en
Feedback
🎒 اتاق ضروریات

🎒 اتاق ضروریات

Open in Telegram

"یه موقع‌هایی برای پریدن رو به جلو باید یه چیزهایی رو پشت سر جا بذاری" طبقه هفتم برج شمالی هاگوارتز پشت تابلوی بارناباس و غول‌های غارنشین برای ورود سه بار باید بگید: من به جایی برای نوشتن از ماجراهای فراموش‌شدهٔ انسان‌ها نیاز دارم

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
366
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
برانداز بودن زوال عقل و سوزش فراوان میاره به روایت تصویر =))) محدثه توییت زده سر رتبه دوقلوها یه عده رفتن پیجشو گشتن به چیا گ
+6
برانداز بودن زوال عقل و سوزش فراوان میاره به روایت تصویر =))) محدثه توییت زده سر رتبه دوقلوها یه عده رفتن پیجشو گشتن به چیا گیر بدن:) د آخه تو اگه دیدی بودی اون دو تا دوقلو تو جشن‌های نامزدی خواهرشونم نبودن که درس بخونن نمیگفتی با پارتی بدبخت:) بیچاره، اون جایی درس خوند و مدرک گرفت اونم با چه رتبه‌ای و بدون هیچ سهمیه‌ای که نصف همینا از نداشتنش میسوزن

خلاقیت طراح صد از صد =)))) |در واکنش به کمین شجاعانهٔ دیشب در محله زیتون غزه|
خلاقیت طراح صد از صد =)))) |در واکنش به کمین شجاعانهٔ دیشب در محله زیتون غزه|

برای فحش‌های بیشتر به انگلستان و استعمار انگلوساکسونی و جذابیت ابدی انقلاب صنعتی و خراش روان با یادآوری حماقت‌های تاریخی و تکرار اون

|#تاملاتی اندک در باب جهان دیگر، فارغ التحصیلی و جاگذاشتن کلید| صبح چهارشنبه حالم خوش نبود. اسنپ هم گیرم نیامد. دکمه آسانسور را که زدم یادم آمد کلید روی در از داخل جا مانده. همه چیز برای یک شروع فوق‌العاده در ۶ونیم صبح یک روز پرکار، آماده‌ و عالی بود! پس راهی دانشگاه شدیم تا آن دو قران پول باقی‌مانده -که دانشگاه بخاطرش نمی‌گذارد فارغ‌التحصیل شویم- و آن یک کتاب -که می‌گويد پس ندادی و می‌گویی لعنتی من خودم آن کتاب را دارم چرا باید امانت برده باشم!- را پسشان بدهیم و جانمان آزاد. و چنان که مشکل صدا در جمهوری اسلامی حل نمی‌شود، مشکل قطع بودن سامانه‌ها نیز! علی‌ایحال خانم کتابدار گفت وصل نمی‌شود و برو نتیجه را به تو می‌گویم و من تمام مسیر برگشت از کتابخانه فنی تا تاکسی‌ها را با خودم فکر می‌کردم احتمالا حسابرسی مرگ هم شبیه همین است نه؟ نمی‌گذارند رد بشوی تا وقتی آن اخرین میزان باقی‌مانده از دینت را ادا نکرده‌ای. تا کار ناتمامی مانده. تا رضایت آخرين نفر را نگیری. از پله‌های پشت فنی که پایین می‌رفتم با خودم فکر کردم چقدر ترسناک است نه؟ گیر کردن بخاطر چیزی که سال‌ها پیش هرگز فکر نمی‌کردی برایت اینطور دردسرساز شود! مثلا الان ۳۰۰۰ ریال -بله ۳۰۰ تومان- جریمه تاخیر تحویل کتاب دارم که تا پرداخت نشود فارغ‌التحصیل نمی‌شوم و همان هم دردسری شده برای خودش. حالا فکر کن آن دنیا توی شلوغی صف بیست و اندی میلیارد آدمی که از اول خلقت تا الان روی زمین زندگی کرده و هرکدام دوان دوان سرغ کار خودشانند، "کَانّهم حُمُرٌ مُستَنفَرة، فرّت مِن قَسوَرة" چونان گورخرانی که از دست شیر فرار می‌کنند؛ تو از کجا می‌خواهی آن یک نفری که ۳۰۰۰ ریال بدهی به او داری را گیر بیاوری و راضیش کنی؟ مسیر را توی فکر بودم و عصری که بازگشتم زود رسیدم. در انتظار آقای کلیدساز یک ساعتی را در کتابخانه‌ی سر کوچه سر کردم تا او برسد. و نمیدانم چه شد از میان این همه کتاب تصمیم گرفتم "مرگ ایوان ایلیچ" که این چند وقت اسمش را زیاد شنیده‌ام بخوانم. شاید تاثیرات خواهر روسی‌خوان باشد؛ کسی چه میداند. علی‌ایحال نیمِ کتاب را در تاریکیِ کتابخانه‌ی بی‌برق خواندم که کلیدساز رسید و ما را به خانه بازگرداند! ولی کتاب؟ نمیدانم شاید حکمت این جاماندن کلید خواندن همین کتاب بود! مرگ چه چیز غریبی است و در عین حال در پشت در نشسته و نزدیک و در انتظار. آن لحظه‌های پایانی که می‌دانی تمام شد و دیگر هیچ فرصتی برای اصلاح نیست و هیچ زمانی برای جبران و از نوساختن نداری. آن نقطه که می‌فهمی هرچه اتفاق می‌افتد حاصل آن چیزی است که مدت‌ها پیش کاشته‌ای و هیچ پاسخ کوتاه و سریع و در لحظه‌ای وجود ندارد! و دعا مسکن نیست که در لحظه درد را بخواباند. آن لحظه که می‌فهمی که هیچ نبوده‌ای و با این حال همه چیز خودت بوده‌ای و نه دیگری. تولستوی چنان حقیقت دست‌وپنجه نرم کردن با عواقب انتخاب‌ها و آن تصمیم‌ها و حرکت‌ها و اتفاقات به ظاهر ساده را و چنان وجنات محتضر را توی صورتت می‌کوباند که دهانت باز می‌ماند. ساده. دقیق. واقعی. هنرمندانه. و بعد کتاب را که بستی، ساعتی بعد تو هم پترویچ هستی که مرگ مال همکارت بوده و برای تو نه. عجیب بود و مقدر که کلیدی جا بماند تا زندگی یادآوریت کند که مرگ اینجا روبه‌روی تو نشسته و نه گریزی داری نه پناهی. تویی، اعمال سال‌های سال و عواقبی پیش رو که شاید هرگز نگذارند فارغ‌التحصیل شوی!

. مرگ چه چیز غریبی است و در عین حال در پشت در نشسته و نزدیک و در انتظار. آن لحظه‌های پایانی که می‌دانی تمام شد و دیگر هیچ فرصتی برای اصلاح نیست و هیچ زمانی برای جبران و از نوساختن نداری. آن نقطه که می‌فهمی هرچه اتفاق می‌افتد حاصل آن چیزی است که مدت‌ها پیش کاشته‌ای و هیچ پاسخ کوتاه و سریع و در لحظه‌ای وجود ندارد! دعا مسکن نیست که در لحظه درد را بخواباند. آن لحظه که می‌فهمی هیچ نبوده‌ای و با این حال همه چیز خودت بوده‌ای و نه دیگری. .

" آتش‌بس انسانی "

أيُغدو مثلك؟ بل أنت الخالد فينا مصمم | طراح : علی بسام _ لبنان @artmoghavemat
أيُغدو مثلك؟ بل أنت الخالد فينا مصمم | طراح : علی بسام _ لبنان @artmoghavemat

[همیشه یادت بمونه کجاست خونه مهم نیست اونا دارن چی رو نشون میدن]

little girl what goes on in your head?

با تشکر

خدایا لطفا ۱م سپتامبر با خبر قبولی در هاگوارتز نتایج رو ببینیم

انی وی جواب کنکور چرا نمیاد

زیادی خودتون رو گنده و خاص می‌بینید و غرور و "خودزیادی‌خوب‌بینی‌" تون رو به اسم سطح و شان کاری میذارید و فک میکنید چون بقیه توانمندی‌هاشون رو تو چشم و چالتون نمیکنن و زندگی و جزئیات تخصصی کارشون رو کف مجازی نریختن کس خاصی نیستن و شما خیلی مهم و باتجربه و خاصید نه عزیز درخت هرچی پربارتر سر به زیرتر زور زدنت برا اینکه بگی چقدر خوبی فقط نشون میده از چه زوایایی بدی

اگه یه کم بارون می‌بارید اوضاع بهتر میشد...

جهان بدون صداهای توی سرم چه جای ساکتی می‌شه!

چجوری انقدر راحت دروغ می‌گید؟:)

وسط این همه فرونشست روحی چیکار میکنیم؟ شنا می‌کنیم همینجوری شنا می‌کنیم تا کی؟ نمی‌دونم شاید تا پی. شرمن، پلاک ۴۲، خیابون والابای سیدنی

بعد تو انتظار داری خدا برات بپره وسط معجزه کنه؟ تویی که داره با «صبر» آزمایشت می‌کنه؟