en
Feedback
«ادبیاتِ عُصیان»

«ادبیاتِ عُصیان»

Open in Telegram

کــیمیاکــریم‌زاده دانشجوی زبان و ادبیات پارسی|نوازندهٔ سنتور @Isyanhearsyoubot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
331
Subscribers
+824 hours
-47 days
+630 days
Posts Archive
روز قلم، روز پاسداشت اندیشه، آگاهی و واژه‌های ماندگار است. به همه اهل قلم؛ آنان که با جوهر اندیشه، روشنایی را بر صفحه‌های زندگی می‌نشانند و با واژه‌هایشان پلی میان دل‌ها و ذهن‌ها می‌سازند، صمیمانه تبریک می‌گویم. قلم تنها ابزاری برای نوشتن نیست؛ امانتی است برای روایت حقیقت، ثبت احساس، گسترش دانایی و زنده نگه داشتن فرهنگ و هویت یک سرزمین. شما که بار مسئولیت این امانت را بر دوش دارید، با هر کلمه، چراغی در مسیر آگاهی می‌افروزید و با هر نوشته، اثری ماندگار از خود به یادگار می‌گذارید. روز قلم بر تمامی نویسندگان، شاعران، پژوهشگران، روزنامه‌نگاران و دوستداران اندیشه و نوشتن مبارک باد. امید که قلم‌هایتان همیشه جاری، اندیشه‌هایتان پویا و واژه‌هایتان الهام‌بخش باشد. _کــیمیاکــریم‌زاده

نه لزوما عاشق‌پیشه؛ بیشتر از آن جنس آدمی که بلد هست با کلماتش دل را آرام کند. سعدی برای من یعنی مهربانیِ آمیخته با خرد. سعدی از آن جهت که عشق را فقط دوست داشتن نمی‌دید؛ حرمت، فهمیدن و انسان بودن را هم کنارش می‌گذاشت. برای من مردی‌ست که هم عاشق است، هم عاقل؛ نه آن‌قدر سرد که عشق را نفهمد، نه آن‌قدر بی‌قرار که عقل را فراموش کند. شاید چون سعدی بلد بود با زبانِ نرم، زخم‌های آدم را مرهم بگذارد. آدمی که حضورش شبیه یک بیت خوب باشد؛ آرام، ماندگار و دلنشین. و در آخر باید گفت سعدیِ همه‌چیز‌تمام! عاشق و شاعر و بالغ و عاقل، عمیق و رفیق و شفیق.

«کاش سعدی در قالب یک مرد ظهور می‌کرد تو زندگیم.» میتونم بپرسم سعدی از چه لحاظ؟ سعدی عاشق‌پیشه؟

دشنام همی دهی به سعدی من با دو لب تو کار دارم:))) _سعدی

کاش سعدی در قالب یک مرد ظهور می‌کرد تو زندگیم.

دو قرن سکوت عبدالحسین زرین کوب.pdf1.53 MB

Repost from Teal
اینکه یک زن بتواند به تنهایی تابوتی را بلند کند، اینکه یک تابوت این همه کوچک باشد، نشان از خلط و عفونتی دارد که سینهٔ جهان را چنان سخت در خود گرفته است که تنفس را از معنا می‌اندازد. حالا هر جای جهان باشد، هر ماهی از سال. اینکه یک زن بتواند به تنهایی تابوتی را بلند کند، افتادنِ آدمیت بر زمین است و شکستن و شکستن.

جان من وقت نیامد که به تن بازآیی؟‌ -سعدی

درود بر همراهانِ جان🪷. عزم کرده‌ام از نخستین روزِ مرداد، در سایه‌سارِ سخنِ سعدی، سفری را آغاز کنم؛ سفری از دیباچهٔ گلستان تا واپسین سطرِ باب هشتم. در این راه، متن را با درست‌خوانی، شرح و تفسیر می‌خوانم و به صورت پادکست با شما به اشتراک می‌گذارم. چه خوش خواهد بود اگر در میانِ این همه هیاهوی روزگار، صدای سعدی بتواند دمی ما را به باغی ببرد که هنوز عطرِ خرد، مهر و انسانیت در آن جاری است؛ و اگر این تلاش چراغی هرچند کوچک در دلِ یک نفر بیفروزد، مرا بس. اگر دل‌تان هوای قدم‌زدن در کوچه‌باغ‌های گلستان را دارد، خوشحال می‌شوم همسفر این مسیر باشید. دعوتید به جرعه‌ای از چشمهٔ حکمتِ سعدی؛ به تماشای گل‌هایی که قرن‌ها گذشته‌اند و هنوز تازه می‌شکفند؛ و به شنیدنِ سخنی که از دل برآمده و هنوز بر دل می‌نشیند. به امید دیدار در باغِ همیشه‌بهارِ گلستان. برای اطلاعات بیشتر از نحوه برگزاری کلاس‌ها در خدمت شما هستم. @Isyanhearsyoubot🪷

شعری و شاعری و شرابی و شوکتی حُسنی و دلبری و وقاری و هیبتی چشمی که می‌برد ز دلِ عاشقان قرار سحری نهفته در نگهی، بی‌نهایتی ابرو کمانی از دل یک جلوه‌ی لطیف بر جانِ بی‌پناه زند تیرِ لعبتی دستی که گر نوازشِ جان‌خسته‌ای کند جان می‌دهد دوباره به روحی ز رحمتی دندان نگو که لعل شد این دُرِّ آب‌دار تابنده در میانِ لبانت به زینتی زلفی و عنبری که شب از او سیاه‌تر رویی و روشنی که فزون از صَباحَتی گفتی و در ترنمِ آوازِ دلکشَت پیچید در جهان نفسی از طراوتی در خنده‌ات شکفت هزاران بهارِ ناز در نغمه‌ات نهفت هزاران متانتی هر کس که یک نظر به جمال تو بنگرد بی‌اختیار معترف آید به نعمتی سروی اگر به ناز خرامد به بوستان پیشِ قدِ تو گم کند آن سرو، قامتی گفتم غزل بسازم و وصفِ تو آورم دیدم کجا رسد سخنم بر حقیقتی حافظ اگر بدید رُخت، ترکِ شعر کرد سعدی اگر شنید سخن، گفت آیتی شعری و شاعری و شرابی و شوکتی یک‌جا فراهم آمده در حُسن و طلعتی _کــیمیاکــریم‌زاده ۴/۱۰

چرا بوستان به تصحیحِ یوسفی از فروغی برتر است، بخش اول!
در بوستان، به تصحیح فروغی می‌خوانیم: حکایت کنند از یکی نیک‌مرد که اکرام حجاج یوسف نکرد به سرهنگ دیوان نگه کرد تیز که نطعش بینداز و خونش بریز! اما در تصحیحِ یوسفی، که او نیز همچون فروغی از نسخهٔ لرد گرینوی بهره برده است ــ مصراع دومِ بیت اخیر به گونه‌ای دیگر ضبط شده است: به سرهنگ دیوان نگه کرد تیز که نطعش بینداز و ریگش بریز! در نگاه نخست، خوانندهٔ امروز احتمالاً ضبط فروغی («خونش بریز») را روان‌تر و معنادارتر می‌یابد؛ زیرا تعبیر «ریگش بریز» برای ذهن امروزی ناآشناست. اما با اندکی دقت روشن می‌شود که ضبط یوسفی در واقع درست‌تر و اصیل‌تر است. بر پایهٔ توضیح لغت‌نامهٔ دهخدا، «نَطع» فرشی چرمی بوده که محکومان به مرگ را بر آن می‌نشاندند یا می‌خواباندند تا حکم اعدام اجرا شود. همچنین برای جلوگیری از آلودگی محیط به خون، بر روی آن ریگ می‌ریختند تا خون را جذب کند و از پراکندگی آن جلوگیری شود. از این‌رو، فرمان «نطعش بینداز و ریگش بریز» کاملاً با واقعیت تاریخی و آیین اجرای مجازات سازگار است؛ در حالی که «خونش بریز» به احتمال بسیار حاصلِ تصرف یا بدخوانیِ کاتبان در طول انتقال نسخه‌هاست.

اگر گفت چرا انقدر نگاهم می‌کنی؟بگید:
تو ندانی که چرا در تو کسی خیره بماند تا کسی هم‌چو تو باشد که در او خیره بمانی
_سعدی.

ستایش مهربان من :) نمی‌دونی خوندن حرف‌هات چقدر دلم رو گرم کرد. بعضی جمله‌ها فقط تعریف نیستن، یه جور دیدنِ آدم از نزدیکن؛ و من حس کردم تو منو با مهربون‌ترین نگاهت دیدی. اینکه فکر می‌کنی ادبیات به من میاد و انگار از اول قرار بوده توی این مسیر باشم، یکی از قشنگ‌ترین چیزهاییه که تا حالا از کسی شنیدم. حقیقتش اگر چیزی در نوشته‌هام هست، بخش بزرگی از لذت و انگیزه‌اش از آدم‌های عزیز و دل‌گنده‌ای مثل تو میاد که با این همه محبت نگاه می‌کنن و احساس دلگرمی می‌دن. از اینکه این‌قدر صادقانه و از ته دل احساساتت رو نوشتی ممنونم. شاید خودت فکر کنی واژه کم آوردی، اما به نظرم قشنگ‌ترین حرف‌ها همون‌هایی هستن که از دل میان؛ و حرف‌های تو دقیقاً از همون جنس بودن. ممنونم که این‌قدر مهربونی، که زیبایی‌ها رو می‌بینی و بی‌دریغ به زبون میاری. داشتن دوستی مثل تو خودش یکی از قشنگ‌ترین نعمت‌های زندگی هستش. دوستت دارم قدیمی‌ترین رفیق من💘

و شاید رسالتِ آدمی نه در مُدام بودن، که در دَوام جستن باشد؛ نه در شورِ پیوسته، که در صبرِ شایسته. دوام آوردن، آنگاه که شوق رخت بربسته باشد و ذوق رنگ باخته؛ و آتشِ عشق در زیر خاکسترِ روزگار نهفته و پنهان مانده. بر خویشتن فرض است که راهِ خویش گیریم و بارِ خویش کشیم؛ به درس پردازیم و به کار، و دل از زندگی برنگیریم و روی از روزگار برنتابیم. آرام رویم و استوار؛ بی‌هیاهوی نام و بی‌ادعای کام. قدمی پس از قدمی نهیم و نفسی پس از نفسی کشیم، تا آنجا که راه به فرجام رسد و رنج به سرانجام. ادامه دهیم در روزگاری که امید را اعتباری نیست و جان را اقتداری؛ در روزی که دل خسته باشد و راه گسسته، و خاطر شکسته باشد و بخت خفته. که گاه شکوهِ زندگی در پریدن نیست، در نلغزیدن است؛ و هنرِ آدمی در درخشیدن نیست، در خاموش نگردیدن است. چه بسیار سپیده که از دلِ شبِ دراز برآمده است، و چه بسیار گشایش که از پسِ بندِ سخت درآمده. که ما وامدارِ همین قدم‌های خاموش و همین دوام‌های بی‌آواز بوده‌ایم. پس اگر از شوق نشانی نمانَد و از امید چراغی نتابد، دَوام را مُدام دار، که گره‌ها به صبر گشوده شود و راه‌ها به مداومت پیموده. و اگر هیچ نمانَد، بگذار دَوام، مُدام بمانَد. _کــیمیاکــریم‌زاده

دلم می‌خواهد در ادبیات غرق شوم.

«خونه‌ی مادربزرگه هزارتا قصه داره».

_تو این کتاب چی هست انقدر دستته دختر. پول توشه مگه؟ قالَ فامیل. ۴/۷

معشوق سعدی زمینیست و معشوق حافظ،عمدتا ملکوتی در مورد تصوف،سعدی صوفی‌مآب است اما حافظ عاشق عارف فلذا قطعا دید سعدی زمینی تر است ناگفته نماند که بلاشک لسان‌الغیب یکسری غزلیات زمینی و غیر عرفانی هم دارد و برخی که تماما میخواهند اشعار او را سرتاپا عرفانی جلوه دهند؛ژاژ می‌خایند.