en
Feedback
🎒 اتاق ضروریات

🎒 اتاق ضروریات

Open in Telegram

"یه موقع‌هایی برای پریدن رو به جلو باید یه چیزهایی رو پشت سر جا بذاری" طبقه هفتم برج شمالی هاگوارتز پشت تابلوی بارناباس و غول‌های غارنشین برای ورود سه بار باید بگید: من به جایی برای نوشتن از ماجراهای فراموش‌شدهٔ انسان‌ها نیاز دارم

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
366
Subscribers
-124 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
شاید فکر کنید مشکل از ترجمه‌س یا در واقع از نبود ترجمه باید بگم خیر از خود انگلیسی‌ها خسته شدم

از طعم انگلیسی جهان خسته شدم کتاب‌ها انگلیسی مقاله‌ها انگلیسی نشریه‌ها انگلیسی کدها انگلیسی مراجع انگلیسی ویدئوها انگلیسی اسلاید و جزوه‌ها انگلیسی لعنتی‌ها پس کی فارسی رو زبان علمی می‌کنید؟ چه وضعیه

"All that is gold does not glitter, Not all those who wander are lost; The old that is strong does not wither, Deep roots are not reached by the frost."

ماهو دیدی؟
ماهو دیدی؟

درسته تا مغز استخوون دلتنگ کربلام

۱۱. فات حسرت برزخ احتمالا این شکلی است که من مدام با خودم فکر میکنم ای کاش تسبیح بیشتری می‌گرفتم تا طواف بدهم. ای کاش آب زمزم بیشتر می‌آوردم. ای کاش این نماز را هم می‌خواندم. ای کاش صفحات بیشتری قرآن خوانده بودم. ای کاش برای فلانی هم اینطور دعا میکردم. ای کاش قبلش به بهمانی هم میگفتم. حالا برای هر "کاش" زیادی دیر شده. هیچ بازگشتی نیست. حتی جبرانی هم وجود ندارد. حتی اگر همین فردا دوباره به مکه و مدینه برگردم آن بار اول نمی‌شود. کوتاه شدن دست چیز عجیبی است و از دست دادن فرصت‌ها چقدر از همیشه ترسناک‌تر به چشم می‌آید. اپ نسک را هم پاک نکرده‌ام که جلوی چشمم باشد؛ کجا بودم، چه کردم و چه نکردم و حالا با این کرده‌ها و نکرده‌ها چه کار باید بکنم؟ چقدر امیرالمؤمنین خوب میگفت که چه بسیارند عبرت‌ها و چه اندکند عبرت‌پذیرها. حالا انگار یک بار طعم از دست دادن و گذار بهترین فرصت زندگی را چشیده‌ای و چقدر تا همین حالا کور بوده‌ای که نمیفهمیدی داری لحظه به لحظه‌ زندگی را هم همینطور میگذرانی. با حسرت فردای آخرت میخواهی چه کنی؟ توی سرم صدایی می‌گوید ولی من کسی را می‌شناسم، آنچه را از دست رفته می‌تواند بازگرداند و می‌خواند "یا رادّ ما قَد فات..."

یادم نیست این عکس رو تو کانال کی دیده بودم ولی اره خلاصه همین و چونان این در خیلی مسائل دیگر :)
یادم نیست این عکس رو تو کانال کی دیده بودم ولی اره خلاصه همین و چونان این در خیلی مسائل دیگر :)

السَّلامُ عَلَيكِ يَا عَزِيزَةَ الزَّهرَاءِ (عَلَيهَا السَّلام)
السَّلامُ عَلَيكِ يَا عَزِيزَةَ الزَّهرَاءِ (عَلَيهَا السَّلام)

البقره وَلَنَبْلُوَنَّكُم بِشَيْءٍ مِّنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِّنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ ﻭ ﺑﻲ ﺗﺮﺩﻳﺪ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﻴﺰﻱ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﻭ ﮔﺮﺳﻨﮕﻲ ﻭ ﻛﺎﻫﺶ ﺑﺨﺸﻲ ﺍﺯ ﺍﻣﻮﺍﻝ ﻭ ﻛﺴﺎﻥ ﻭ ﻣﺤﺼﻮﻟﺎت ﺁﺯﻣﺎﻳﺶ ﻣﻰ ﻛﻨﻴﻢ . ﻭ ﺻﺒﺮﻛﻨﻨﺪﮔﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺸﺎﺭﺕ ﺩﻩ .(١٥٥)

من خیلی به این باور دارم که هرچی به خدا قرض بدی خدا برات جبرانش میکنه و چون گفته:" و اذا حُیّتم بِتَحیة فحَیّوا بِاحسَن مِنها اَو مِثلیها" و خودش بهترین پاسخ‌دهنده‌س، باحسن منها بهتون برمیگردونه

#صداها زنده باد اذان با نام بلندمرتبه‌‌ی تو✨

Repost from طٰسـٓم
ثواب روزه و حجّ قبول آن کس بُرد که خاک میکدهٔ عشق را زیارت کرد مقام اصلی ما گوشهٔ خرابات است خداش خیر دهاد آن که این عمارت کرد نماز در خَم آن ابروان محرابی کسی کند که به خون جگر طهارت کرد لسان الغیب

برگردم بسته خوراکی‌هایی هم از آجیل یا همین خوراکی‌های اضافه که کاروان بهمان داد، برای دستفروش‌ها و نیازمندهای وسط خیابان و لابه‌لای‌شان نوشته می‌گذارم که به نیابت و یا به یاد حضرت خدیجه است. چقدر این زن بلندمرتبه آنجا غریب است. بازگشت باز هم همراه کاروان خمینیم -گفته بودم رفت با هم بودیم؟- به چهره‌ی شکسته‌ی پیرمردهایش که نگاه می‌کنم با خودم فکر می‌کنم چه سال‌ها که در انتظار دیدار تو گذشت عزیزم. چه سال‌ها و تو چه مهربان و رئوفی که چنین روزهایی ما را دعوت کرده‌ای به خانه‌ات. حالا که برمی‌گردیم کاش دست خالی نرویم و کاش چمدان‌هامان پر شده باشد و کاش با ما همانطور تا کنی که به پیامبرت گفته بودی "و اَمّاَ السّائل فَلاتَنهر" قبل از سوار شدن می‌رویم و گله‌هامان را به حاجاقا می‌گوییم. می‌گوییم این بد است که در گروه حج بحث است کدام پاساژ مکه برای بلک فرایدی تخفیف دارد و چرا کارمند بعثه یا عتبات بجای توصیه که فلان برندها اسراییلی است و نخرید، آدرس می‌دهد. صحبت می‌کنیم چرا قبل سفر باید از این چیزها حرف زد و به آدم‌ها گفت. پرواز تاخیر دارد. بلند که می‌شود بخشی از وجود من جا می‌ماند. رفتیم عزیزم. رفتیم از سرزمینت، می‌دانم گفته‌ای "معکم أین ما کنتم" اما چیزی این بین تغییر کرده. حالا چشم‌های من چیزی از غربت علی و فاطمه دیده، از تنهایی فرزندانشان و راهشان چشیده که جز به سفر میسر نمی‌شد. راست گفت -سیرو فی الارض، فانظروا کیف کان عاقبة الذین من قبل کان اکثرهم مشرکین- -۷ آذر ۱۴۰۴-

۱۰. بازگشت من دقت کردم. نزدیک به اذان پرنده‌های توی صحن اصلی بیشتر می‌شوند. انگار می‌آیند که حاجت بگیرند؛ شاید آن‌ها هم نماز دارند؟ یا برای تسبیح و شکر می‌آیند؟ نمیدانم. موقع اذان که می‌شود چراغ‌های بخش بالای آن برج ساعت لعنتی هم از سفید به سبز تغییر می‌کند. شب ۵شنبه که این بچه حالش خوب نیست حرم را نوبتی می‌کنیم و من نزدیک اذان صبح می‌روم و البته این کشفیات مال همان زمان است. می‌روم و خودم را می‌رسانم به پشت حجر اسماعیل. پشت سنگ‌سفید بزرگش. اینجا هاجر هم مدفون است و می‌گویند تعداد زیادی از پیامبران هم. مغزم میگوید‌ کاش رباب هم از علی کوچکش دور نمی‌افتاد. برمیگردم که نماز بخوانم. صحن اصلی مسجد این ساعت‌ها معمولا خلوت‌تر است. ولی دیگر کسی خارج نمی‌شود که جایش را برای نماز از دست ندهد. بلند می‌شوم آب بخورم که حاج خانمی یک بیست ریالی می‌گذارد کف دستم. میفهمم من را با بخاطر رنگ روسری و عبا با خادم‌ها اشتباه گرفته و به اشاره سعی میکنم بفهمانم من خادم نیستم و می‌روم قمقمه کوچکم را از آب زمزم پر کنم. اینجا همه چیز روضه دارد. آب. کعبه. حجر. مقام. حرمت مسجد. همه چیز. همه چیز. آن وقت این‌ها بجای آنکه "حی علی خیرالعمل" داشته باشند موقع نمازهای صبح و اذانی که برای نماز شب یک ساعت از اذان صبح پخش می‌کنند می‌گویند "صلاه خیر من النوم". بله آقا. نماز بهتر است از خواب. آن هم خوابی چنین طولانی! بعد از نماز برمیگردم و دوباره باید درس بخوانیم! شب جمعه را دوباره می‌خواهیم حرم برویم و طواف وداع هم بجا بیاوریم و بعد آخرین دیدار هم برای صبح جمعه. آخر شب خلوت‌تر است. دعای وداع را که میخوانم انگار باورم نمی‌شود اصلا آمده‌ام که حالا دارم برمیگردم. چقدر اولین لحظه‌ی دیدن این خانه باشکوه و عظمت بود و چقدر حاضرم همه‌چیز را بدهم که دوباره این لحظه را تجربه کنم. حالا هم خوب میفهمی چرا "النظر الی الکعبه عبادة" و هم میفهمی چرا موسی وقتی به میقات می‌رفت شتابان بود. سکوت اینجا در عین همهمه‌ی جمعیت که از لابلای لبیک‌ها و تهلیل و تکبیر میشنوی زمینی نیست. پناه امن این خانه‌ی سیاه در میان سنگفرش سفید تکرار شدنی نیست.  هرچه بیرون این مسجد هراسناک است، درونش آرامش می‌دهد. اگر می‌توانستم این لحظه این امنیت این آرامش را تا ابد در یک شیشه نگه میداشتم و تمام روزهای سخت بالا می‌بردمش و فریاد میزدم بر سر تمام تاریکی‌ها. برگشت زیادی سخت به نظر می‌رسد. قبل از ظهر وسایل را تحویل می‌دهیم و برای آخرین زیارت با مریم میرویم حرم. شلوغ. گرم. خیابان‌ها برای ماشین‌ها بسته شده. توی ذهنم اولین تصویری که سیل سرازیری مردم از خیابان‌های شیب‌دار اجیاد به سمت حرم می‌آید ۱۸ ذی الحجه و حجة‌الوداع است. جماعتی که می‌روند برسند. انتظار پیش از واقعه. نمیدانم چرا. انگار ته دلم می‌گویم پسر چقدر آدم بیعت کردند. چقدر آدم فراموش کردند. چقدر آدم که حالا کاری نمی‌کنند. این جور شلوغی ورودی حرم همیشه حس صحرای محشر و سرگشتگی را برایم داشت. از بالای خیابان که فوج جمعیت خروشان را میدیدی با خودت همنوای با مناجات امیر در مسجد کوفه یحتمل میگفتی "اللهم انی اسئلک الامان، یوم لا ینفع مال ولا بنون". صف ورود شلوغ است. تفتیش که ندارد اما خب باز هم شلوغ است. به طبقه اول میرویم. گرم است و نمیفهمم چرا هیچ خبری از هیچ هواکش و تهویه‌ای نیست‌. شاید بخاطر تعمیرات؟ میگردیم تا جایی برای یک ساعت نشستن پیدا کنیم، آخرین نماز و دعای این زیارت را هم می‌خوانیم و لابلای  جمعیت عظیمی که به سمت مسجدالحرام می روند ما برمی‌گردیم. دوباره گرمای‌ شرجی مکه زیر آفتابی که دقیقا وسط آسمان است. سربالایی را پیاده میرویم و صدای بلند  حاجاقا قنبریان است که توی گوشم پخش می‌شود. "فاطمیت" را معنا می‌کند و این‌ حرف‌ها توی مکه حس و حال دیگری دارد. بعد از ناهار راهی جده می‌شویم. کوه و کوه و شهرها در پایه‌ی کوه. از مکه که دور و به جده که نزدیک می‌شویم بیابان است و شهرهایی در دل صحرا. جده به دریا نزدیکتر است. اطراف فرودگاه پر از پدافند است. پدافندهای آمریکایی. مردم اینجا همیشه بت پرست می‌مانند انگار. زیادی گنده‌شان کرده‌اند. نه کسی به مهرهامان کار داشت. نه خیلی تند و بداخلاق بود. البته که کلا خادم‌های مرد عرب تندخویند. برگردم عقب پشت کیف دوشی کوچکم که برای طواف و زیارت همه جا برده ام نقشه فلسطین میدوزم و زیتون میکشم. کسی به پرچم اگر نماد کشوری که از آن میایی باشد کاری ندارد اگر بحث سیاسی نکنی و خیلی طورهای دیگر میشد نمادهایی که فقط بگویند "فلسطینی" هم هست ولی فضای سنگین سیاسی نباشد کار کرد. اینجا کشورها را یا به پوشش تشخیص می‌دهی-مثلا چادر تقریبا همیشه یعنی یا عراقی هستی یا ایرانی، مردهای دامن‌پوش اندونزیایی هستند، زن‌های هندی و پاکستانی از قیافه و لباس گل‌گلی معلومند- یا کارت زائر که از گردن آویزان است و خیلی‌هاشان رنگ پرچم‌شان است.

Repost from N/a
#صداها صدای مسجدالحرام

چقدر آشنا؛ چقدر آشنا؛ فرقش این است آن سه سال را اهالی مکه می‌دیدند و این دو سال را کل جهان. چقدر حضرت خدیجه اینجا غریب است. دلم می‌سوزد. دعا میکنم کاش به ما هم انقدر ثروت بدهد که هرچه خرج راهش میکنیم تمام نشود. حاجی تعریف می‌کند که جایی نزدیک همین قبرستان کشتار حجاج سال ۶۶ رخ داده. باز هم چقدر نمادین! در مسیر برگشت به نماز مغرب میخوریم. البته این‌ها با غروب آفتاب اذان می‌گویند و حدودا ۵ یا ۱۰ دقیقه بعد هم نماز می‌خوانند. اطراف مسجدها هم صفوف نماز است. حتی کنار در مغازه‌ها مغازه‌دارها ایستاده‌اند به نماز. به قول حاجی این‌ها همه‌جا وصلند و بچه‌ها به شوخی می‌گویند با وای‌فای! از پیش مسجد جن، مسجد شجره‌ای دیگر و مسجد رایت رد می‌شویم و به هتل برمیگردیم تا برویم دکتر اما پسر این شهر چقدر داستان دارد!

۹. بی‌نصیب دل و دماغ نوشتن ندارم. نماز شب دیشب را تنبلی کردیم و گفتیم شلوغ است و نرفتیم. صبح که حال این بچه کمی سرماخورده بود هم بهانه‌ای شد کنار درس و تمرین‌ها و ماندم که بعدازظهر زیارت دوره را برویم. مفیدترین کار این مدتم این بوده که توی گروه من باب چرایی نخریدن برندها و حمایتشان از اسرائیل حرف زدم. که خب اثر خاصی نداشت. هم‌کاروانی‌های عزیز خوشحال از بلک فرایدی و جنس‌های اصل به پاساژگردی ادامه می‌دهند و البته که به خودشان مربوط است نهایتا و اصلا شاید هم ته تهش چیزی نخریده باشند ولی غمگینم می‌کند. هرچیزی در مورد فلسطین غمگینم می‌کند. حتی اینکه دوست داشتم قبرستان ابوطالب را ببینم هم. بعد از ناهار زیارت دوره است. اتوبوس که به سمت کوه ثور راه میفتد این بچه حالش خراب می‌شود و به کوه که میرسیم بدتر. نمی‌شود تاکسی بگیریم برگردیم. به امید آنکه یک جا استراحت کند بهتر شود، می‌مانیم. اینجا جایی بوده که پیامبر در مسیر هجرت به مدینه در آن پناه گرفته. ادبیات حاجاقا در توصیف چرایی همراه شدن ابوبکر با پیامبر را دوست دارم. کلا حاجی با پیامبر خیلی خودمانی است. سید هم هست و احتمالا بی‌تاثیر نیست. اتوبوس سمت عرفات می‌رود و ما دنبال قرص ضد تهوع میگردیم. کسی همراه ندارد. اتوبوس که می‌ایستد، اطراف را دنبال یک سرویس "بهداشتی" میگردیم که پیدا نمی‌شود و تمام یک ساعت را می‌مانیم توی اتوبوس و مریم هم پاسوز ما می‌شود. چقدر این صحرا بزرگ است. و البته الان دیگر شبیه صحرا نیست. محوطه‌بندی‌های مختلف، سرویس‌های مثلا بهداشتی، آب‌خوری و عجیبتر، دستفروش‌ها، چندتا متکدی-خواستم مودب باشم- و تعداد زیادی ماشین بستنی فروشی که خیلی‌هاشان هم اصلا هند و پاکستانی‌اند و البته تعدادی خانواده که پیک‌نیک‌طور آمده‌اند و در محوطه‌های خالی نشسته‌اند به چای و غذا و بچه‌هاشان بازی می‌کنند! دوست داشتم اینجا واقعا شبیه صحرا بود. البته که ممکن نبود ولی "صحرا" حال دیگری برای حس حضور خدا دارد. خالی از هرچیز دیگری. سکوت. تا چشم کار می‌کند تو و خدا و صحرا. شلوغی محشر. نوری که دست تو را بکشد بیرون از میان جمعیت هراسان و سرگردان و بگوید این‌ها گریه‌کن پسر من بوده‌اند. این‌ها یک روزی هم‌نوای او خوانده‌اند يَا كَاشِفَ الضُّرِّ وَ الْبَلْوَي عَنْ أَيُّوبَ وَ مُمْسِكَ يَدَيْ إِبْرَاهِيمَ عَنْ ذَبْحِ ابْنِهِ بَعْدَ كِبَرِ سِنِّهِ وَ فَنَاءِ عُمْرِهِ و همه زمین و آسمان با او گریه‌می‌کنند. کاش کاش کاش... سمت منا که میرویم حاجاقا -که البته الان همه‌ی مردهای کاروان حاجاقایند- در مورد جزئیات اعمال حجاج می‌گوید. اینجا خیلی از خیمه‌ها که البته دیگر پارچه‌ای نیست و کولرهاشان و جزئیات دیگرشان، ثابتند. باز هم صحرایی در واقعیت در کار نیست. چهار طبقه ساختمان که برای رمی جمرات ساخته‌اند را نشان می‌دهد. اینجا همان جاست که فاجعه‌ی منا رخ داده بود. چقدر کنایه‌آمیز است این ساختمان بزرگ شیطان اکبر. تا چشم کار می‌کند چادر است و این یعنی میلیون‌ها حاجی. به این فکر میکنم که اگر هرکدام از این‌ها که این همه راه می‌رود در میان ازدحام و سختی تا به شیطان سنگ بزند اگر تا دیوار سفارت اسرائیل در مملکت خودش رفته بود الان جهان طور دیگری می‌بود. به پایین کوه نور که میرسیم-غار حرا جایی آن بالاست و صبح زود عده‌ای برای صعود رفته بودند- اتوبوس کوتاه می‌ایستد و ما باز هم پیاده نمی‌شویم و از داخل اتوبوس سلام می‌دهیم به پیامبر. از دور برج ساعت و هلال ماهش پیداست. هلال ماه‌های مدینه را از دو سو به هم وصل کرده‌اند به این معنا که دین در مدینه کامل شد. ما که معتقدیم دین جایی میان بیابان‌های بین راه مکه و مدینه به کمال رسید و آنکه دستش برای اکمال دین بالا رفت همان آقایی بود که شبی که پیامبر در غار پناه گرفت، او زیر خم چهل شمشیر به جای پیامبر خفت. صحبت‌های حاجاقا پای ثور را یادم می‌آید. جالب است. همه چیز این سرزمین. مسیر ساختمان‌های این شهر -نعوذبالله- من را یاد سوره‌ی فجر می‌اندازد آنجا که میگوید "اَ لم تَرا کیف ربّک بِعاد؛ اِرمَ ذات العماد؛ الذی لم یخلق مِثلُها فی البلاد؛ و ثَمود الذین جابوا الصخر بالواد" و این مرا می‌ترساند که این شهر مرا یاد چنین سرنوشت‌هایی می‌اندازد نه آنچه که باید. این ترسناک‌تر است وقتی برمیگردم و به شهرهای خودمان فکر میکنم. اتوبوس به سمت شهر برمی‌گردد. که به قبرستان ابوطالب برویم. شعب ابی‌طالب جایی بوده نزدیک خانه‌ی آن زمان پیامبر. قبرستان هم همینجاست. یک‌دست و بی‌نام و نشان و کنار خیابان. بدون جایی برای ایستادن اتوبوس. آن را از پشت حصارهای سیمی می‌شود دید. مکانی که نگاه کنی حالا وسط‌های شهر است و آن زمان‌ها حاشیه بوده و حتی نه کامل کامل خارج از دسترس شهر. این کل قضیه را غمگین‌تر می‌کند که پیش چشم مردم مکه این چنین عده‌ای را محاصره و تحریم کردند. زندان روباز میان صخره‌ها.