پلان ۲۷
Open in Telegram
[نور، صدا، تصویر، زندگی] رونوشت یا بازفرست پیامها، بلامانع است. انتخاب آن بسته به شعور شماست. https://t.me/HarfChatBot?start=8ac8592a57f8
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
277
Subscribers
+124 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
277
بعضی افراد انگار به دیدن اسم «غم» حساسیت دارن. امروز که فضای کانال یکم گرفته بود، هفت، هشت نفر لفت دادن. کاش اگه آدم زردی هستید از همون اول عضو کانال روزمرهی دیگران نشید. چون همهی روزهای زندگیِ هیچ آدمی همیشه روشن، امیدوارکننده، شاد و حتی آروم نیست. تازه اگه شما یک زن باشی که هورمونهات هم بخش زیادی از احوالاتت رو دستخوش تغییرات میکنه. به نظرم یه مقدار درک کلی و دوری از نگاه قضاوتگرانه درمورد دیگران، کمک میکنه خودمون رو هم تو روزهای سرد زندگی بهتر درک کنیم.
277
این نامه برای ملیکا:
ملیکا جان، دوست عزیزم. اوقات اندکی را در کنار تو هستم، اما در غم تو سهم دارم. میدانم که این روزها قلبت مالامالِ درد است. سوگ، اگرچه بارها در زندگی هر انسانی تکرار میشود، اما این تکرار، هرگز ما را در برابر حملات گاهوبیگاهش مقاوم نمیسازد، مگر روزی که قلبمان هم همراه با یکی از همین «رفتنها»، ما را ترک کند؛ اما برای تو امیدوارم! امیدوارم، چون که شیشهی نازک قلبت با وجود ترکهایی که دارد، گلبرگهای لطافت را درون خودش نگهداشته است. تو از دل این روزهای سیاه و سخت، بیرون خواهی آمد و مثل همیشه خواهی درخشید. تا روزی که حالت بهتر شود در کنار تو هستم، حتی از فاصلههای بسیار هم در آغوش دارمت. لطفا به انسان بودن ادامه بده و به گذر زمان اعتماد کن. من مطمئن هستم که روزهای خوبِ تو از راه خواهد رسید و لبخند را در چشمانت خواهم دید.
277
این روزها هر چه بیشتر توی خیابون راه میرم، کمتر حس میکنم به این شهر تعلق دارم. آدمها گذر میکنن، ماشینها حرکت میکنن، ولی من سر در گریبانِ افکارم دارم.
277
این آهنگ بیکلام اگه نقاشی بود، یک سرزمین سبز بود که در سیاهی فرو رفته و مردمش در جزیرهای دورتر ایستادن و غرق شدنش رو تماشا میکنن.
277
انگار در نبودِ کلمات، حرفهای بیشتری برای گفتن و شنیدن وجود داره. مثل وقتیکه دلت هوایِ آهنگهای بیکلام کلاسیک و تماشای نقاشیهای قرون وسطی رو میکنه. مثل وقتیکه خودکار میگیری دستت و به صفحه خالی خیره میشی. گاهی با همهی وجودت ناتوانی کلمات رو در برابر چیزهایی که در این جهان و در ذهنت داری حس میکنی. آدمیزاد زمانی پذیرفت که خیلی از دردها و احساساتش رو هیچ کلمهای نمیتونه بیان کنه، برای خودش دنیایی ساخت به اسم هنر و تا ابد طلسمِ ورود به این جهان گریبانش رو گرفت.
پ.ن این عکس خالی از رنگ هم برای من یادآورِ همین لحظات در زندگیه.
277
امیدوارم اونقدر با فکرِ به نظر دیگران زندگی نکنی که یک روز بفهمی همهی عمرت رو به جای خودت، کسِ دیگری زندگی کرده.
277
او در رویاهایش زندگی دیگری ساخته بود؛ زندگیای که در آن عشق، همیشه تازه و خوشبختی، همیشه نزدیک بود.
• مادام بوواری
277
نمیدونم چرا هیچوقت نمیگن برو game بزن. از بچگی هر وقت تو رو پای playstation یا computer میدیدن، یه جمله ثابت میگفتن: «پاشو برو درستو بخون. باز داری بازی میکنی؟ این بازیا آخرش قراره برات چی داشته باشه؟». ولی الان که بهش فکر میکنم میبینم خیلی از چیزهایی که الان بلدیم، یه جایی بین همون بازیها شروع شدن. همون موقع که برای فهمیدن یک mission، باید معنی یک جمله انگلیسی رو درمیآوردیم. یا وقتی یک مرحله رو ۱۰ بار میباختیم، هر بار برمیگشتیم عقب و کلی تجزیه تحلیل میکردیم که ببینیم کجای راه رو اشتباه کردیم. یا وقتی با یکی از یه کشور دیگه همتیمی بودیم و مجبور میشدیم با چند کلمه محدود انگلیسی منظورمون رو بهش بفهمونیم. اسم هیچکدوم از اینها هیچوقت برای ما یادگیری نبود، ما فقط داشتیم بازی میکردیم، اگرچه که وقتی چیزی رو با اجبار یاد نمیگیری، خیلی عمیقتر توی ذهنت میمونه. ما خیلی وقتها فکر میکنیم یادگیری یعنی بشینی پشت میز، جزوه بنویسی و کتاب باز کنی و چند ساعت خودت رو مجبور کنی که چیزی رو به زور حفظ کنی، در حالیکه بخش بزرگی از یادگیری همونجایی اتفاق میافته که اصلا حواست نیست داری یاد میگیری.
277
میدونم اگر روزی چیزی رو به «آزادی» ترجیح بدم، همه چیز رو باهم از دست خواهم داد. پس اگر روزی همه چیز نابود بشه، باز هم این هدف باقی میمونه. هر موقع به خودمون رجوع کنیم، این آتشِ سوزان درون تکتک ما زنده و پابرجاست. و کسانی که اون رو از دیگری سلب میکنن، نمیدونن که شاید بشه آزادی رو سلب کرد، اما خواستنش رو هرگز نمیشه در انسانی که هنوز زندهست، کُشت.
277
نسخهی بهتری از خودت زمانی ساخته میشه که جرات خداحافظی با نسخهی قبلی رو به دست آورده باشی.
277
«خودت بودن» اولش سخته، نیازه خودت رو بشناسی و باور کنی. ولی بعد، کمکم، از خودت لذت میبری. به مرور اعتماد به نفست زیاد میشه. با هر بار احساس کردنِ خودت، وجودت سرشار از شادی میشه. از اینجا به بعده که آدمهایی هم که باهاشون در ارتباطی شروع به دیدن قشنگیهات میکنن و با گذشت زمان، بیشتر عاشقت میشن و کنارت راحتن و در اون روز تو به این فکر میکنی که «معجزهها از کجا شروع شد؟».
277
رویاها توی سکوت قد میکشن. عمیقا باور دارم که اهداف تا زمانِ به ثمر نشستن باید بیسروصدا پیش برده بشن؛ چرا که هر بار مقصدم رو پیش از رسیدن برای دیگران فاش کردم، قدمهام توی نیمهی راه سست شد. شاید یه روز این ذهنیتِ درونی تغییر کنه و شاید هم هرگز، اما حداقل این روزها ترجیح میدم در سکوت بجنگم. حتی برای زنده موندن.
ریشهها، تولدشان را در تاریکترین نقطهی خاک جشن میگیرند و پروانهها، در انزوایِ یک پیلهی بیصدا، بال میبافند. کلمات که از دهان میپرند، انگار باد، بذرِ آرزوها را پیش از ریشه زدن با خود به یغما میبرد. من آموختهام که دهانم را خاموش نگهدارم تا پاهایم، راه را گم نکنند. بگذار جهان در بیخبری بمانَد؛ «رسیدن»، تنها صداییست که برای شنیده شدن نیازی به کلمه ندارد.
277
تاب نمیارم همنشینی با ذهنهای بازدارنده رو؛ آدمهایی که کلمات روزمرهشون پر از سدِّ «نمیتونیمها»ست.
277
مغز ما، هر دوستتدارمی که به شریک عاطفیمون میگیم رو یک خویشتننوازی به حساب میاره. خیلی جالبه. شما ناخودآگاه به خودت میگی: «بنازم به این انتخابم!».
277
کتابفروشیهای دستدوم، بیشتر شبیهِ استراحتگاهِ مسافرانیاند که حرفهایشان در زمان گم شده است. بوی خاصی دارند؛ ترکیبی از خاکِ نمخورده، چوبِ قدیمی قفسهها و عطرِ کاغذهایی که سالها هوایِ خانههای مختلف را تنفس کردهاند. آن روز عصر، وقتی بارانِ بیامانِ پاییزی مجبورم کرد به اولین سرپناهِ ممکن پناه ببرم، خودم را وسطِ یکی از همین استراحتگاهها یافتم. صاحب مغازه، پیرمردی با عینک تهاستکانی بود که روی یک صندلی حصیری، پشت کوهی از مجلههای قدیمی چُرت میزد و فقط با تکان دادن سر، ورودم را جواب داد. بیهدف بین قفسهها پرسه میزدم. دستم را روی شیرازهی کتابها میکشیدم؛ بعضیهایشان پاره بودند، بعضیها با چسب نواریِ زردشده سر پا مانده بودند و بعضی دیگر انگار هیچوقت خوانده نشده بودند. در ردیفِ پایینی، پشت چند کتاب قطور تاریخی، چشمم به یک جلدِ چرمیِ کوچک و زرشکیرنگ افتاد. رنگش در تاریکیِ آن گوشه، مثل یک یاقوتِ خسته میدرخشید. کتاب را بیرون کشیدم. مجموعهای از شعرهای کلاسیک بود. وقتی بازش کردم، صدایِ ضعیفِ باز شدنِ چسبِ شیرازهاش، شبیه یک آهِ کوتاه بود. لای صفحات میانی، جایی بین شعرهای فراق و دلتنگی، یک برگ کاغذِ کاهیِ تاخورده قرار داشت. کاغذ آنقدر نازک و شکننده شده بود که میترسیدم با یک لمسِ اشتباه، پودر شود. با احتیاط تایش را باز کردم. خطِ خودنویسِ آبیرنگی، با انحناهایی ظریف و شتابزده، روی کاغذ نقش بسته بود. جوهر در بعضی قسمتها کمی پخش شده بود؛ شاید اثرِ یک قطره آب، یا شاید هم یک قطره اشک. نوشته بود: «برای شقایق. که تمامِ این شعرها را خواندم تا شاید کلمهای پیدا کنم که به جای من به تو بگوید بمان. اما هیچ شاعری، ترسِ من از ندیدنِ دوبارهی تو را بلد نبود. این کتاب را همانجایی جا میگذارم که برای اولین بار...» جمله همینجا، درست روی خطِ آخرِ کاغذ، نیمهتمام رها شده بود. نه تاریخی داشت، نه امضایی. همانجا وسطِ مغازه ایستادم و به آن کاغذِ کوچک خیره شدم. یک عشقِ ناتمام، یک جملهی معلق، میان دستهای من بود. مردی، در روزگاری نامعلوم، کلماتش را اینجا دفن کرده بود. سعی کردم چشمانم را ببندم و «شقایق» را تصور کنم. آیا هرگز این کتاب به دستش رسیده بود؟ آیا او هم مثل من، این کاغذ را پیدا کرده و در انتهایِ این جملهی نیمهکاره، متوقف شده بود؟ ناگهان، احساس کردم سرمای عجیبی از نوک انگشتانم تا قلبم دوید. این جملهی نیمهتمام... چقدر شبیهِ آخرین پیامی بود که من، چند سال پیش برای «او» تایپ کردم اما هرگز نتوانستم دکمهی ارسالش را بزنم.
277
بسیاری از شما وقتی عضو پلان ۲۷ شُدید، من هم همزمان برای خوندن و شناختنتون عضو کانالهای روی بیوگرافیتون شدم، اما از امشب قصد دارم تلگرامم رو مرتب و خلوت کنم. بنابرین ناچاراً از بسیاری از کانالها و گروههایِ شما لفت خواهم داد. اگه تا الان بخاطر اینکه عضوی از کانالتون بودم اینجا موندید، میتونید با خوندن این پیام لفت بدید. من نهایتا ۱۰ کانال و ۱۰ گروهِ منتخب رو نگهمیدارم. و چرا تصمیم گرفتم اعلام کنم؟ چون موقع ارتباط گرفتن با بعضیهاتون متوجه میشدم از اینکه بادقت میخونمتون ذوق میکنید. من همچنان اعتقاد دارم بسیاری از شما کانالهای قشنگی دارید و نویسندههای خوبی هستید، فقط من برای چند دلیل شخصی که مثلا یه موردش کاهش زمان اسکرول در تلگرام هست، این تصمیم رو گرفتم. در ضمن اگه بینمون دوستیای ایجاد شده، لطفا به کانال و این قضایا ربطش ندید، همچنان برام عزیز باقی میمونید و دوستی ما ادامه داره. از توجه شما به این موضوع سپاسگزارم.
