Zilan's text .
Open in Telegram
اینجا زیکو مینِویسَد ! به قَلَمَم نِگاه کُن و لَبخَند بِزَن ؛ دوباره مَتن شُدی .
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
104
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
نمیدانم شیب جاده تند بود یا زمین لغزنده
نمیدانم راننده مست کرده بود یا پشت فرمان خوابش برد
نمی دانم دیوار جای بدی قرار داشت یا درّه سمت راست!
شبیه شعبده بازی که توپ را زیر یکی از سه لیوان کاغذی پنهان میکند و ترتیبشان را به سرعت و پشت سر هم تغییر میدهد، جای پدال گاز و ترمز و کلاج داشت به سرعت عوض میشد…
زندگیام به دیوار خورد
و از درّه سمت راست تا قعرِ جهان سقوط کرد.
اشتباه نکنید، من نمردهام…!
فقط آمدهام زیرِ زمین تا پنهانی گریه کنم، صبر کنید سیگارم را با حرارت هسته زمین روشن کنم، برمیگردم…
نمیدانم کدام فرد مستجابالدعوهای دعا کرد ۱۲۰ ساله شوم….؟
کوچیکتر که بودم پدربزرگم میگفت: عشق چیز خوبیه فرقی نداره پنهونی باشه یا آشکار! اگه عاشق شدی، خوشحال میشم که نشونم بدیش و بببینمش.
و من سالها به این فکر کردم که عشق، زنگِ روح رو میزنه و قلب در رو باز میکنه به روش یا برعکس؟
مادرم سالهاست میگه: انقدر قهوه نخور، ضرر داره.
و من به این فکر میکنم این از خوششانسی مادرمه یا از بدشانسیش که به جای گفتن از مضرات مواد مخدر و مشروبات الکلی، از ضرر کافئین صحبت میکنه و بهم اخطار مادرانه میده!؟
الان دیگه اونقدر کوچیک نیستم.
به پدربزرگم نمیگم که خودمم دوست دارم از نزدیک ببینمش و کسی بهم نشون بدتش.
به مادرم هم نمیگم بیشتر از قهوه، غصههایی که تو روحم رخنه کردن برام ضرر دارن و بزرگترین خطر برای من، خودمم.
به جای همه اینها آشکارا عاشقم و پنهانی قهوه میخورم و به سه چهار ساعت خواب در شبانه روز بسنده میکنم.
دیگه بچه نیستم.
اما عشقی که تو دلمه تازه داره به سن نوجوانی میرسه؛ سرکشه، حرف نمیفهمه، منطق حالیش نیست، آینده رو نمیبینه، تکانشیه و هرطور دلش بخواد رفتار میکنه.
بالاخره نفهمیدم عشق، زنگ روح رو میزنه و قلب در رو به روش باز میکنه؟ یا عشق زنگ قلب رو میزنه و روح در رو به روش باز میکنه؟
از پایین ترین دکمه شمردم؛ ۶ تا بودند..!
از عکس هم مشخص بود که ششمین و اخرین دکمه رغبتی برای بسته شدن از خودش نشان نمیدهد؛ نزدیک گلو باشی و خودت را در قید و بند شکاف سمت مقابلت اسیر کنی؟ دکمه ای ولی دیوانه که نیستی!!!!
تو شبیه ۵ تای دیگر، اسیر نیستی دکمه شفاف شیشهای پیراهن…
تو آزادی..
در یک قدمی بهشتی و آزادی…
از رها بودنت لذت ببر؛ در روزهای اسارت، خاطره روزهای آزادیست که تو را زنده نگه میدارد…
زور زدم تا شبیه رود راهم را به زندگیات باز کنم، خشک شدم!
زورم به ترجیحات تو نرسید؛ به راه افتادن مقطعیِ بزاق دهان دیگران برایت چربتر بود از جاری شدن عشق به زندگیات..
و شب بهخیر به تو که رفتی چون کسی به تو نگفت بمان!
انگار از دل قصه ها بیرون اومده بود؛ وقتی صدای خندهش رو میشنیدم انگار فلش دوربین وسط تاریکی مطلق کار میکرد و همه چیز روشن میشد بعد همه سلولای مغز ادمیزاد بسیج میشدن برای یادگاری نگه داشتن اون تصویر.
وقتی صداشو میشنیدم انگار یهو کل ابعاد مکان و زمان متوقف میشدن، جهان اطراف محو میشد از دایره آگاهیم و صد درصد تمرکز و حواسم اختصاص پیدا میکرد به جزئیات صداش و نفسهاش ..
حرف که میزد - حتی تو فاصله دور از من- عین کارتونا، شنواییم قوت بیشتری پیدا میکرد و گیرندهها توی سرم عین سربازای یه لشکر، به خط میشدن برای دریافت صداش.
اسمش که میفتاد روی گوشی انگار که یه تماس مستقیم داشته باشم از ساکنین بهشت، حیرتزده و غافلگیر، شیرجه میزدم روی گوشی و چندبار پلکهام رو باز و بسته میکردم تا باورم شه این اسم همون اسمه که شنیدنش بیشتر از شنیدن اسم خودم توجهم رو جلب میکنه و همراه عکسش روی اشک چشمام جاخوش کرده.
میارزید….
اگه دست بکشم روی موهاش، حافظه سلولهای دستم دلشون نمیاد رد موهاش پاک شه؛ الان هرموقع دستام رو نگاه میکنم موهاش رو میبینم.
عزیز من از دل قصه ها بیرون اومده بود..
من اون رو ساده دوست نداشتم؛ خیلی بی انصافی اگه فکر کنی ساده ست …
(لطفا تو تموم نوشته های من هرجا صحبت از رابطه و پارتنر و اینا بود خودتون به صورت پیشفرض درنظر بگیرید که منظورم عشقه نه رابطههای ابکی امروزی.)
حاضرم سر عشقی که به تو دارم شرط ببندم!
کسی نمیداند که بودنت
مزه سبز میدهد
و چشمانت صدای دریا.
و صدایت آنقدر نرم است
که میتوان سر روی آن گذاشت
و تا ابد خوابید.
نفسی که از ریههایت خارج میشود
رنگین کمان است
و لبهایت طعم شعر میدهند!
چراغ این راز زمانی در ذهنم روشن شد
که لبهایم در امتداد میانیترین نقطه پیشانیات
پایین آمدند و به چانه رسیدند.
حاضرم شرط ببندم که
کسی جز من به این کشف بزرگ
نرسیده و نخواهد رسید….!
تو را خودم سرودهام…
