es
Feedback
«ادبیاتِ عُصیان»

«ادبیاتِ عُصیان»

Ir al canal en Telegram

کــیمیاکــریم‌زاده دانشجوی زبان و ادبیات پارسی|نوازندهٔ سنتور @Isyanhearsyoubot

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
330
Suscriptores
+324 horas
-147 días
-230 días
Archivo de publicaciones
جان من وقت نیامد که به تن بازآیی؟‌ -سعدی

درود بر همراهانِ جان🪷. عزم کرده‌ام از نخستین روزِ مرداد، در سایه‌سارِ سخنِ سعدی، سفری را آغاز کنم؛ سفری از دیباچهٔ گلستان تا واپسین سطرِ باب هشتم. در این راه، متن را با درست‌خوانی، شرح و تفسیر می‌خوانم و به صورت پادکست با شما به اشتراک می‌گذارم. چه خوش خواهد بود اگر در میانِ این همه هیاهوی روزگار، صدای سعدی بتواند دمی ما را به باغی ببرد که هنوز عطرِ خرد، مهر و انسانیت در آن جاری است؛ و اگر این تلاش چراغی هرچند کوچک در دلِ یک نفر بیفروزد، مرا بس. اگر دل‌تان هوای قدم‌زدن در کوچه‌باغ‌های گلستان را دارد، خوشحال می‌شوم همسفر این مسیر باشید. دعوتید به جرعه‌ای از چشمهٔ حکمتِ سعدی؛ به تماشای گل‌هایی که قرن‌ها گذشته‌اند و هنوز تازه می‌شکفند؛ و به شنیدنِ سخنی که از دل برآمده و هنوز بر دل می‌نشیند. به امید دیدار در باغِ همیشه‌بهارِ گلستان. برای اطلاعات بیشتر از نحوه برگزاری کلاس‌ها در خدمت شما هستم. @Isyanhearsyoubot🪷

شعری و شاعری و شرابی و شوکتی حُسنی و دلبری و وقاری و هیبتی چشمی که می‌برد ز دلِ عاشقان قرار سحری نهفته در نگهی، بی‌نهایتی ابرو کمانی از دل یک جلوه‌ی لطیف بر جانِ بی‌پناه زند تیرِ لعبتی دستی که گر نوازشِ جان‌خسته‌ای کند جان می‌دهد دوباره به روحی ز رحمتی دندان نگو که لعل شد این دُرِّ آب‌دار تابنده در میانِ لبانت به زینتی زلفی و عنبری که شب از او سیاه‌تر رویی و روشنی که فزون از صَباحَتی گفتی و در ترنمِ آوازِ دلکشَت پیچید در جهان نفسی از طراوتی در خنده‌ات شکفت هزاران بهارِ ناز در نغمه‌ات نهفت هزاران متانتی هر کس که یک نظر به جمال تو بنگرد بی‌اختیار معترف آید به نعمتی سروی اگر به ناز خرامد به بوستان پیشِ قدِ تو گم کند آن سرو، قامتی گفتم غزل بسازم و وصفِ تو آورم دیدم کجا رسد سخنم بر حقیقتی حافظ اگر بدید رُخت، ترکِ شعر کرد سعدی اگر شنید سخن، گفت آیتی شعری و شاعری و شرابی و شوکتی یک‌جا فراهم آمده در حُسن و طلعتی _کــیمیاکــریم‌زاده ۴/۱۰

چرا بوستان به تصحیحِ یوسفی از فروغی برتر است، بخش اول!
در بوستان، به تصحیح فروغی می‌خوانیم: حکایت کنند از یکی نیک‌مرد که اکرام حجاج یوسف نکرد به سرهنگ دیوان نگه کرد تیز که نطعش بینداز و خونش بریز! اما در تصحیحِ یوسفی، که او نیز همچون فروغی از نسخهٔ لرد گرینوی بهره برده است ــ مصراع دومِ بیت اخیر به گونه‌ای دیگر ضبط شده است: به سرهنگ دیوان نگه کرد تیز که نطعش بینداز و ریگش بریز! در نگاه نخست، خوانندهٔ امروز احتمالاً ضبط فروغی («خونش بریز») را روان‌تر و معنادارتر می‌یابد؛ زیرا تعبیر «ریگش بریز» برای ذهن امروزی ناآشناست. اما با اندکی دقت روشن می‌شود که ضبط یوسفی در واقع درست‌تر و اصیل‌تر است. بر پایهٔ توضیح لغت‌نامهٔ دهخدا، «نَطع» فرشی چرمی بوده که محکومان به مرگ را بر آن می‌نشاندند یا می‌خواباندند تا حکم اعدام اجرا شود. همچنین برای جلوگیری از آلودگی محیط به خون، بر روی آن ریگ می‌ریختند تا خون را جذب کند و از پراکندگی آن جلوگیری شود. از این‌رو، فرمان «نطعش بینداز و ریگش بریز» کاملاً با واقعیت تاریخی و آیین اجرای مجازات سازگار است؛ در حالی که «خونش بریز» به احتمال بسیار حاصلِ تصرف یا بدخوانیِ کاتبان در طول انتقال نسخه‌هاست.

اگر گفت چرا انقدر نگاهم می‌کنی؟بگید:
تو ندانی که چرا در تو کسی خیره بماند تا کسی هم‌چو تو باشد که در او خیره بمانی
_سعدی.

ستایش مهربان من :) نمی‌دونی خوندن حرف‌هات چقدر دلم رو گرم کرد. بعضی جمله‌ها فقط تعریف نیستن، یه جور دیدنِ آدم از نزدیکن؛ و من حس کردم تو منو با مهربون‌ترین نگاهت دیدی. اینکه فکر می‌کنی ادبیات به من میاد و انگار از اول قرار بوده توی این مسیر باشم، یکی از قشنگ‌ترین چیزهاییه که تا حالا از کسی شنیدم. حقیقتش اگر چیزی در نوشته‌هام هست، بخش بزرگی از لذت و انگیزه‌اش از آدم‌های عزیز و دل‌گنده‌ای مثل تو میاد که با این همه محبت نگاه می‌کنن و احساس دلگرمی می‌دن. از اینکه این‌قدر صادقانه و از ته دل احساساتت رو نوشتی ممنونم. شاید خودت فکر کنی واژه کم آوردی، اما به نظرم قشنگ‌ترین حرف‌ها همون‌هایی هستن که از دل میان؛ و حرف‌های تو دقیقاً از همون جنس بودن. ممنونم که این‌قدر مهربونی، که زیبایی‌ها رو می‌بینی و بی‌دریغ به زبون میاری. داشتن دوستی مثل تو خودش یکی از قشنگ‌ترین نعمت‌های زندگی هستش. دوستت دارم قدیمی‌ترین رفیق من💘

و شاید رسالتِ آدمی نه در مُدام بودن، که در دَوام جستن باشد؛ نه در شورِ پیوسته، که در صبرِ شایسته. دوام آوردن، آنگاه که شوق رخت بربسته باشد و ذوق رنگ باخته؛ و آتشِ عشق در زیر خاکسترِ روزگار نهفته و پنهان مانده. بر خویشتن فرض است که راهِ خویش گیریم و بارِ خویش کشیم؛ به درس پردازیم و به کار، و دل از زندگی برنگیریم و روی از روزگار برنتابیم. آرام رویم و استوار؛ بی‌هیاهوی نام و بی‌ادعای کام. قدمی پس از قدمی نهیم و نفسی پس از نفسی کشیم، تا آنجا که راه به فرجام رسد و رنج به سرانجام. ادامه دهیم در روزگاری که امید را اعتباری نیست و جان را اقتداری؛ در روزی که دل خسته باشد و راه گسسته، و خاطر شکسته باشد و بخت خفته. که گاه شکوهِ زندگی در پریدن نیست، در نلغزیدن است؛ و هنرِ آدمی در درخشیدن نیست، در خاموش نگردیدن است. چه بسیار سپیده که از دلِ شبِ دراز برآمده است، و چه بسیار گشایش که از پسِ بندِ سخت درآمده. که ما وامدارِ همین قدم‌های خاموش و همین دوام‌های بی‌آواز بوده‌ایم. پس اگر از شوق نشانی نمانَد و از امید چراغی نتابد، دَوام را مُدام دار، که گره‌ها به صبر گشوده شود و راه‌ها به مداومت پیموده. و اگر هیچ نمانَد، بگذار دَوام، مُدام بمانَد. _کــیمیاکــریم‌زاده

دلم می‌خواهد در ادبیات غرق شوم.

«خونه‌ی مادربزرگه هزارتا قصه داره».

photo content
+1

_تو این کتاب چی هست انقدر دستته دختر. پول توشه مگه؟ قالَ فامیل. ۴/۷

معشوق سعدی زمینیست و معشوق حافظ،عمدتا ملکوتی در مورد تصوف،سعدی صوفی‌مآب است اما حافظ عاشق عارف فلذا قطعا دید سعدی زمینی تر است ناگفته نماند که بلاشک لسان‌الغیب یکسری غزلیات زمینی و غیر عرفانی هم دارد و برخی که تماما میخواهند اشعار او را سرتاپا عرفانی جلوه دهند؛ژاژ می‌خایند.

از نظر من سعدی در غزل عاشقانه برتره. چون عشق رو با زبانی طبیعی، عاطفه‌ای صادق و تصویرهایی ملموس بیان می‌کنه و رابطهٔ عاشق و معشوق در شعرش از هر شاعر دیگه‌ای واقعی‌تر و باورپذیرتره. چون معشوق سعدی با عاشق گفت‌وگو می‌کنه، قهر می‌کنه، ناز می‌کنه و رابطه‌ای واقعی بین این دو شکل می‌گیره.

در شعر سه تن پیمبرانند قولی‌ست که جملگی برآنند هرچند که لانبی بعدی فردوسی و انوری و سعدی

واقع این است که پس از سعدی دیگر در هیچ غزل عاشقانه آن عشق انسانی و محسوس و آن گستاخی و شور و سیلان کلام دیده نمی‌شود. شعر دیگر بیان پرشور تجربه‌ی عاطفی نیست. بیتی چون:
چنین‌ که‌ بر دل‌ من‌ داغ‌ زلف‌ سرکش‌ توست بنفشه‌ زار شود تربتم چو درگذرم
تنها مضمون‌سازی و ظریف‌کاری انتزاعی است در یک غزل عاشقانه آب بر آتش تیز می‌زند. در اینگونه غزل‌ها، معشوق ادبی است نه واقعی. می‌توان گفت که در شعر حافظ بیشتر بیت‌ها بازسازی ماهرانه مضمون‌های شاعران پیش از اوست. در چنین شعری از تجربه‌ی شخصی عاطفی نمی‌توان به راحتی سخن گفت. شاعری که درکار بازسازی تجربه‌های کلامی دیگران در شکلی کامل‌تر به اعتبار صنایع بدیعی باشد شور عاطفی را در شعر خود نابود خواهد کرد.

حالا آن را با غزل زیر از حافظ که در آن به استقبال همین غزل رفته است، مقایسه کنید:
تو همچو صبحی و من شمعِ خلوتِ سَحَرم تبسمی کن و جان بین که چون همی‌سِپرَم چُنین که در دلِ من داغِ زلفِ سرکَشِ توست بنفشه زار شود تُربَتَم چو درگذرم بر آستانِ مرادَت گشاده‌ام درِ چشم که یک نظر فِکنی، خود فِکندی از نظرم چه شُکر گویمت ای خیلِ غم، عَفاکَ الله که روزِ بی‌کسی آخر نمی‌روی ز سرم غلامِ مردمِ چشمم، که با سیاه دلی هزار قطره بِبارَد چو دردِ دل شِمُرَم به هر نظر بُت ما جلوه می‌کند، لیکن کس این کرشمه نبیند که من همی‌ نِگَرَم به خاکِ حافظ اگر یار بگذرد چون باد ز شوق در دلِ آن تنگنا کفن بِدَرَم
بیت به بیت معشوق ناملموس‌تر، انتزاعی‌تر و شاعر انفعالی‌تر و در عین حال صنعت‌کارتر می‌شود. این ویژگی غالب غزل‌های عاشقانه حافظ است.

به این غزل از سعدی توجه کنید:
یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم گرم چو عود بر آتش نهند غم نخورم چو التماس برآمد هلاک باکی نیست کجاست تیر بلا گو بیا که من سپرم ببند یک نفس ای آسمان دریچهٔ صبح بر آفتاب که امشب خوش است با قمرم ندانم این شب قدر است یا ستارهٔ روز تویی برابر من یا خیال در نظرم؟ خوشا هوای گلستان و خواب در بستان اگر نبودی تشویش بلبل سحرم بدین دو دیده که امشب تو را همی‌بینم دریغ باشد فردا که دیگری نگرم روان تشنه برآساید از وجود فرات مرا فرات ز سر برگذشت و تشنه‌ترم چو می‌ندیدمت از شوق بی‌خبر بودم کنون که با تو نشستم ز ذوق بی‌خبرم سخن بگوی که بیگانه پیش ما کس نیست به غیر شمع و همین ساعتش زبان ببرم میان ما به جز این پیرهن نخواهد بود و گر حجاب شود تا به دامنش بدرم مگوی سعدی از این درد جان نخواهد برد بگو کجا برم آن جان که از غمت ببرم
غزل از آغاز بیانِ شور عشق و اشتیاقِ وصل است، عشقی انسانی و جسمانی که بی‌هیچ شرمندگی با کمال شهامت و گستاخی و با نهایت زیبایی و والایی به زبان در میاید.

بررسی تفاوت غزل‌های عاشقانه سعدی و حافظ، از منظر موحد.
در شعر سنتی ما واحد شکل و معنی، به خصوص پس از حافظ، اغلب بیت است نه تمام یک شعر یا غزل. سعدی از شاعران انگشت‌شماری است که غزل‌های عاشقانه‌ی او اغلب از مطلع تا به مقطع عاشقانه می‌ماند. برخلاف حافظ، به موضوع های دیگر نمی‌پردازد. غزل عاشقانه‌ی سعدی بیان عشق انسانی و زمینی و ملموس است که در عین سرشاری از شور و احساس، والا و فاخر است. از سوی دیگر، غزل های عاشقانه‌ی حافظ را داریم که والا و فاخر است. اما نه جسمانی است و نه پرشور و احساس. در غزل های حافظ، غزل‌هایی هست که از ابتدا تا انتها عاشقانه است؛ اما در این غزل‌ها سخن از عشق چنان بافاصله و به‌دور از احساس است که خواننده بدون درگیر شدن در مسائل عاطفی میتواند خود را با شگردهای صناعی حافظ و به گفته‌ی خود او «صنعت بسیار در عبارت» سرگرم کند. اما سعدی مجال سرگرمی با صنعت نمی‌دهد! زبان شعر، چنان شوری برمی‌انگیزد که شعر به کشف علل و اسباب آن بی‌اعتنا می‌ماند. مخاطب شعر عاشقانه سعدی، احساس فعال برون‌نگر است و در شعر حافظ احساس منفعل درون‌نگر.

اشک از شدت ذوق و خوشحالی. برای زیباترین شعر سروده شده. ۴/۷

او آسمانِ آبیِ پروازِ دردهاست چون واژگانِ سعدی، هرجا بود بجاست با هر تکانه‌ی لب او سبز می‌شوم این باغ و غنچه با قدمِ خِضر آشناست پژواک زندگی‌ست به کهسار لحظه‌ها بر غرقِ خوابِ غصه، رَسَندهِ‌ترین صداست در شور دیده‌ی تو پیمبر شدم به شعر گفتی بگو و گفتم: چشمان تو حراست با این همه جمال و کمالی که در تو هست بر جان و دل اگر ستمی هم کنی رواست در هر غزل غزالِ صفاتت خُرام‌وار چون دیدگانِ من به تو سرگرم با چِراست گفتی ز آرزو و گفتم کنار تو مویی سپید و دفتر عمری سیه مَراست فردوس کو که مدعیِ حورِ جنت است تا پیش رویت آید، گوید چو تو کجاست؟ جان کرده‌ای طلا و به هرجا که می‌روم یک لحظه از لبم نرود: عشق کیمیاست _صبا