en
Feedback
پلان ۲۷

پلان ۲۷

Open in Telegram

[نور، صدا، تصویر، زندگی] رونوشت یا بازفرست پیام‌ها، بلامانع است. انتخاب آن بسته به شعور شماست. https://t.me/HarfChatBot?start=8ac8592a57f8

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
277
Subscribers
+124 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
کتابفروشی‌های دست‌دوم، بیشتر شبیهِ استراحتگاهِ مسافرانی‌اند که حرف‌هایشان در زمان گم شده است. بوی خاصی دارند؛ ترکیبی از خاکِ نم‌خورده، چوبِ قدیمی قفسه‌ها و عطرِ کاغذهایی که سال‌ها هوایِ خانه‌های مختلف را تنفس کرده‌اند. آن روز عصر، وقتی بارانِ بی‌امانِ پاییزی مجبورم کرد به اولین سرپناهِ ممکن پناه ببرم، خودم را وسطِ یکی از همین استراحتگاه‌ها یافتم. صاحب مغازه، پیرمردی با عینک ته‌استکانی بود که روی یک صندلی حصیری، پشت کوهی از مجله‌های قدیمی چُرت می‌زد و فقط با تکان دادن سر، ورودم را جواب داد. بی‌هدف بین قفسه‌ها پرسه می‌زدم. دستم را روی شیرازه‌ی کتاب‌ها می‌کشیدم؛ بعضی‌هایشان پاره بودند، بعضی‌ها با چسب نواریِ زردشده سر پا مانده بودند و بعضی دیگر انگار هیچ‌وقت خوانده نشده بودند. در ردیفِ پایینی، پشت چند کتاب قطور تاریخی، چشمم به یک جلدِ چرمیِ کوچک و زرشکی‌رنگ افتاد. رنگش در تاریکیِ آن گوشه، مثل یک یاقوتِ خسته می‌درخشید. کتاب را بیرون کشیدم. مجموعه‌ای از شعرهای کلاسیک بود. وقتی بازش کردم، صدایِ ضعیفِ باز شدنِ چسبِ شیرازه‌اش، شبیه یک آهِ کوتاه بود. لای صفحات میانی، جایی بین شعرهای فراق و دلتنگی، یک برگ کاغذِ کاهیِ تاخورده قرار داشت. کاغذ آن‌قدر نازک و شکننده شده بود که می‌ترسیدم با یک لمسِ اشتباه، پودر شود. با احتیاط تایش را باز کردم. خطِ خودنویسِ آبی‌رنگی، با انحناهایی ظریف و شتاب‌زده، روی کاغذ نقش بسته بود. جوهر در بعضی قسمت‌ها کمی پخش شده بود؛ شاید اثرِ یک قطره آب، یا شاید هم یک قطره اشک. نوشته بود: «برای شقایق. که تمامِ این شعرها را خواندم تا شاید کلمه‌ای پیدا کنم که به جای من به تو بگوید بمان. اما هیچ شاعری، ترسِ من از ندیدنِ دوباره‌ی تو را بلد نبود. این کتاب را همان‌جایی جا می‌گذارم که برای اولین بار...» جمله همین‌جا، درست روی خطِ آخرِ کاغذ، نیمه‌تمام رها شده بود. نه تاریخی داشت، نه امضایی. همان‌جا وسطِ مغازه ایستادم و به آن کاغذِ کوچک خیره شدم. یک عشقِ ناتمام، یک جمله‌ی معلق، میان دست‌های من بود. مردی، در روزگاری نامعلوم، کلماتش را اینجا دفن کرده بود. سعی کردم چشمانم را ببندم و «شقایق» را تصور کنم. آیا هرگز این کتاب به دستش رسیده بود؟ آیا او هم مثل من، این کاغذ را پیدا کرده و در انتهایِ این جمله‌ی نیمه‌کاره، متوقف شده بود؟ ناگهان، احساس کردم سرمای عجیبی از نوک انگشتانم تا قلبم دوید. این جمله‌ی نیمه‌تمام... چقدر شبیهِ آخرین پیامی بود که من، چند سال پیش برای «او» تایپ کردم اما هرگز نتوانستم دکمه‌ی ارسالش را بزنم.

بسیاری از شما وقتی عضو پلان ۲۷ شُدید، من هم همزمان برای خوندن و شناختن‌تون عضو کانال‌های روی بیوگرافی‌تون شدم، اما از امشب قصد دارم تلگرامم رو مرتب و خلوت کنم. بنابرین ناچاراً از بسیاری از کانال‌ها و گروه‌هایِ شما لفت خواهم داد. اگه تا الان بخاطر اینکه عضوی از کانالتون بودم اینجا موندید، می‌تونید با خوندن این پیام لفت بدید. من نهایتا ۱۰ کانال و ۱۰ گروهِ منتخب رو نگه‌می‌دارم. و چرا تصمیم گرفتم اعلام کنم؟ چون موقع ارتباط گرفتن با بعضی‌هاتون متوجه می‌شدم از اینکه بادقت می‌خونم‌تون ذوق می‌کنید. من همچنان اعتقاد دارم بسیاری از شما کانال‌های قشنگی دارید و نویسنده‌های خوبی هستید، فقط من برای چند دلیل شخصی که مثلا یه موردش کاهش زمان اسکرول در تلگرام هست، این تصمیم رو گرفتم. در ضمن اگه بین‌مون دوستی‌ای ایجاد شده، لطفا به کانال و این قضایا ربطش ندید، همچنان برام عزیز باقی می‌مونید و دوستی ما ادامه داره. از توجه شما به این موضوع سپاسگزارم.

Repost from دو در یک
روزهایی که هیشکی دوستم نداشت و برای کسی اهمیت نداشتم یاد گرفتم دوست داشتنی باشم. من همیشه دوست داشتنی هستم و این گاهی حالمو بد می‌کنه. وقتی بی‌حد و بی‌دلیلِ واضح عشق و علاقه دریافت می‌کنم حالم بد می‌شه. عشق برای من بابت انجام کاری داده نمی‌شه و خودم دوست داشتنی هستم؛ تقریباً برعکس همه.

"All ready, Let's go!" No cap, I'm in love with this guy.
"All ready, Let's go!" No cap, I'm in love with this guy.

از دیشب که خوشبختانه یه اتفاقی افتاد تا من متوجه اشتباهم بشم، احساسات ضد و نقیضی رو داشتم تجربه می‌کردم، از این لحظه تصمیم گرفتم دست از سرزنش خودم بکشم و قدم دوم برای بخشیده شدن توسط خودم رو بردارم. قدم اول چی بود؟ اینکه دقیقا تو اوج خجل بودنِ پیش خودم و دیگری، تصمیم گرفتم دیگه هرگز تکرارش نکنم. دارم فکر می‌کنم شاید آدمیزاد به «اشتباه کردن» ناگزیر شد، تا بعدا یه جایی طعم بخشش، سرزنش یا انتقام رو تجربه کنه. بعضی از این اشتباهات به ظاهر کوچیکن، ولی درس‌های بزرگی برای ما به همراه دارن. همین الان با خوندن این جمله، یادت اومد دارم از کدومش حرف می‌زنم. به هر حال تجربه‌ی این زندگی بدون اشتباه کردن، خیلی غیرممکن به نظر میاد. سخت گذشته، ولی همون‌طور که لازم بود بابتش از خودت خجالت بکشی و بهش اعتراف کنی، الان نیازه بابتش خودت رو بغل کنی و از اینکه برای ترک اشتباهت تلاش کردی، از خودت تشکر کنی.

برای امیدوار شدن به یک چیز و نتیجه گرفتن ازش، باید از خیلی چیزها ناامید شده باشی و دست از انجام دادن‌شون بکشی.

من جسارت این رو داشتم که همرنگ جماعت نشم. تو چطور؟
من جسارت این رو داشتم که همرنگ جماعت نشم. تو چطور؟

از ویژگی‌ آدم‌های خوشبین، می‌شه به این مورد اشاره کرد که بلدن از دلِ هر پیشامدی، دلیلی برای احساس خوشبختی و رضایت پیدا کنن. برق در طول روز قطع شد؟ کتاب می‌خونم. دانشگاه قبول نشدم؟ وارد بازار کار می‌شم و تجربه کسب می‌کنم. سردرد گرفتم؟ بهم یادآوری شد که بیشتر قدردان سلامتیم باشم. آدم تنهایی هستم؟ الان فرصت بیشتری دارم که خودم رو پیدا کنم.

[Maybe one day]
+1
[Maybe one day]

روزهایی که در کنار {س.ق} سپری می‌شه، طعمِ زندگی داره. لحظات ساده و سخت، زشت و زیبا، تلخ و شیرین، سکوت و هیاهو و دلهره و آرامش، همگی رویایی‌تر از واقعیت در ذهنم موندگار می‌شن. همه چیز رو می‌پیچم بینِ مخملی نرم از جنس خیال و توی یک صندوق طلایی‌قهوه‌ایِ که بوی چوب و خاکِ نم‌خورده و میخک می‌ده قایم می‌کنم. گاهی می‌ترسم. اگه روزی دوباره تنها بشم باید درِ این صندوق رو باز کنم و خاطرات‌مون رو بغل و تا آخر عمر باهاشون زندگی کنم. {س.ق} این روزها بی‌حال و سرماخورده‌ست. دیروز این توفیق رو پیدا کردم که براش دارو، ویتامین و یه کاسه شیربرنجِ گرم ببرم. بچه که بودم هر موقع تب می‌کردم، مادرم دقیقاً همین‌ شکلی از من مراقبت می‌کرد و حالا من می‌تونستم اون حس خوب مراقبت شدن رو به کسِ دیگه‌ای بدم. امروز هم به دیدنش رفتم حس کردم حال جسمانیِ بهتری داره، وقتی ازش پرسیدم، خودش هم همین رو گفت و این خبرِ خوب روزم شد. امروز چند ثانیه کنار ایستادم و فقط تماشاش کردم؛ نگاه کردم چطور حتی با همون بی‌حالی همچنان کارهاش رو انجام می‌ده. به ظرافتِ حرکتِ دست‌هاش و جزئیاتِ رفتارش دقت کردم که ساده و زیبا بود. گاهی فکر می‌کنم من برای خیلی از آدم‌ها سعی کردم بهترین دوست باشم، انگار تمامِ خودم رو برای آدم‌های اشتباه خرج کردم، اما نشد! نشد که نگهشون دارم، نشد که عشق و دوستیم رو بهشون بفهمونم و از سمتشون فهمیده بشم. نمی‌دونم مشکل از کجایِ قصه بود، اما الان حس می‌کنم دوستِ جدیدم، کاملا با من هم‌جنسه. هم‌ریشه‌ست. هم‌قبیله‌ست. می‌دونی چی می‌گم؟ انگار از یه سیاره اومدیم. حتی اگه جایی زبانِ همدیگرو نفهمیدیم، بلد شدیم چطوری بدونِ ترس برای همدیگه توضیحش بدیم و برای کشف کردنِ هم تلاش کنیم. خب، زندگی رویایی یعنی همین دیگه. من حتی اگه پول نداشته باشم، حتی اگه همه‌ی آرزوهام رو ازم بدزدن، همین‌که یک آدمِ امن و دوستِ خوب توی زندگیم دارم، بُردم و شک ندارم که ثروتمندترین آدمِ این حوالی‌ام. چون رفاقتِ واقعی، همون معجزه‌ایه که جای خالیِ تمامِ نداشته‌ها رو جوری پر می‌کنه که دیگه هیچ کمبودی به چشمت نمیاد.

به خودت و آدم‌ها فرصت بده. قضاوت و درکِ ما گاهی اشتباه و عجولانه‌ست و این چیز عجیبی نیست دوستم. پس بیشتر صبر کن. بیشتر فکر کن. بیشتر شک و تعلل کن. این حجم از اطمینان و خاطرجمعی در بعضی مسائل واقعا برای ما آسیب‌زاست‌. مخاطبِ اول این پیام هم خودم‌ام. "باید" درموردش سعی کنم. تو هم بهش فکر کن.

آدمها در اصل توان و تحملِ خوشبختی رو ندارن! شاید برات عجیب باشه که اون‌ها خواهانش هستن بی‌تردید، اما می‌بینی همین که به خوشبختی می‌رسن، یا اون رو پس‌می‌زنن یا حرص و جوش میزنن که چیز دیگه‌ای رو به دست بیارن.

فکر می‌کنن سرزمین فلاکت‌بار، سرزمینیه که در اون هیچ قهرمانی نیست. اشتباه می‌کنن. زندگی به من یاد داد سرزمین فلاکت‌بار جاییه که در اون نیاز به قهرمانان زیاده!

قلب‌های پاک، اگه ذهن هوشیاری داشته باشن، درد بیشتری رو درک و تحمل می‌کنن. نمی‌شد این معادله جوری باشه که حداقل یکی از این عناصر ازش حذف بشه؟

مشغول نوشتن PlayBook برای یک برند مهندسی‌ام. همیشه از ایده‌پردازی خوشم اومده و این کار رو برای همه‌ی پروژه‌ها جوری انجام می‌دم که اگه یه روز خودم هم عضو تیم نبودم، بتونن کار رو جلو ببرن. ولی این برند یه جور دیگه‌ای برام خاصه. چند برابر به خودم سخت می‌گیرم بابتش، چون باید بدرخشم.

روز خوبیه. می‌تونم فکر کنم و به کارهام برسم. این خبر که توی شهر ما هم تا آخر هفته قراره گرمایِ هوا کم بشه، ذوق من رو برای زندگی دوچندان می‌کنه.

من نه قهرمانتم، نه صداتم. نه تشنه‌ی اشک‌های روی گونه‌هاتم. به دنیای من بیا. من اون سیبی‌ام که تو هنوز گاز نزدی، آدم.

۲۵ روز باقی مونده به پاییز، می‌دونم وقتی از راه برسه، آدم پرتلاش‌تری می‌شم؛ شاید چون می‌شه توی هوای سردش، روی برگ‌های خشکش راه رفت و کاپوچینوی گرم نوشید.

ناخُدا؛ اثر جدید سیاوش قمیشی.

نوشته باید جوری باشه که خواننده بعد از خوندن هیچ جمله‌ای احساس پشیمونی نکنه. برای خوب نوشتن هم باید یاد بگیری درست فکر کنی!