مکتوباتِ زن آقا...☫
Open in Telegram
زنآقا تعریف نیست؛ شهرتِ منه. و اینجا، حرفها مکتوب میشوند با چاشنیِ روزمره. ناشناس: https://t.me/HarfChatBot?start=1f81bf5d1688
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
233
Subscribers
+124 hours
+17 days
-330 days
Posts Archive
امشب عروسی دعوت بودیم، چون باهاشون حال نمیکردم ما نرفتیم .
بعد از عروسی خواهرم اومد و خب در عرض ۱۰دقیقه کاملا همه چیو تعریف کرد.
جوری که الان درمورد عروسیای که نرفتم، هرچی ازم بپرسن میتونم جواب بدم.
چند وقت پیش که رفتم پیش دکترم، بهم گفت:«چرا استرست اینقدر بدتر شده؟ دفعهی قبل که اومدی، خیلی بهتر بودی.»
گفتم: «نمیدونم... شاید چون این روزا خیلی به آقا فکر میکنم.
به نبودنش... و هر بار که یادش میافتم، انگار دونهدونه بندِ دلم پاره میشه.»
چقدر دنیای بزرگسالی عجیبه و کوفتی؛
آدم با سردرد و اعصابِ داغون، میایسته آشپزی میکنه،
بعد وسط همون بیحالی، حواسش هست نکنه غذا بینمک شده باشه…
انگار حتی وقتی خودت حالت خوب نیست،
بازم یه عالمه چیز هست که باید حواست بهشون باشه.
سه ماه پیش، من و محمد یه قرار با خودمون گذاشتیم؛
گفتیم هر ماه، به نیتِ آقای شهیدمون، یه محفل قرآن داشته باشیم.
فقط دلمون میخواست برای آقا کاری کرده باشیم.
جلسهی اول رو توی خونهی خودمون گرفتیم.
حدود ۶۰ نفر مهمون داشتیم، قرآن خوندیم، روضه هم برپا شد و اولین روضهی خونمون گرفته شد.
اونجا بود که من و محمد به آرزومون که گرفتن روضه تو خونه خودمون بود، رسیدیم.
جلسهی دوم، بابا گفت:
«این دفعه بیاید خونهی ما.»
و باز هم دور هم جمع شدیم؛ این بار مهمون سفرهی امام حسن هم شدیم.
تا رسیدیم به امشب.
ظهر محمد یهو گفت:
«امروز اول ماهه! اصلاً حواسمون به جلسه قرآن نبود!»
یه لحظه فکر کردیم خب، این ماه دیگه جا موند...
ولی محمد گفت:
«عیبی نداره، امشب خودمون دوتایی جلسه رو برگزار میکنیم.»
و اینطوری شد که امشب، سومین جلسهی محفلمون برگزار شد؛
نه ۶۰ نفر مهمون داشتیم، نه روضهخوانی بود، نه مجلس شلوغی...
فقط من بودم و محمد،
یه قرآن،
یه خونهی ساکت،
و یه نیت که هنوز سر جاش بود.
دو نفری نشستیم قرآن خوندیم و ثوابش رو تقدیم کردیم به آقای شهیدمون.
و شاید قشنگیِ ماجرا همین بود...
اینکه نیتمون قرار نبود به تعداد آدمها وابسته باشه.
اگر یک شب ۶۰ نفر دور هم جمع بشن، میخونیم؛
اگر یه شب فقط من و محمد باشیم، باز هم میخونیم.
چون قرارمون با آقا
قرارِ تعداد نبود؛
قرارِ ادامه دادن بود.
امشب فهمیدم بعضی محفلها حتی وقتی خلوت میشن،
از برکت خالی نمیشن...
شاید یه روزایی جمعیتشون کم بشه،
اما صاحبِ مجلس همچنان نگاه و لطفش هست.
۲۲شهریور ۴۰۵ |محفل قرآن
