en
Feedback
«ادبیاتِ عُصیان»

«ادبیاتِ عُصیان»

Open in Telegram

کــیمیاکــریم‌زاده دانشجوی زبان و ادبیات پارسی|نوازندهٔ سنتور @Isyanhearsyoubot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
331
Subscribers
+824 hours
-47 days
+630 days
Posts Archive
ﻭﺭ ﺑﺪﺍﻧﻢ ﺑﻪ ﺩﺭ ﻣﺮﮒ ﮐﻪ ﺣﺸﺮﻡ ﺑﺎ ﺗﻮﺳﺖ ﺍﺯ ﻟﺤﺪ ﺭﻗﺺ ﮐﻨﺎﻥ ﺗﺎ ﺑﻪ ﻗﯿﺎﻣﺖ ﺑﺮﻭﻡ _سعدی

جان به تن باز رود کشته‌ی شمشیر غمت را در لحد نام تو گر بشنود از مرثیه‌ خوانان _اوحدی

من چو از خاکِ لحد لاله‌صفت برخیزم داغِ سودای توام سِرِّ سُویدا باشد _حافظ

مرده از خاک لحد رقص کنان برخیزد گر تو بالای عظامش گذری وهی رمیم _سعدی

بر سرِ تربتِ من با مِی و مُطرب بنشین تا به بویت ز لحد رقص کُنان برخیزم. _حافظ

درود و احترام. اطلاعات امروز.
«لَحَد» چند معنی دارد، اما رایج‌ترین معنای آن در فارسی و متون دینی شکاف یا فضای کنار قبر است. در دفن اسلامی، گاهی در دیوارهٔ قبر (معمولاً سمت قبله) حفره‌ای ایجاد می‌کنند که پیکر در آن قرار می‌گیرد؛ به این بخش لحد گفته می‌شود. همچنین در زبان عربی، ریشهٔ «لحد» به معنای مایل شدن یا منحرف شدن از خط مستقیم نیز به کار می‌رود. به همین دلیل واژه‌هایی مانند«اِلحاد»از همین ریشه هستند. مثال: «میت را در لحد گذاشتند.» → یعنی پیکر را در فضای مخصوص داخل قبر قرار دادند.

شعری در توصیف عکس(۱)
شبی بود و مهِ غم بر رخِ بستان نشسته سکوتی تلخ بر آیینهٔ باران نشسته نه آوازِ پرنده، نه نوایِ دف و چنگی فقط اندوهِ یک رؤیا که بر دامان نشسته زنی چون ماهِ پنهان در حریرِ روشنایی کنارِ مردِ تنها، درد هم گریان نشسته خم آورد آن سرِ سیمین به سوی گوشِ عاشق که رازی تلخ در ژرفای آن وجدان نشسته نگاهش کرد و ناگه رنگ از رخسارِ او رفت چو گویی مرگ در آیینهٔ چشمان نشسته دو دستِ مهربانش گردِ رویِ او حصاری ولی در پشتِ آن لبخند، صد طوفان نشسته در آن نجوا چه گفتش؟ کس ندانست و نخواهد که مُهرِ راز بر لب‌های او پنهان نشسته فقط دیدند بعد از آن، دو چشمِ خیره را خلق که گویی قرن‌ها بر مسندِ حیران نشسته که شاید عشق یا اندوه یا فرمانِ قسمت ببوده که دراین‌ عکس آدمی را آن نشسته _کــیمیاکــریم‌زاده #۱

می‌دانم حال جامعه خوب نیست، حال دل خیلی‌ها خوب نیست. اما ما ریشه‌های این سرزمینیم و اگر قرار است چیزی تغییر کند، از خود ما آغاز می‌شود. من باور دارم هر کاری که از دستمان برمی‌آید، هرچند کوچک، ارزشمند است؛ ترویج فرهنگ درست، ادب، مهربانی، کتاب‌خوانی، تبادل آگاهی و استفاده درست از زبان و ادبیات فارسی. این‌ها حوزه‌ای است که من در آن می‌توانم اثرگذار باشم و تا جایی که توان داشته باشم، تلاش می‌کنم حتی اگر فقط یک نفر را از ناآگاهی دور کنم. چون بخش بزرگی از رنجی که این ملت سال‌هاست با آن دست‌وپنجه نرم می‌کند، از ناآگاهی سرچشمه می‌گیرد. اگر هر کدام از ما چراغ کوچکی روشن کنیم، تاریکی کمتر خواهد شد.

درود و احترام. اطلاعاتِ امروز.
در فارسی، قبل از ویرگول فاصله نمی‌گذاریم و بعد از آن یک فاصله می‌آید. ⚡️درست: «امروز هوا خوب است، اما کمی گرم است.» ⚡️نادرست: «امروز هوا خوب است ،اما کمی گرم است.» «امروز هوا خوب است،اما کمی گرم است.» «امروز هوا خوب است ، اما کمی گرم است.»

من آن نِیَم که حلال از حرام نشناسم شراب با تو حلال است و آب بی‌تو حرام _سعدی

حکایت از لب شیرین‌دهان سیم‌اندام تفاوتی نکند گر دعاست یا دشنام _سعدی

گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق ساکن شود، بدیدم و مشتاق‌تر شدم _سعدی

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن که شبی نخفته باشی به درازنای سالی _سعدی

از معاشرت با انسان‌های شاعر گفتار و شاعر کردار و شاعر پندار لذت می‌برم.

شبِ شنیده‌شدن حرف از زبان‌ چشم، خواندنِ سکوت و ابراز علاقه با صدای بی‌صدا بود. ۳/۲۶

Repost from "ص"
روزی اما اگر ای رامش جان ای سپهر پر از آغوشِ حضور ای دلارامِ رها گشته از آماج حصار دیدی آن لاله کجا ژاله‌ی سرخش را ریخت لب فروبند و به لبخند بپوشان لب را تا ندانند سر از خاک و سر و سینه‌ی کی گل بعدی به هماورد پگاهان برسد لب فروبند و پس از فتنه به فردا برسان برسان این همه پس‌کوچه و این شهر چرا لاله‌زارست و کسی لاله‌ ندیده‌ست درآن برسان برسان سرخ و سیاهی، برسان گمشده‌ را برسان مویه‌ و موی و من و اویِ شده من که میان همه غوغا و غبار دیده بر هم زدنی دیده گرفتند از من آه از آن لحظه‌ی رفتن که ندارد خبری که ندارم خبری به صبا گوی که سروستانش پیکرِ پاره‌ی پیکار شده واو‌ها داد و کسی وای نگفت سرو و سرو یا سری را بخشید یا ز واوش بگذشت و در آخر همه سرویم که از ما کم شد یا سرودی یا سروری آنکه سر داد سرافراز غنود من و شعریم که هستیم هنوز تا بگوییم که هنگام هرس چه سرافشانی از این خاک و در آن خون دیدیم. برو با فتنه و با صبح بگو می‌رسد رفتنت و آمدنت و کسی نیست که مشتاق نباشد آن را. صبا. ۱۴۰۵/۳/۲۵

دردا و دریغا که شخصی چون فردوسی در اخر عمر از فقر میگه، اما چه مایه افتخاریست که آلوده نشد به سکه‌ها و صِله‌های خونینِ غزنویان.
استاد باقری.

روزی اما، دلم را پیش این دانشکده‌ی پرشور و استادان پرمهر جا گذاشته، و به سوی سرنوشت می‌روم.