🎒 اتاق ضروریات
Open in Telegram
"یه موقعهایی برای پریدن رو به جلو باید یه چیزهایی رو پشت سر جا بذاری" طبقه هفتم برج شمالی هاگوارتز پشت تابلوی بارناباس و غولهای غارنشین برای ورود سه بار باید بگید: من به جایی برای نوشتن از ماجراهای فراموششدهٔ انسانها نیاز دارم
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
366
Subscribers
-124 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
۸. قبله
کل روز یا به خستگی و خواب میگذرد یا تلاش برای سرحال شدن. رفت و آمد مدینه راحتتر بود. نماز ظهر و عصر را در هتلیم. قبلهنمای باد صبا جهت را درست تشخیص نمیدهد. روی سقف اتاق قبله را پیدا میکنیم. تا شب صبر میکنیم که برویم حرم و البته یک ساعتی دیرتر بلند میشویم و ۴۵ دقیقه هم در اتوبوس معطل میشویم و نهایتا ۱۰ونیم به مسجدالحرام میرسیم. باز هم شهر بیخدا.
خدا وقتی میخواهد قسمهای سنگین یاد کند اولش میگوید "لا"
مثلا میگوید ولا اقسم بالنفس الوامه، و یا در سوره قيامة گفته و لااقسم بیوم القیامه و یا در سوره واقعه میگوید ولا اقسم بمواقع النجوم.
قسمهای عظیم. قسمهای "بشر حواست باشد چه چیزی ضمانت قسم است". بعد میگوید "لا اقسم بهذا البلد" که تو در این سرزمین ساکنی عزیز من. روزهای سخت یک سال گذشته را با بلد سر کردم که به سکنای تو قسم میخورد و بعد میگوید "لقد خلقنا الانسان فی کبد". حالا و بعد همهی ماجراها وسط همین سرزمینم که خدا بخاطر شما به آن قسم خورده. و هنوز باور نمیکنم. میان کوههای سخت و سنگی مکه -که البته میفهمم به ساختمانهای بلند و کم تعداد نیاز باشد برای زندگی تا کوتاه و زیاد- که نشان از خالقش ندارند به شما فکر میکنم که خدا چقدر دوستتان داشته. چقدر تمام این محل را عزیز کرده. چطور شما را به این سرزمین امن آورده. به آیاتی که برایتان خوانده فکر میکنم. به عاشقانههایش. همیشه دوست داشتم یک بار شما را ببینم. یک بار. دوست داشتم ببینم کجا زندگی کردید و چطور، که اینقدر نه فقط اهالی مکه و مدینه که نعوذبالله اما خود خدا عاشق شما بوده و حالا اینجا هستم. در همین هوا که در آن نفس کشیدید.
وارد مسجد که میشویم همان حال و همان هوا اما این بار با یک شوق باز دیدن. خلوت تر از دیشب است. دستم به پردهی کعبه که میرسد دنیا میان انگشتان من است.
دیگر خیال نمیکنم. امشب دستی به جام باده دارم و دستی به زلف یار.
دستم به رکن یمانی و به حجرالاسود نمیرسد. خلوت است و چه بهتر از این برای طواف؟ حریص شده ام به گشتن دور تو. به دیدن و بوییدن خانهات. به بودن در هوای تو. کاش دستم میرسید به آنجا که دیوار خانه شکافته بود. یادم میفتد به قبله یابی امروز و کسی در سرم میخواند "قبله و قبلهنما طرفت، چرخ زمین و زمان به کفت". توی گوشم صدای اذانهای بینام تو در این مملکت است که لذتی ندارند.
حالا که فقط به تماشای خانه نشستهایم حال دیگری دارد. خادمهای مسجد زیادند. خدماتیها، نظافتیها، پلیسها، نظمدهندهها، سقاها، تعمیراتیها
جز پلیسها باقی خدام اکثرا عربستانی نیستند. میان نظافتیها و تعمیراتیها اهالی شبه جزیره و اهالی شرق آسیا زیادند.
هرازچندگاهی عدهای با کلاه ایمنی و لباس کار میآیند از دور با حرم عکس میگیرند. واقعا از هزار رنگ و زبان خدا میهمان دارد. یادم میافتد به خانم عربستانی شیعهای که در مدینه دیدیم و بهمان شکلات کنجدی داد و گفت سوغات امام حسین است و خواست سلامش را به امام رضا برسانیم. بعد یاد خانم چینی صف روضه میفتم. خانمهای نیجریایی توی مسجدالحرام. مردهای اندونزیایی دامن به پا در مسجد قبا. اینجا همه رنگ و زبانی هست و تو صدای همهی ما را میشنوی و به همه جواب میدهی و خسته نمیشوی و کار کسی از دستت در نمیرود و همه از تو طلبکارند و خدای من تو چقدر بزرگی و چقدر برای من همیشه عادی و طبیعی و "وظیفهی خدا همین است دیگر" بوده اینکه هرجا و هر زمان صدایت میکنم هستی و میبینی و حقیقتا "فَاَینَما تُوَلّوا فثَم وجهُ الله".
نازترین مخلوقات خدا هم همینجا هستند. بچهها بخش جالب این ماجرا هستند. پسربچههای فسقلی که لباس احرام پوشیدهاند. دخترهایی با موهای خرگوشی. روحهایی پاک و پاکیزه در پاکترین مکان زمین. دوست دارم بدانم چشمهایشان چه میبیند.
قبل از نماز برمیگردیم با این امید که خواب نمانیم و البته در دقایق آخر مانده به طلوع آفتاب نمازمان را نجات میدهیم!
بعد از ظهر که دوباره حرم میرویم به مراتب شلوغتر و گرمتر است. کمی در طبقه ارضی دور خدا میگردیم و نمازی و دعایی و باز پایین میرویم. یک چیزی اینجا هست که قلابت میکند به خودش و از بودن خسته نمیشوی سیر نمیشوی تمام نمیشود.
شب مسیر را پیاده برمیگردیم چون اتوبوس گیرمان نمیآید. سربالایی نسبتا تندی دارد مسیر. از پشت یکی از صخرهها ماه را نشانم میدهد و ناخودآگاه میگویم عجب ماهی. هلال زیبا و خوشرنگی در پهنهی سرمهای آسمان. بعد حاج محمود شروع میکند به خواندن که
عجب سروی... عجب ماهی... عجب یاقوت و مرجانی...اینجا را تا صبح میتوانم به کلمه توصیف کنم و آخر همه توصیفات میرسم به آنکه عزیزتر از جانمان، اینجا شما روزی به پناه آمدی و همینجا که خدایش گفته "کفار را هم در آن قصد جان نکنید" عدهای به جان شما طمع داشتند.
تا اعمال را تمام کنیم نمیدانم چقدر مغزم به کربلا سر زد و نمیدانم خدای خانه از من میپذیرد این همه بین مسجدالحرام و بینالحرمین رفتن و آمدن را یا نه. از یک جایی به بعد چشم من جز اللههای دور تا دور مسجد و خط رکنهای روی زلفین سیاه کعبه و چراغ سبز حجر الاسود چیزی نمیدید؛ جز خط به خط روضه که برای تو آقایی همه چیزش را داد. جز تو ندید و نخواست و چقدر من دورم از آنکه سالها برایش گریه کردم اما شبیهش نشدم. میان تنه زدنهای جمعیت سخت است حواست فقط به خدایت باشد و بس. گله نکن برنگرد هل نده عجله نکن خسته نشو تمرکز کن. چه تمرینی خواستهای از ما خدا. به نماز مقام ابراهیم که میرسم دلم نمیآید از خانه چشم بردارم. "خدای خانه" واقعا پرستیدن دارد. بر پلههای اینجا روزی عهدنامه مشرکین را نشان همه دادی که موریانه جز نام تو همه چیزش را از بین برده بوده. در جوار اینجا روزی مولودی را به سر دست بالا بردند و گفتند نامش محمد است؛ ستایش بر او. اینجا روزی ایستاد و قرآن خواند و کفار از حلاوت ذکر تو و تلاوت او ایمان آوردند که این آیات و این صدا چیزی در خود دارند.
عزیزم تا صبح میتوانم مدحت کنم و تو لایق همهی این ستایشهایی و من که باشم که بگویم. عاشقانه با تو حرف زدن را ما از دلاورترین جنگجوی تاریخ یاد گرفتیم که در مناجات شعبانیهاش میگفت در آتشم هم بیندازی به همه اهل دوزخ میگویم چقدر دوستت دارم. در شوطهای طواف ابوحمزه میخوانم و فقط از چنان پدربزرگی چنین عاشقی بار میآید که اینطور با خدا صحبت کند. الحق که او هم علی است.
به سعی میرسیم. چقدر اینجا سنگین است. نمادسازی های خدا حرف ندارد. تو هزاران سال به خوف و رجای زنی باید اقتدا کنی و همانطور هربار که میروی در دلت بگویی اقای ما هم تشنه بود. زنی که میان بیابان میان کوهها با تشنگی و خستگی و در پسزمینهای از صدای کودکی که تنها میان بیابان گذاشته میدود. عزیزم من علی کوچک دیگری میشناسم برایش "آب میسر نشد" هر یک دور گریه دارد وقتی امیر عباسی توی سرم میخواند " العطش خیمهها، گریه و آه رباب" . من علی کوچکی میشناسم پدرش برایش به دشمن رو زده و گفته ماهی کوچک من را آب بدهید یا ندهید از دستم میرود... عزیزم "فان من الحجاره لما یتفجر منه الانهار" ولی از میان آن همه قلب سیاه جز تیرهای سه شعبه چیزی برای کودک تشنهی تو نیامد. به هرحال بین قربانی ابراهیم و محمد فرقهایی است...
چه حس عجیبی است که آیاتی که زمانی میخواندی را اینجا حس میکنی. انگار هر یک آیهی حج، داستان ابراهیم، و حتی قصهی تکبر شیطان اینجا زنده میشود. بعد از سعی عدهای خسته میشوند و برمیگردند و ما میمانیم برای طواف و نماز نسا. چه شکوهی چه عظمتی چه جلالی دارد این خدا. کلمه کم میآورم و حالا میفهمم مناجات حضرت امیر چه حسی دارد وقتی مدام تکرار میکنم و کافی نیست. دورهای آخر دیگر خستگی به اوج میرسد اما دوام میآوریم. فرایند سخت نیست و عزیزم ما نه در گرمای بیابانیم و نه زیر ظل آفتاب. بیخوابی و کند بودن حرکت کاروان است که سختش میکند. برای نماز صبح میمانیم. با اختلاف طولانیترین نماز صبح عمرم را خواندم، هزار رحمت به امام جماعتهای مدینه. این را را ول میکردی جزء را تمام میکرد و هر آن ممکن بود یا خوابم ببرد یا تمام بشوم. بعد از نماز تا حوالی ۷ صبح باید منتظر میماندیم اتوبوسها راه بیفتند. نصف روز اینها تعطیلند! ۴ صبح تا ۷ صبح سرویس نمیدهند و نیم ساعت بعد و قبل از هر نماز هم. پیاده برای رفت میشود از هتل کاری کرد. یک ربع سرازیریست اما برگشت صعود سختی دارد.
به هر سختی خودمان را میرسانیم تا ایستگاه شلوغ اتوبوس های پر سروصدا و بعد از گشتنهای زیاد و دورهای فراوان یکی را سوار میشویم. آفتاب طلوع کرده و حالا اسما حاجی شدهایم. کاش واقعی باشد.
۷. سجدهگاه
یک روز عقبم و البته اینجا نت بد است. مریم توصیه کرده نوشتهها را توی نوت(فارسی را پاس بداریم، همان دفترچه) بنویسم و نه تلگرام. توصیه معقولی است.
معقولتر از معماری این شهر دستکم!- و ترافیک وحشتناکی که ۴۵ دقیقهای دیشب که در آن گیر کردیم، برای یک مسیر ۱۵ دقیقهای!- یحتمل شهر اگر دست کفار قریش باقی میماند هم در نهایت معماری و سبک و حال و هوایش همین شکلی میشد وگرنه اینقدر "از خدا خبری نیست" در "هذه البلد الامین" عجیب است. شهر کوهستانی نیست، هرچه نباشد اینجا نزدیک دریاست - آن هم چه دریای پر داستانی عزیزم- و بسیار شرجی. اما پر از صخره و کوه است. جا به جا صخرهها و سنگهای سخت را تراشیدهاند و خانه و خیابان ساختهاند. برج. برجهای بلند. ساختمانهای سر به فلک کشیده. اولین واکنش من به خیابان پای برج ساعت اگر خانه خدا را نمیدیدم یحتمل "چه تلاش مذبوحانهای برای آنکه میدان ساعت نیویورک باشند" میبود. صد و ده دوازده سال پیش چنین روزهایی بریتانیای کبیر با خود میگفت حجاز را داشته باشی خدای مسلمانها تویی، هم خانه را داری هم خلیفه را میآوری. همیشه از جمعیت مسلمانان هندی سپاهش نگران بود و البته اشتباه میکرد. وقتی دید که اینها هم "قلوبهم شتّی" دیگر نگرانی زیادی باقی نمانده بود. باز هم بگذریم؛ اگر مغز استعمارستیزم را خاموش نکنم زندگی سخت است.
وسط این همه ساختمان بیقواره، وسط بتهای بلند و زشت امروزی، پایین، در گودی، دیوارههای بلندی است که بهشت و زمین را از هم جدا کردهاند. من مطمئنم آنجا که دیشب طواف کردیم عادی نبود. زمین نبود. ایندنیایی نبود. من شرک نمیگویم ولی چیزی آنجا بود که نمیتوانست به این جهان تعلق داشته باشد. انگار زمین و زمان و تمام آنچه در این محدوده بود دور یک محور میچرخید و آنچه که به دورش میچرخید چنان شکوهمند و عظیم بود که بگذار بگویم اگر خدا سجدهی نگاه اول به کعبه را واجب هم نکرده بود تو بیاختیار سجده میکردی. چون اینجا لایق این است که تو در برابر خالقش بر زمین بیفتی. اینجا سزاوار است در محضرش خاشع باشی. انگار چیزی تو را به زمین میکشد. میخواهد سر به سنگهای سفید سردش بگذاری و بلند نکنی. در زندگی هرگز دلم چنین نخواسته بود در سجدهای تا ابد باقی بمانم. دست تو نیست. شاید از جنس تعظیم آمنهوتپ جوان به یوسف بوده شاید از سنگینی ذراتی که دور تا دور تو خدای خانه را عبادت میکنند.
به مسجدالحرام که رسیدیم آقایی که از هتل همراهمان آمده بود توضیح داد از کجا باید وارد شویم و چطور برگردیم. شلوغی ایستگاه اتوبوس و شرک جهان بیرون مسجد را توصیف نمیکنم. به حرمش که وارد میشدیم -و تفتیش نداشت، چرا باید تفتیش داشته باشد اصلا، آنکه دیگر قافلهها را ناگاه میزند اینجا گردنهی خودش است- دو دور ساختمان است و مستقیم نمیرسی به خانهاش
همان راهنما میگوید سرتان را پایین بیندازید، از روی پله برقی کعبه دیده میشود و اگر نگاه کنید سجده دارد و روی پله نمیشود. عزیزم شاید اگر نمیگفت این طور بیتاب دیدن خانهات نمیشدم. یک نظر. یک نیم نگاه. یک بار دیدن. چشم از پشت پرده دزدیدن. سر به زیر میرسیم پای ورودی حرم و اینجا زیباترین مخلوق عالم ایستاده. انگار خدا سنگ سنگ نادیدنیاش را از بهشت فرستاده باشد که تجلی شکوه خودش را بکند ولو به اندکی. نمیدانم. کاش توصیف نکنم. قطره اشکها نمیگذارند ببینمش. هرکسی باید خودش ببیند.
دل از من برد و روی از من نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد
شب تنهاییم در قصد جان بود
خیالش لطف های بیکران کرد
اولین سجده. اولین دعا. سکوت در اوج همهمهها. جدا از زمان و مکان. چه تسلیمی میخواهد که بتوانی روح این خدا را در مخلوقات خاکیاش جستجو کنی و سر سجده بیاوری و تکبر نکنی و رانده نشوی. چقدر دورم من از خلیفهی تو بودن. چقدر ناچیز و حقیر و کوچک و بیمقدارم. حیاط کوچک مطاف مملو از جمعیت است. چقدر خدا به تو نزدیک است و چقدر تو دوری. چقدر چقدر چقدر هر یک رکن این خانه حرفها دارد. اینجا شما میایستید قربانتان شوم و ذوالفقار در دست دارید. اینجا روزی فاطمهای از میان کعبهی شکافته بیرون آمده و من حالا اصلا تعجب نمیکنم خدا به صدای این مولود با پیامبرش صحبت کرده. اینجا پیغامبری شبی به آنی به مسجدالاقصی رفته و کاش آن شب هرگز چنین روزهای خونینی از مسجدالاقصی را ندیده باشد. اینجا روزی دست خیبراندازی بت شکسته. اینجا توبهی آدم را دیده، قدمگاه ابراهیم بوده، اینجا از هر پیامبر نشانی دارد. از فرشتگانی که دور بیت المعمور میگردند هم یحتمل برای چشمهایی که بازند چیزهایی هست.۶.وداع
این دومین بار است این متن را مینویسم. دفعه قبلی همهاش پرید.
نماز صبح آخر خودمان را به حرم میرسانیم. عزیزم باورم نمیشود اینجا بودیم و باورم نمیشود داریم میرویم. این آخرین طلوع آفتاب را هم تماشا میکنم که خورشید سرخی یک روز مانده به شهادت دختر پیامبر از آسمان مدینه بالا میآید.
دیشب بالاخره شکل حرم را متوجه شدم. یک مربع بزرگ وسط حیاط است که مسجد اصلی است(البته با مقدار اندکی توسعه) ستونهایش فرق دارد. کلا از شکل ستونها میشود فهمید کدام بخش چه زمانی ساخته و اضافه شده. پشت مربع اصلی، یک مستطیل بزرگ است که تمام بخش جدید مسجد است. همینجا که همیشه مینشستهایم و بیشتر وقتمان را گذراندهایم. آنجایی که برایش نوبت گرفته بودیم، سمت چپ مسجد قدیمی و از سمت خانهی حضرت زهرا به منبر بوده و آن قسمتی که در یک صف طولانی بعد از نماز میتوانستیم برویم، بخشی از سمت راست آن بوده است. برمیگردم حرم که استراحت کنم و زانوی راستم که تصمیم گرفته درد بکند را راضی کنم دستکم تا آخر اعمال احرام با من راه بیاید. تا ظهر استراحت میکنیم. قبل نماز با آب زمزمهایی که ذره ذره از کلمنهای بزرگ آب زمزم حرم آوردهایم غسل میکنیم. احرام میپوشیم و عزیزم این جدا باور نکردنی است. برای وداع میرویم به حرم. مامانبزرگ من هیچ وقت زیارت وداع نمیخواند؛ میگفت میروم مرخصی باز برمیگردم پیشتان و فکر کنم با همین روش چهار باری حج رفت. من هم میخواهم وداع نکنم. میگویم"ولا جعل الله الآخر العهد منی لزیارتکم" و زبانم میچرخد و میشود سلامهای آخر زیارت عاشورا. عزیزم همین خلاصهی همهی زندگی ماست و همهی زیارتها و همهی روضهها و همهی همه چیز.اولین سلام ما توی دهانمان یابن رسول الله است که میچرخد و آخرین خداحافظی هم نام شماست قربانتان شوم. چقدر دلم میخواست بعد از اینجا سلامی در بین الحرمینتان میدادیم. چقدر همهچیز اینجا داستانهای در هم پیچیده است. شما هم شبی غریبانه از شهر جدتان رفتید سمت مکه. شما هم شبی اینجا را با قلبی خونین ترک کردید و یحتمل از همان موقع زیرلب میگفتید "خذ حتی ترضی"
جلوی گنبد سبز آخرین دعاهایم را میخوانم، رو به بقیع خداحافظی میکنم. میروم وز سر حسرت به قفا مینگرم عزیز مهربانم که در شکستهترین روزهای زندگی دعوتم کردی. میروم و چیزی از من در صحن و سرای تو جا میماند.
لباس احرام میپوشیم و دعا میکنیم خدا لباس گناه و خذلان از تن ما به در کند که "و لباس التقوی خیر لکم". آخرین وداع را در لابی کوچک هتل داریم که روضهی حضرت زهرا میخوانند و آن یک لحظه که مداح میگوید "گشتم ولی قبر تو را پیدا نکردم" حالا انگار واقعی واقعی واقعی است. راه میفتیم به سمت مسجد شجره. عزیزم باورم نمیشود به تلبیه رسیدیم. نیت احرام را با نیابت از امام حسن عسکری و حضرت زهرا که میبندیم ته دلم خدا خدا میکنم دستم را بگیرند که درست انجامش دهم و شرمندهشان نشوم. صدای زمزمهی آرام لبیکها بعد از خانم معینهای آنجا بهمان میگوید چه نیتی کنیم و چه بگوییم، ناخودآگاه اشکت را در میآورد. عزیزم ممنون که دعوتمان کردی. ممنونم. بعد از نماز مغرب و عشا راه میفتیم به سمت ایستگاه قطار مدینه.
چقدر برند خارجی اینجاست و چقدر این ایستگاه ادایی است.
سوار قطار سریع السیر میشویم. محافظ پنجرهها را پایین میکشیم که عکس خودمان را توی آنها نبینیم. با گروه پیرهای شیرازی توی یک واگن افتادهایم. حوالی ۱۰ میرسیم به مکه.
قریش. سران کفار. مردی شجاع که آیات سوره توبه را تک و تنها میان مشرکین بخواند. بت شکن. فتح مکه. اذان بر بالای کعبه از دوش پیامبر. دیوار شکستهی خانهی خدا. مولود کعبه. بیت و حل و مشعر و منا.
چقدر خدا عاشقانه ابراهیم را دوست داشته که این چنین ما را واداشته هرچه برای او انجام داده تکرار کنیم و چقدر او را دوست داشته که پیامبر ما را و علی -علیه السلام- را از نسل او قرار داده.
از ایستگاه که بیرون میآییم اولین چیزی که خودنمایی میکند برج بیقوارهی ساعت است. ایرادی ندارد. بعد از آنکه ابراهیم که درود خدا بر او باد دعا کرد که -رب اجعل هذا بلدا آمنا و ارزق اهله من الثمرات من آمن منهم بالله و الیوم الآخر-
خدا گفت - قال و مَن کفر فَاُمَتِّعه قلیلا ثم اضطَرُّه الی عذاب النار و بئس المصیر-
خوابم میآید، خستهام و امیدوارم از پس اعمال بربیاییم
۵.روضه
صبح را با گروه یک ساعت رفتیم بازار که این خانم دنبال خریدش بگردد که خب پیدا نکرد البته. اینجا یا باید جنس برند بخری که طبعا هم گران است هم پولش عمدتا میرود توی جیب شرکتهایی که یا مستقیما با اسرائیل مراوده دارند یا سرمایه گذاری. یا هم جنس چینی-مثل همه جای دیگر دنیا- که خب ارزانتر است، اصل پولش در جیب مردم است و البته که باز هم ترجیحم این بود سراغ چیزی نرویم. تسبیح میخواستم که با چانه زدن عصری گیر آوردم.
بعد از نماز ظهر به حرم رسیدیم. بین صفوفی که خلوت میشدند نشستیم. گنجشکی بالای یکی از چراغدانهای بزرگ مسجد سروصدا میکرد و من شک ندارم داشت با پیامبر حرف میزد.
صدای گنجشکها برای من همیشه حس صبح بهار دارد. نور از پنجره. هوای نه گرم و نه سرد. لطافت هوای تمیز. ابرهای پنبهای در پهنهی آبی روشن آسمان. مطمئنم گنجشک هم به طلب حاجتی یا گلهای یا تشکری آمده بوده. میدانم دست خالی نمیماند.
قران را باز میکنم. اعراف. ۱۷۰. چقدر خدا توصیفاتش را در این سوره ظریف آورده. دیوانهوار زیباست و هربار که آیههایش را میخوانی حرف جدیدی دارد. مثلا موسی وقتی میرود برای بنی اسراییل که آشکارا گناه عظیمی کرده، طلب بخشش کند میگوید خدایا این آزمایش تو بود، هرکه بخواهی هدایت میکنی و هرکه بخواهی میبخش ولی بر ما ببخش و با ما مهربان باش چه آمرزندهای از تو بهتر عزیزم؟ بعد از طلب مغفرت بر سر گناه آشکار بنی اسراییل میرسد به اینکه حالا خدایا برای ما خیر ونیا و آخرت هم بنویس دیگر. بعد هم خدا میگوید بله من هدایت میکنم و هرکه را بخواهم گمراه میگذارم. ولی رحمت من بر سر همه چیز گستردهاست. همه چیز...
چطور بگویم... این وسعت رحمت در برابر عذاب گمراهی بواسطهی گناهان ... چقدر این خدا بزرگ است... یک چتر بزرگ بالای سر همه... همه...
تا عصر باید چمدانها را بفرستیم برود. بدو بدو وسایل را جمع میکنیم. به نوبت دیدن بقیع از طبقهی انم یک هتل دوردست نمیرسم. جایی ته دلم دوست همندارم بروم. میخواهم تصویر این غربت توی ذهنم بماند. و البته که از پشت دیوار نزدیکتریم تا هتل. شرطهی سعودی چه میداند که ما هر بار از پشت آن دیوار که میدانیم کمتر از ۱۰متر آنسوترش مزارهاست، سلام و درود میفرستیم و وداع میکنیم؟ اصلا کجا بود بدون صف بشود اینقدر نزدیک ضریح -نداشتهی- امامی ایستاد و زیارت خواند. ما اینجا هر روز صبح در کنار ۶ معصوم روز میکنیم و شب میکنیم و چرا فکر میکنند ندیدن ضریح و مزارها ما را از ادای احترام باز میدارد؟
بگذریم. شب نوبت روضه رضوان داشتیم. تازه برگشتهام.
من مدام فکر میکنم که از خانهی آنها تا مسجد چقدر راه بوده؟ اصلا روضه رضوان همینجاست. حد خانهی نورانی علی و زهرا تا منبر پیامبر. چقدر همین یک تکهی کوچک روضه دارد خدا. مگر از خانه تا مسجد آن کوچه چقدر بزرگ بود؟ مگر علی(ع) از مسجد تا خانه چقدر راه داشت؟ این آدمها صدای گریهای که هر روز از کنار مسجد بلند بوده را نمیشنیدند؟
اصلا اینجا یکهو تمام داستان برایت مجسم میشود وقتی موقعیت واقعی چیزها را میبینی. یک آن تنها چیزی که روبه روی محراب میگویی تسلیت است به پیامبری که این روزها عزادار است. عزادار پارهتنش و عزادار امتش.
حرفهای ناگفتهی روضه خیلی زیاد است خیلی. یک چیزهایی را باید همانجا حسش کنی؛ به کلمه نیست. قلم من هم خوب نیست. ولی میخواهم بگویم یک آن تاریخ جلوی چشم تو صف میکشد که اینجا دختر پیامبر خطبه خوانده. اینجا دویده برای یاری امامش. اینجا کتک خورده برای آنکه جلوی ظالم بایستد. این طرفتر قتلگاه کودکیاست. آنجا آنسوتر بقیع است. خیلی نزدیک. خیلی نزدیک که میگویم یعنی پیاده کلا ۳ ۴ دقیقه. اینجا همهچیز شبیه یک صحنهی آماده برای بازسازی روز رسیدگی به جنایت است. جنایت روزی که مسیر تاریخ برای همیشه عوض شد؛ نمیشود اولین دعایت این نباشد که کاش منتقم تمام پیامبران و امامان را زودتر برساند و کاش وقتی میرسد تو در سمت درست تاریخ باشی.
تو یک شبه و به یک آن زیر و رو نمیشوی. من فردا که بیدار شوم آدم جدید خوب و تازهای نشدهام. انسان به معجزه اگر اصلاح میشد انسان نبود. هرچند من خیلی از تو خواستم که من را به جبر هم شده سر به راه کن و از من بگیر مرا و خودت را به من بده؛ خیلی؛ میدانم اینطور کار نمیکند. اما میدانم امشب و ما بین درب آن خانه و آن منبر، غم و درد این صحنه انگار یک نسخهی جدید از دردها را به من داد و من این درد عزیز را دوستش دارم.
تا اینجا یاد گرفتیم ماسک در کشورهای دیگه اختراع نشده و اعتقادی به آموزش بهداشت عمومی جهت پیشگیری از شیوع بیماریهای واگیردار هم ندارن
۴.زیارت دوره
دیشب خواب ماندیم و دیر به حرم رسیدیم. صبح بلافاصله برگشتیم تا برویم زیارت دوره. اول محل جنگ احد که کنار آن مسجدی هم بنا کردند که البته بسته بود. یک محوطه را مشخص کردهاند که گویا محل اصلی دفن شهدای احد بوده. قبرها را طوری تخریب کردهاند که تو ندانی فکر میکنی زمین بایر است. محوطه پر از همین کبوتر چاهیهاست که انگار یکی به تکرار کپی پیستشان کرده. کلا اینجا کبوتر زیاد دارد. کبوترهای بیخیال و گربههای بیخیالتر که کاری به آنها ندارند.
بعد مسجد ذوقبلتین. من عاشق آیات این ماجرایم. دو صفحه اول جز ۲. این "ما نگاههای نگران تو به آسمان را میبینیم" این تلاش خدا برای آنکه بگوید غصه نخور راضیت میکنیم عزیزم. دلم به حال اوضاع قبلهی اول میسوزد.
مسجد قبا توقف آخر است. به همان سبک ادایی و مدرن-سنتی مساجد دیگر این شهر. البته آنها که هنوز تخریب نشدهاند. در همه جا ردی از حضرت امیر را میتوانی پیدا کنی اگر به کنه قضیه نگه کنی. عکس دستهجمعی میگیریم. به کبوترهای توی مسجد بادام میدهیم. نماز میخوانیم. برمیگردیم.
مشق مشق مشق. دیروز تمرینها را نوشتم از امروز جزوهها را شروع کردهام. باید خودم را برسانم. نماز جمعه را حرم نمیرویم. حاجاقا میگوید احتیاط مستحب(شاید واجب گفت؟ یادم نیست) این است که بعد از نماز جمعه خودمان دوباره بجا بیاوریم. ما تنبلتر از این حرفهاییم. بعدازظهر به جزوه نویسی میگذرد تا عصر که میرویم جلوی یکی از تابلوها که نوشته آداب و شرعیات زیارت قبرستان چیست. با حسابشان ما کلا مشرکیم. جلوی تابلو میایستیم و زیارتنامهمان را میخوانیم. بعد هم میرویم دورتر، پیش یکی از درها مثل غریبها مینشینیم و برای خودمان زیارت میکنیم. یک جمع خانمهای پوشیه دار میایستند. زیرلب با هم چیزی میخوانند که اگر دقیق شوی میفهمی سلام به اهالی بقیع است. چقدر غریب!
نزدیک نماز داخل میرویم و البته که نماز را اقتدا نمیکنیم چون اینها قبل از زمان اذانی که ما درست میدانیم و با فاصله کمی از غروب آفتاب نماز میخوانند. چیزهای دیگری هم کشف کردم. مثلا اینکه در نماز قنوت نمیخوانند. قبل از اذان قرآن پخش نمیکنند. اکثر سورههای که در نماز میخوانند حالتی انذارگونه دارند. صحن و درون مسجد هنگام نماز تقریبا تماما صفوف جماعت میشود و کمتر افرادی را میبینی که به نماز نایستاده باشد.
در فاصله بین مغرب و عشا که بیرون میرویم یک دوست فرانسوی پیدا میکنیم که بهمان هدیه میدهد. اکلیلی میشویم. پلاستیک گل گلی قشنگ هدیهاش را باز میکنیم. کشمو اسکرانچی و آویز با یک ورق ایه که نوشته "اللهم اجعل من ازواجنا و ذریتنا قره اعیننا"
اول فکر میکنیم هدیه ازدواج است و دوبرابر اکلیلی میشویم و ولی مال خودم را که باز میکنم میبینم آیهی متفاوتیاست. به نظر میرسد آن بالایی خوب حواسش جمع است :)
بعد از عشا صف میایستیم برای زیارت-که البته در واقع رفتن به نزدیکی روضه- و خب بار دیگر یادمان میآید گویا اینجا کرامت انسانی خیلی موضوعیتی ندارد. خانمها در صف طولانی منتظر میشوند بخشی از مسجد که همیشه در اختیار آقایان است را خالی کنند و روزی دو تا یک ساعته وقت داده شود خانمها به فضای واقعی مسجد اصلی بروند و البته هنوز با یک فاصلهای بتوانند نزدیک منبر و محراب و فضای اصلی نماز دوران پیامبر بشوند. البته که نوبتروضه سرجایش هست. فرقش این است آن زمان خودش کوتاه است ولی انتظار توی صف ندارد. مسجد غریب است. وقت نمیکنی باور کنی کجایی.
من هنوز بعد از ۳ روز باور نکردهام اینجا هستم. و چقدر اینجا برای همه چیز وقت کم است.
