𝙈𝙤𝙧𝙥𝙝𝙚𝙪𝙨
Open in Telegram
𝘼 𝙢𝙚𝙢𝙗𝙚𝙧 𝙤𝙛 𝙩𝙝𝙚 𝙈𝙚𝙣 𝙤𝙛 𝙇𝙚𝙩𝙩𝙚𝙧𝙨, 𝘽𝙤𝙗𝙗𝙮 𝙥𝙧𝙤𝙗𝙖𝙗𝙡𝙮 𝙠𝙣𝙚𝙬 𝙢𝙚 جایی برای حرف زدن و خالی کردن افکارم و نوشته هام با شما نینی ها☝️ @Nanasukiebot http://t.me/HidenChat_Bot?start=6055786314
Show moreIran139 614The category is not specified
329
Subscribers
+224 hours
-177 days
+9030 days
Posts Archive
328
Repost from N/a
ᠻꪮ𝕣 ꪑꪗ ᦔꫀꪖ𝕣 ᥴꪖ𝕥
باران آرامی روی خیابانهای خالی میبارید. صدای قدمهای تو در راهروی تاریک عمارت پیچید؛ جایی که هیچ شکارچی عادی جرئت نزدیک شدن به آن را نداشت...
خانهی کراولی.
کراولی با همان لبخند همیشگیاش از کنار پنجره برگشت و گفت: «باید اعتراف کنم، سرنتیفا... تو عجیبترین شکارچیای هستی که تا حالا دیدم. و این تعریف بزرگیه.»
تو تیغهی فرشته را در دستت چرخاندی و به پروندهی آخرین شکار نگاه کردی. یک شیطان قدرتمند که سالها از دست شکارچیها فرار کرده بود.
وقتی وارد کلیسای متروکه شدی، هوا سنگین شد. صدای خندهی شیطان در تاریکی پیچید: «فکر کردی با یه تیغه میتونی منو شکست بدی؟»
اما تو فقط لبخند زدی. چون چیزی که او نمیدانست این بود که تو فقط یک شکارچی معمولی نبودی.
وقتی شیطان حمله کرد، تیغهی فرشتهات نور کشید. چند لحظه بعد، همهچیز ساکت شد.
کراولی که از دور نگاه میکرد، آرام دست زد: «خب... فکر کنم باید به خانوادهی شکارچیها خبر بدیم که یک نفر جدید وارد بازی شده.»
تو کلت را برداشتی و گفتی: «این تازه شروعشه.»
و از آن شب، اسم Seraphina بین شکارچیها تبدیل شد به افسانهای که حتی شیاطین هم از شنیدنش میترسیدند.
