کاتب دکّان میفروش
Open in Telegram
منی که نام شراب از کتاب میشستم زمانه کاتب دکّان میفروشم کرد ••• نویسندهی پارهوقت، فیلمباز وقت و بیوقت، کتابباز تماموقت. ••• https://t.me/HarfChatBot?start=KatebDokan
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
223
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+230 days
Posts Archive
تو اشعار آیینی، چندتا شعره که هر بار با خوندنشون مو بر اندامم راست میشه. یکیشون این شعر محسن عربخالقیه. تقریبا تکتک مصرعهاش شاهکاره. بینظیر. البته اینکه شاعرش معلم هدیههای آسمان کلاس دوم دبستانم بوده هم یحتمل کمی در قضاوتم مؤثره :)
به هر صورت لذتش رو ببرید و من رو هم دعا کنید. آخراش هم روضهست، حواستون باشه با حال خوب بخونید. عیدتون هم مبارک باشه.
این غیر از اون قضیهٔ استدراجه ها. نمیگه با این جینگیلیها سرشون رو گرم میکنم تا بهشون خوش بگذره و بیشتر گناه کنن و بعد پدرِ صاببچهشونو در بیارم. داره میگه با همین چیزایی که تو با دیدنشون آب از لبولوچهت راه میوفته، با همینا، تو همین دنیا، زندگی رو براشون جهنم میکنم. خیلی عجیبه. و ترسناک. به چی دل خوش کردی بدبخت؟
...راوى این صلوات، ابومحمد یمنى گفت: چون حضرت عسگرى علیهالسّلام از ذکر صلوات بر پدرشان فارغ شد و نوبت به خود آن جناب رسید، ساکت ماند. عرضه داشتم: کیفیت صلوات بر باقى را بفرمایید. فرمود: اگر نه این بود، که ذکر این نکته از نشانههای دین است و خدا ما را امر فرموده که به اهلش برسانیم، هرآینه دوست داشتم ساکت بمانم، ولى چون در بیان دین است پس بنویس:
اللهُمَّ صَلِّ عَلَى الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْبَرِّ التَّقِیِّ الصَّادِقِ الْوَفِیِّ النُّورِ الْمُضِیءِ خَازِنِ عِلْمِکَ وَ الْمُذَکِّرِ بِتَوْحِیدِکَ وَ وَلِیِّ أَمْرِکَ وَ خَلَفِ أَئِمَّةِ الدِّینِ الْهُدَاةِ الرَّاشِدِینَ وَ الْحُجَّةِ عَلَى أَهْلِ الدُّنْیَا فَصَلِّ عَلَیْهِ یَا رَبِّ أَفْضَلَ مَا صَلَّیْتَ عَلَى أَحَدٍ مِنْ أَصْفِیَائِکَ وَ حُجَجِکَ وَ أَوْلادِ رُسُلِکَ یَا إِلَهَ الْعَالَمِینَ.
مفاتیح الجنان، باب زیارات جامعه، صلوات بر حجج طاهره علیهمالسّلام.
آیا بازمیگردی؟
تا پیش پایت اشکها و جامههای سیاهم را سر ببرم
آیا بازمیگردی؟
تا زخمهایم را فرش قدمهایت کنم، و با هرقدمت زخمی دیگر بشکفد
تا برایت بگویم روزهای دوریات چگونه گذشت
و وقتی نبودی وحشت چه بر سرم آورد
هَمّ تعود؟
واذبح لك دمع وهُدوم حزني السّود
هَمّ تعود؟
وافرش لك جِرِح كلّ ما تسِحگة يزود
واحچي لك ايام فراگک شسوّت
وِشسوّت الوحشة وانت ما موجود
صدای گریهی مامان. این انتخاب من است. اگر قرار باشد تنها یک صدا را تا آخر جهان همراه داشته باشم.
من میایستادم توی کفشکن، جلوی در اصلی. و فلق میزد. و آفتاب تمام دیوارها را دست میکشید و جلو میآمد. و میناها روی سیمهای برق جستوخیز میکردند و آواز میخواندند. و گریهکنها میآمدند و من خوشآمدشان میگفتم. و عکس باد و باران خوردهی سید از روی در نگاهم میکرد. و پرچم مشکی یاثارالله به دوش باد تکان میخورد. بعد از پایین پلهها، دم ورودی زنانه، صدای گریهی مامان ذرهذره اوج میگرفت و میپیچید توی راهپلهها و میآمد و میآمد و در مسیرش همهی صداهای دیگر را، همهی فکرها را، همهی شکها را خفه میکرد و کنار میزد، تا به من برسد: صدایش مو به تن آدم راست میکرد.
من میایستادم حیران. و در برابر این صدا سپر میانداختم. و شاهد هنر والای زنانهگریستن بودم. و باز تمام معادلات به هم میریخت. این احتمالا مو لای درز نرو ترین دلیل اعتقادی من است. آن آخرین و محکمترین سد باورهایم که نمیگذارد سقوط کنم. ورای تمام شبههها و برهانها. و کاری میکند باهام که هیچ کتاب و منبر و روضهای نمیکند: حقیقت دارد. به ما دروغ نگفته بودند. همهاش راست است. همهی آنچیزهایی که توی مقتلها نوشتهاند. کاش نبود. گوش کن. ببین که چطور گریه میکند. نمیشود برای امری موهوم و خیالی اینچنین گریست.
Repost from کاتب دکّان میفروش
از دانشگاه که میزدیم بیرون، به الف گفتم نمیخواهم برگردم خانه چون خودم باید چراغها را روشن کنم. این تعریف تنهایی برای من است. که به خانهای برگردی که روشنای چراغی انتظارت را نمیکشد. گفتم نمیخواهم "کلید در قفل بچرخانم و قدم بگذارم به خانهای تاریک. من غلام خانههای روشنم". پس راه افتادم و رفتم به روشنترین خانهی جهان. گفتم سلام خواهرِ خورشید. من کجا را داشتم بروم اگر نداشتمت؟
Repost from ادبیات چیست؟
نشستم و شروع کردم به نوشتن. انگار... همه چیز اینطور راحتتر میشود، یعنی به لطف نوشتن. با نوشتن میتوانم هر مصیبتی را آسانتر تحمل کنم. گویی وقتی بدیها در حروف جاری میشوند، سنگینیشان را از دست میدهند. حتی احساس میکنم بدین ترتیب یکسره از میان میروند.
پاورقیهای شنی
یا
کنار دنیا، وسط سالن
نوشتهی عومور ایکلیم دمیر
ترجمهی مژده الفت
نشر مد
صفحهی ۳۱۹
#نوشتن
@whatisliterature
