کنم!))
به او نگفتم تو نمیخواهیشان! بگذار نزد تو بیاید و پشت در بماند و تحقیر شود تا بفهمد خواستنِ من به معنی توانستن نبود. نخواستنِ تو بود که خواستنِ مرا در نطفه خفه کرد.
خیالت راحت شد؟ حالا توانستی دفتر شعرم را هم بر علیهم کنی چون احتمالا دوستشان نخواهی داشت ….
چه لذتی میبری از به جان هم انداختن مخلوقات؟
نبودنت را که به جان من میاندازی
من را به جان مرگ
مرگ را به جان یک عاشق
عاشق را به جان عکسهایت
عکسهایت را به جان کلمات
کلمات را هم به جان یکدیگر!
این روزها بوی خون میآید از دلبریهایت…
آخرِ این قصه یکی قربانی خواهد شد و تو پس از آن، دیگر از این سرگرمی لذت نخواهی برد!
انگشتانِ به خون آلودهات به هم خواهند چسبید و دیگر کسی را زنده نخواهی یافت که موهایت را برایت با انگشت از هم سوا کند ….
بوی خون میآید!
باور کن ...
اره عزیزم ، معلومه که در موردش حرف نمیزنم .!
در موردش اونقدر فکر میکنم تا مغزم بسوزه ...
گاهی اوقات زخمامون مارو لال میکنن! هرچی لوکیشن اون زخم تو وجودت عمیق تر باشه شبیه بچهای که هنوز نمیتونه صحبت کنه بیزبون میشی..
غصه نخور..
