نقطه.
Open in Telegram
مداد سُرمه میشود از چشمانت که مینویسم.
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
326
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
326
حالا بیدار بمان و شراب بنوش و کنار پنجره سیگار بکش و به تاریکی بیرون خانه نگاه کن. به کسی فکر کن که کلمات را طوری میچید که از تو خدایی مرئی برای مردم بیلبخند قبیلهی بیعشق بسازد. اما آن آدم ساده از من رفته است و آن خداوارهی زیبا از تو. و ما تنها، آدمهایی معمولی هستیم، همان که میترسیدی یک روز بشویم. و این نفرینی برای هر دوی ماست.
حمید سلیمی
326
هر بار که از تو مینویسم، کلمهها خسته میشوند،
انگار یادشان میآید که قرار است دوباره نرسند.
تو از من عبور کردی،
و من هنوز میان فعلِ "بودن" و "رفتن" گیر کردهام.
326
کتابی بود که از من گرفتی و برنگرداندی،
در حاشیهی یکی از صفحههایش نوشته بودم:
«آدمها نمیروند، فقط دیگر صدا نمیکنند.»
و حالا هر بار که سکوت خانهام را میشنوم، یادم میافتد
که هنوز در همان جمله جا ماندهام.
326
گاهی خیال میکنم اگر روزی دوباره ببینمت، نه لبخند میزنم و نه گریه.
فقط نگاهت میکنم، تا مطمئن شوم هنوز همان مردی هستی که در خاطراتم میگریختی.
تمام این سالها، به اندازهی یک سلام ساده از من دوری،
اما من به اندازهی یک عمر دلتنگی، به تو نزدیکم.
326
من در ذهنم با مرگ چای مینوشم.
حرف نمیزنیم؛ فقط نگاه میکنیم به بخاری که از استکان بالا میرود.
میدانیم آخرش او میماند و من نمیمانم،
اما فعلاً همین سکوتِ میانِ جرعهها،
به اندازهی زندگی آرام است.
