en
Feedback
🎒 اتاق ضروریات

🎒 اتاق ضروریات

Open in Telegram

"یه موقع‌هایی برای پریدن رو به جلو باید یه چیزهایی رو پشت سر جا بذاری" طبقه هفتم برج شمالی هاگوارتز پشت تابلوی بارناباس و غول‌های غارنشین برای ورود سه بار باید بگید: من به جایی برای نوشتن از ماجراهای فراموش‌شدهٔ انسان‌ها نیاز دارم

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
366
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
خیلی این مدت فکر کردم خدا نشست و تمام صحنه عاشورا رو تماشا کرد و هیچ دخالتی نکرد هیچ تا جایی که یه بشر صاحب اختیار رو زمین دستش میرسه کاری کنه خدا ورودی نمیکنه چون وظیفه آدم‌هاست و خدا هیچ کاری رو بجای بشر انجام نمیده کار خدا برای خداست و کار بشر برای بشر برای همین تماشا میکنه تماشا میکنه که آدم‌های زمین رو دوربین زنده تماشا میکنن اسرائیل امدادگرایی که رفتن مجروح‌ها رو از زیر آوار بیمارستانی که همین چند لحظه پیش زدنش، بکشن بیرون رو هدف قرار میده :) مثل آب خوردن ساده راحت روز اول ربیع و جشن؟ نه عزیزم ماها هنوز وسط همین تراژدی بزرگ فورکاییم.

پینترست امام‌رضایی دارم :)

Repost from رحیل 𓂆
تمام شد. غروب امروز کار خیلی‌ها با دنیا تمام می‌شود. خیلی‌ها که کل سال، معنای زندگی‌شان رسیدن به محرم و صفر بود و خیلی‌ها که رنج یک سال زیستن را با گریه بر این غمِ شیرین از جانشان می‌شستند. البته که برای انسان که امروزش باید بهتر از دیروزش باشد، معنای زندگی به وسعت تولد تا مرگ است. اما برای دل‌های کوچک و دنیای خُرد و عاطفه‌ی گریزپای بسیاری از ما، این غروب گویی پایان یکسال زیست معنادار است. خواباندن عمود یک خیمه، بازکردن اسپیس‌های یک ایستگاه صلواتی، جمع کردن سیاهی‌ها از در و دیوار حسینیه‌ها و مسجد‌ها... پایان یک تراپی بزرگ، آغاز ستیز با زندگی.

لا تدری لعل الله یحدث بعد ذلک امرا...

✨✨
+5
✨✨

Repost from N/a
خیلی غمگینم، مشهد امام رضا(ع) می‌خوام.

به رسم هرماه این جمع وقتشه اگه حقوق گرفتیم ۱ درصد برای غزه بذاریم کنار و اگه هنوز نگرفتیم نیت کنیم🧚‍♀

هابیت‌ها وقتی از آراگون میپرسن چجوری با آرون که ٣٠٠٠ سال ازش بزرگتره ازدواج کرده:

دعا کن زخم غم‌هایت بسوزاند مرا یک عمر نصیبم کن نمک از سفره همواره رنگینت

کدامین دست دستِ کودکت را بر زمین انداخت؟ همان دستی همان دستی که روزی بوده مسکینت

هزاران بار جان دادی ولی در کربلا آخر در آغوش برادر دست و پا زد جان شیرینت

صدایت می‌زند اینک یتیمت از دل خیمه که او را راهی میدان کنی با دست آمینت

به تابوت تو زخمِ خویش را این قوم خواهد زد چه می‌شد مثل مادر نیمه شب می‌بود تدفینت

برای جاریِ اشکت سراغ چاره می‌گردی که زینب آمده با چادر مادر به تسکینت

از آن پایی که بر در کوفت بر دل داشتی داغی از آن دستان سنگین بیشتر شد داغ سنگینت

تو غم‌های بزرگی در میان کوچه‌ها دیدی که دیگر این غمِ کوچک نخواهد کرد غمگینت

درون خانه هم محرم نمی‌بینی تحمل کن که می‌خواهند ای تنهاترین تنهاتر از اینت

تو را پایین کشیدند از سر منبر که می‌گفتند: چرا پیغمبر از دوشش نمی‌آورد پایینت

بگو از زیر پایت جانماز این قوم بردارند محبت کن! قدم بگذار بر چشم محبینت

خدا حیران شمشیر علی در بدر و خندق بود علی حیران تیغ نهروانت تیغ صفینت