🎒 اتاق ضروریات
Open in Telegram
"یه موقعهایی برای پریدن رو به جلو باید یه چیزهایی رو پشت سر جا بذاری" طبقه هفتم برج شمالی هاگوارتز پشت تابلوی بارناباس و غولهای غارنشین برای ورود سه بار باید بگید: من به جایی برای نوشتن از ماجراهای فراموششدهٔ انسانها نیاز دارم
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
366
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
یکی از قایقها رو دیشب با پهپاد زدن :)
یکی بزنی
دو تا بزنی
۴۰ تا بزنی
چندتا رو میخوای بزنی تا آدمها پشیمون شن و دست بردارن؟
این آدمها بذر امید و آزادگیاند. اگر زیر خاک هم دفنشون کنی جوونه میزنن و سبز میشن
=)))) امروز با "کارلو" تو قدس اشغالی ۱۵ تا صهیونیست رو زدن؛ ۵ تا تا الان رفتن جهنم
یه عکس منتشر شده از اسلحهی استفاده شده تو عملیات که اسمش "کارلو"عه، سلاح رایج بین فلسطینیها. شبیه تفنگی که تو عکسه =)
graffiti be in another level
همینم.
عصبانیام.
پیوسته و حتی وقتی حواسم نیست.
لکن «خدایا از استقامت ما راضی هستی؟»
قد دستهایم برای فلسطین کوتاه است ولی همان هم از هیچ بهتر.
کلا به دستها باز میگردیم؛ اوریگامی، کد، کیبورد، بافتنی، نقاشی، نوشتن...
دستها.
-دستهای نجاتبخش-
هنوز نمیفهمم چجوری در مورد این حرکت به این مهمی و خفنی ساکتیم :)
برای مادلین خیلی سروصدا کردیم و شاید این عادی شد؟ درگیری ها زیاد شد؟ نمیدونم
ولی این حرکت خیلی قشنگه:) مهمه:) معناداره
نقطهی به ثمر رسیدن درختهاست
یعنی چیزی که پیرمرد-که چشم ما بود- ۴۷ سال پیش میگفت حالا داره درخت میشه. دیگه فقط یه جوونه کوچیک نیست.
حالا داریم رشد اون چیزی که سالها آدمها براش حرف زدن، دویدن، تلاش کردن، اسلحه ساختن، شعر نوشتن، سخنرانی کردن، جنگیدن، کشتن، کشته شدن، یاد دادن، یاد گرفتن، بیخوابی کشیدن، تو گرما تو سرما با زبون تشنه ازش گفتن رو اون سر دنیا میبینیم :) این شاهکار نیست که آدمها از سراسر دنیا دارن میرن این حصر رو بشکونن؟
آدمهایی که شاید زمانی هیچ اهمیتی نمیدادن چی میشه یا باور نمیکردن داستان انقدر مهم باشه! آره میدونم شکستن حصر فقط یه بخش از ماجرای بزرگ فلسطین و اسرائیله و حتی پایان نسلکشی و قحطی و جنگ هم فقط یه بخش این داستانه ولی حالا تماشاچیهای این داستان اومدن تو گود و از فلسطین آزاد از بحر تا نهر میگن و این میدونی یعنی چی؟:)
داستان صمود :)
باورنکردنیتر از ۲۲ ماه ایستادگی مردم غزه احتمالا ایستادگی این قایقها و آدمهاست.
باورنکردنیتر از شهامت فلسطینیها احتمالا این بیدار شدن دنیاست.
باورنکردنیتر از غزه فقط اهل غزهن و تو با پاسپورت فلسطینی از غزه اهلش حساب نمیشی
از هرجای دنیا که برای نجاتش بلند میشی تو هم تو سپاه پیامبر آخرالزمانی و اهل غزه.
میخوای بین این ۴۴ تا ملیت باشی با نه؛
سوار کشتی باشی یا نباشی؛
تو راهپیماییها بوده باشی یا نه؛
اگه برای آدمهاش بلند شدی، فریاد زدی، کاری کردی، دویدی، غصه خوردی، خشمگین شدی، دعا کردی، حرف زدی.
میتونی سرتو پیش محمدامین -که درود تمام خلقت هستی بر او و خاندانش- بالا بیاری و بگی "منم جزو امت توام"
برای صحنهی بهت هری از "وصیت" آلبوس دامبلدور پیر که از زبون اسکورجیوس خارج میشد و شاید اون لحظه که رون با خودش فکر میکرد چجوری ازمون میخواد با دست خالی و ندونستن بجنگیم؟
برای ارباب مرگ. کسی که میدونه نمردن نیست که قدرته؛ چجوری مردنه که مهمه.
برای ارادههای لحظهی پایانی نبرد در حیاط هاگوارتزی که اون سال خونه نبود. زندان بود.
برای جای خالی پیرمرد. برای خونهای ریخته شده. اشکهای نباریده. ارادههای مستحکم. وصایای پابرجا.
امروز عزیزم تو یه دنیای موازی داریم از واقعیتها پناه میبریم به جادو. به داستان. سر خودمون رو گرم میکنیم به هزار و یک ماجرا
تو یه دنیای موازی اوضاع برا بچههای همه دنیا همینه. همه غرق رویان، امروز لباسهای هری پاتری میپوشن و خبری از از جنگ نیست و چوبهای جادوشون سمت پهپادها پرتاب نمیشه چون پهپادی نیست که بخواد جونشون رو بگیره.
خستهم. کلافهم. به کلافگی و ناتوانیم روز به روز اضافه میشه. میلم به کنار کشیدن و هیچ کار نکردن بیشتر میشه چون هر روز کمتر از دیروز به درد میخورم. خستهم. کلافهم. نه از نشدن و نرسیدن. از به درد نخوردن. دوست دارم فرار کنم به جادو. به واقعی نبودن. به خیال. فرار کنم بگم نه هنوز بعد دو سال اینجوری جلو چشم همه قتل عام نمیکنن. بگم کشورهای دنیا به خودشون اومدن اینجور راحت با اسرائیل ارتباط ندارن. بگم موجودیت اسرائیل عادی و پذیرفته نیست. بگم آدمهای دنیا زورشون رسیده و جلو جنایت آنلاین ایستادن.
تو دنیای موازی امروز مینویسم "باز قطار از کینگز کراس راه افتاد به سمت هاگزمید و من سوارش نبودم" ولی تو دنیای واقعی مینویسم دیروز کاروان از بارسلون رفت غزه و من نبودم. و تنم درد میگیره. نه از نبودن بین اون قایقها. از بی خاصیت بودن. از به درد نخور بودن. از تداوم ظلمی که به هر دری خودمو میزنم باز برا جنگیدن در برابرش کوچیکم. خستهم. کلافهم. حتی از "قد وسع خودت تلاش کن". تحریم کالا؟ حمایت مالی از غزه؟ حرف زدن از فلسطین؟ بسه. خوبه. لازمه ولی کمه. نمیدونم دیگه نمیدونم. از دویدن دنبال این جمع و اون جمع که بیا کاری کن و فایده ندادنش خستهم.
تو دنیای موازی همچین روزی نمیخونم "چه بدکرداری ای چرخ" و بعد خودم رو مجبور نمیکنم آروم آروم و به سختی تو شلوغی صداهای مغزم و صداهای اطرافم بغضمو قورت بدم و کلمهها رو بچینم. تو دنیای موازی همچین روزی همه استخونهام درد نمیکنه از غصه.
خسته شدم. از اینکه نمیتونم به آدمها بگم از چی خستهام خستهتر میشم.
از اینکه سر و ته ابعاد زندگیم نمیخوره بهم.
از تمام شدن آدمهای خوب و عادی سازی مرگشون با توجیه اینکه "نه شهید زندهتره" و بعد کنار اومدن با این قضیه که "جان عزیزی رفت و برنمیگرده و جبران نمیشه" خسته و کلافهام. از اینکه خیلی حرفها رو نمیشه بزنی. از اینکه همه چیز توجیه میشه. از اینکه وضع رقت بارمون نتیجه انتخابهای اشتباهیه که میدونستیم. خستهم. حتی از خسته شدنهام و باز ادامهدادنهام خستهم.
از اینکه میدونم نباید خسته شد و مقاومت ادامه داره و باید برجا موند. ولی پیش چشم ما آدمها دارن سلاخی میشن و ما نمیتونیم کاری کنیم و چشم میبندیم و کوتاه میایم و میگذریم ...
از خیلی چیزهایی که نمیشه به کلمه توصیف کرد. از خیلی چیزها...
از این استیصال تکرارشونده. از اون اضطراب آواربردار که نمیدونه چیکار کنه. از بهت مردی که نمیدونه چجوری پیکر بچه رو برداره که اگه زندهست بیشتر آسیب نبینه. خدایا به چه زبونی بگیم "نشکوا الیک فقد نبینا و قله عددنا و کثره اعدائنا"؟
ما مزاحم اومدنشیم؟ ما رو ببر خوبا رو بیار و بذار بیاد...
کاش به همین سادگی بود
شاید تو یه دنیای موازی مجبور نبود صبر کنه همه ما "خودمون برای دفع شر پاشیم". همه ما... همه ما؟ کدوم همه عزیزم... کدوم همه... آخر غصههای مردمانمون نون شب و برق روزه و ته دغدغه اونایی که دستشون میرسه چه حرفی بزنم که سکوت نشه، نه چیکار کنم مفید باشه... نمیدونم... خستهم. کلافهم. دیگه جملههام به هم نمیان... شاید تو دنیای موازی اوضاع اینجوری نباشه... شاید...
Repost from N/a
حقیقت تلخیست جاناتان، قهرمان های ما پیش از ما میمیرند و مارا با غم روزگار بدون قهرمان آشنا میکنند.
از دست دادن قهرمان درد سنگین و غریبیست. انگار همه باور ها و آرمانهایت،باورها و آرمانهایی که آن را در دستان موجودی که شبیه به توست واقعی شده میبینی و با خود میپنداری که "شدن" به چه معناست! را به یکباره رها شده بیابی!
بعد احساس کنی من هنوز راه طولانی داشتم تا خودم را "شبیه" قهرمانم،قهرمان حالا از دست رفته ام کنم. فکر کنی به همه رسیدن هایی که خودت را به قهرمانت نشان داده ای و از او یک "آفرین" شنیده ای ولی حالا دیگر حسرت این آفرین همیشه بر دلت میماند، چه قبل از رسیدن، چه بعد از رسیدن!
اینجا روی این کره خاکی قهرمان کم است و وقتی تو یک قهرمان واقعی را پیدا و سپس از دست میدهی به واقع با سرمای غمناکی روبه رو خواهی شد.
جاناتان من دوست دارم تا آن نجات واقعی، همه قهرمان ها را زنده ببینم، نه اینکه قبل از وقوع آنها از دست بروند.
غمگینم جاناتان عزیز. ما چقدر تنها به دنیا میآییم و چقدر تنها میمانیم. همه چیز را باید "تنها" به سرانجام برسانیم. همه چیز را.
