کاتب دکّان میفروش
Open in Telegram
منی که نام شراب از کتاب میشستم زمانه کاتب دکّان میفروشم کرد ••• https://t.me/HarfChatBot?start=KatebDokan
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
223
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+230 days
Posts Archive
Repost from ضآل
مرحمت کنید و منت بگذارید بر سر من، فاتحهای و نماز لیلة الدفنی برای طلبه مجاهد و خستگیناپذیر، انسان شریف و رفیق درستکردار و دغدغهمند انقلاب اسلامی، بزرگ و دوستداشتنی، «مصطفی ابن محمد» بخونید.
Repost from کاتب دکّان میفروش
از دانشگاه که میزدیم بیرون، به الف گفتم نمیخواهم برگردم خانه چون خودم باید چراغها را روشن کنم. این تعریف تنهایی برای من است. که به خانهای برگردی که روشنای چراغی انتظارت را نمیکشد. گفتم نمیخواهم "کلید در قفل بچرخانم و قدم بگذارم به خانهای تاریک. من غلام خانههای روشنم". پس راه افتادم و رفتم به روشنترین خانهی جهان. گفتم سلام خواهرِ خورشید. من کجا را داشتم بروم اگر نداشتمت؟
داشت میرفت به دیدن برادر که رسید به این دیار. یک نگاه سمت طوس کرد و بعد از پس پردهی زمان، از همان هزار و دویست و اندی سال پیش، ما را دید. ما را دید و سردرگمی و بیپناهی و روزگار سیاه بی معصومهمان را. و رضا داد...
عَنْ سَمَاعَةَ عَنْ اَبِیعَبْداللَّهِ علیهالسّلام قَالَ سَمِعْتُهُ یَقُولُ: مَا لَکُمْ تَسُوءُونَ رَسُولَ اللَّهِ صلیاللهعلیهوآلهوسلّم؟ فَقَالَ لَهُ رَجُلٌ کَیْفَ نَسُوؤُهُ؟ فَقَالَ اَمَا تَعْلَمُونَ اَنَّ اَعْمَالَکُمْ تُعْرَضُ عَلَیْهِ؟ فَاِذَا رَاَی فِیهَا مَعْصِیَةً سَاءَهُ ذَلِکَ، فَلَا تَسُوءُوا رَسُولَ اللَّهِ وَ سُرُّوهُ.
سماعه میگوید: از امام صادق علیهالسّلام شنیدم که میفرمود: شما را چه میشود که پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلّم را ناراحت و اندوهگین میکنید؟ مردی گفت: چگونه ایشان را ناراحت میکنیم؟! حضرت صادق علیهالسّلام فرمودند: مگر نمیدانید که اعمال شما بر آن حضرت عرضه میشود و چون گناهی در آن ببینند، اندوهگین میشوند؟ پس او را ناراحت نکنید و با عبادات و طاعات خویش مسرورش سازید.
کافی، ج۱، ص۲۱۹.
قال رسولالله صلیاللهعلیهوآلهوسلّم: أَيُّهَا النَّاسِ هَذِهِ دَارُ تَرَحٍ لَا دَارُ فَرَحٍ وَ دَارُ الْتِوَاءٍ لَا دَارُ اسْتِوَاءٍ فَمَنْ عَرَفَهَا لَمْ يَفْرَحْ لِرَجَاءٍ وَ لَمْ يَحْزَنْ لِشَقَاءٍ.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلّم فرمود: ای مردم! اینجا سرای غم است، نه سرای شادی. و سرای پیچ در پیچ است، نه سرای سرراست. پس هرکه دنیا را شناخت به هیچ امیدی شاد نشد و از هیچ رنجی اندوهگین نگشت.
بحار الانوار، ج ۷۴، ص۱۸۹.
چنین که در دل من داغ زلف سرکش توست
بنفشهزار شود تربتم چو درگذرم
به خاک حافظ اگر یار بگذرد چون باد
ز شوق، در دل آن تنگنا کفن بدرم
شما را به تقواى الهى و پارسایى در دینتان و تلاش براى خدا و راستگویى و امانتدارى دربارهی کسى که شما را امین دانسته -نیکوکار باشد یا بدکار- و طول سجود و حُسن همسایگى سفارش مىکنم. محمّد -صلّیاللهعلیهوآله- براى همین آمده است.
در میان جماعتهاى آنان (اهل تسنن) نماز بخوانید و بر سر جنازههای آنها حاضر شوید و مریضانشان را عیادت کنید و حقوقشان را ادا نمایید. زیرا هر یک از شما چون در دینش پارسا و در سخنش راستگو و امانتدار و خوشاخلاق با مردم باشد، گفته مىشود: این یک شیعه است! و این مرا خوشحال مىسازد.
تقواى الهى داشته باشید، مایهی زینت ما باشید نه سبب زشتى و سرشکستگی ما. تمام دوستى خود را به سوى ما بکشانید و همه زشتى را از ما بگردانید؛ زيرا هر خوبى كه در حق ما گفته شود، ما اهل آن هستيم و هر بدى كه دربارهی ما گویند، نه چنانيم. در کتاب خدا براى ما حقى است و با رسول خدا خويشاونديم، و خداوند ما را پاک شمرده است و جز ما هر كس چنين ادعايى كند، دروغگوست.
زیاد به یاد خدا باشید و زیاد یاد مرگ کنید و زیاد قرآن را تلاوت نمایید و زیاد بر پیغمبر -صلّیاللهعلیهوآله- صلوات فرستید. زیرا صلوات بر پیامبر خدا ده حسنه دارد. آنچه را به شما سفارش كردم پاس داريد. شما را به خدا مىسپارم و بدرودتان مىگويم.
عن أَبيمُحَمَّد حَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الْعَسْكَرِيّ
-عَلَیهِالسَّلام- في وَصِیَّتِهِ لِشِیعَتِه: «أُوصیکُمْ بِتَقْوَى اللّهِ وَ الْوَرَعِ فى دینِکُمْ وَالاْجْتَهادِ لِلّهِ وَ صِدْقِ الْحَدیثِ وَ أَداءِ الأَمانَةِ إِلى مَنِ ائْتَمَنَکُمْ مِنْ بَرٍّ أَوْ فاجِر وَ طُولُ السُّجُودِ وَ حُسْنِ الْجَوارِ. فَبِهذا جاءَ مُحَمَّدٌ صلی الله علیه و آله و سلّم. صَلُّوا فى عَشائِرِهِمْ وَ اشْهَدُوا جَنائِزَهُمْ وَ عُودُوا مَرْضاهُمْ وَ أَدُّوا حُقُوقَهُمْ، فَإِنَّ الرَّجُلَ مِنْکُمْ إِذا وَرَعَ فى دینِهِ وَ صَدَقَ فى حَدیثِهِ وَ أَدَّى الاْمانَةَ وَ حَسَّنَ خُلْقَهُ مَعَ النّاسِ قیلَ: هذا شیعِىٌ، فَیَسُرُّنى ذلِکَ. إِتَّقُوا اللّهَ وَ کُونُوا زَیْنًا وَ لا تَکُونُوا شَیْنًا، جُرُّوا إِلَیْنا کُلَّ مَوَدَّة وَ ادْفَعُوا عَنّا کُلَّ قَبیح، فَإِنَّهُ ما قیلَ فینا مِنْ حَسَن فَنَحْنُ أَهْلُهُ وَ ما قیلَ فینا مِنْ سُوء فَما نَحْنُ کَذلِکَ. لَناحَقٌّ فى کِتابِ اللّهِ وَ قَرابَةٌ مِنْ رَسُولِ اللّهِ وَ تَطْهیرٌ مِنَ اللّهِ لا یَدَّعیهِ أَحَدٌ غَیْرُنا إِلاّ کَذّابٌ. أَکْثِرُوا ذِکْرَ اللّهِ وَ ذِکْرَ الْمَوْتِ وَ تِلاوَةَ الْقُرانِ وَ الصَّلاةَ عَلَى النَّبِىِّ صلّی الله عَلَیهِ و آله و سَلَّم فَإِنَّ الصَّلاةَ عَلى رَسُولِ اللّهِ عَشْرُ حَسَنات، إِحْفَظُوا ما وَصَّیْتُکُمْ بِهِ وَ أَسْتَوْدِعُکُمُ اللّهَ وَ أَقْرَأُ عَلَیْکُمْ السَّلامَ.»
بحارالأنوار، ج ۷۵، ص ۳۷۲
حضرتش چند روز پیش از شهادت، چهل تن از یاران و شیعیانش را گرد میآورد، پرده از چهرهی فرزندش مهدی علیهالسلام برمیدارد، میگوید که پس از من او صاحب و امام شماست، و سپس وصیت میکند. این آخرین کلمات و وصایای امام یازدهم شیعیان و پدر امام زمان، خطاب به شیعیانش است:
دو روز است کتابها را از روی تخت جمع نکردهام. کنار کتابها میخوابم و بیدار میشوم. نون میگوید حرمسرا راه انداختهای. و میدانم که در کلامش تشبیه و استعارهای نیست.
تعامل با کتاب در هر مرحلهای آداب خودش را دارد. کتاب خریدن خیلی با کتاب خواندن توفیر دارد. در هرکدام لذتی است که در دیگری نیست. و چهبسا که لذت اولی بیشتر است. در کتابفروشی کتابها را خواستگاری میکنیم. و "کتابها ما را انتخاب میکنند".
کتابی را که تازه به خانه میآوری، تا چندروز باید جلوی چشم و دم دست باشد. نمیشود کتاب را گرفت و همینجور چپاند توی قفسهی کتابخانه. از ادب به دور است. کتابهای تازه تا چند روز توجه ویژه میخواهند. باید دست بکشی به جلدشان، هردفعه دست بیاندازی لای یکی و چند خط ازش بخوانی، بعد تندی از ته تا سرش را انگشت بکشی و دماغت را بچسبانی میان کاغذها و برگهها دماغت را قلقک بدهند و نفسهای عمیق بکشی، بعد باز ببندیش و باز دوباره پشت و روی جلد را نگاه کنی و برای بار هزارم متن پشت جلد را بخوانی.
میز برای نوشتن است، تخت برای خواندن. و «کتاب بالینی» کتابی است که همآغوش و همبالین خواننده است. کلاس سوم که بودم، سرزمین اشباح دارن شان را میگذاشتم زیر بالشتم و میخوابیدم. اوج عشقی که یک کودک نهساله توانایی ابرازش را دارد.
به امانت بردن کتاب، نام محترمانهای برای دزدیدن کتاب است. چون کتابی که به امانت رفت، دیگر هرگز باز نمیگردد. کتابباز حقیقی، بر کتابهایش غیرت دارد. و دیروز که کسی پیام داد و طلب نام کتابها را کرد، گفتم هیچکس نام ناموسش را پیش این و آن جار نمیزند. از همین باب است که ادیبالممالک بزرگ به حق گفته:
بود کتاب عروس ای پسر به حجله علم
کسی به عاریه هرگز نداده است عروس
عروس خویش چو دادی به عاریت تا حشر
به بام عار و ندامت همی نوازی کوس
در سووشون سیمین، همان اولهای کتاب، زری که تمام مدت در نخ حرکات پیرمرد عرقگیر و پسرانش است که میان خرمن شکوفههای بهارنارنج غوطه میخورند، با خود میاندیشد که "چرا پیرمرد پسرهایش را زن نمیدهد درحالی که موقع زنشان است، و بعد فکر کرد آدمهایی که با اینهمه گل سر و کار دارند چه لزومی دارد زن بگیرند؟" و من فکر میکنم که کتابها هم، حداقل برخیشان، دستکمی از شکوفههای بهارنارنج ندارند. همین.کدام کششِ بیپروایی باعث شد که منِ تودار، خم شوم و لَیان و اَیمَن را ببوسم؟ چه جاذبهی غریبی مرا واداشت که در پایانِ سفر، خجالت را کنار بگذارم و به رانندهی نجیبمان بگویم: رید اَبوس خَدّک؟
سفرِ کربلا، سفرِ عجایب است و زیارت فقط نقطهای از این نقشهی پُراتفاق. عراق را شاید از عِرق گرفته باشند؛ که اگر اینطور باشد، یعنی رگی بینِ ما و آنها، دائماً خونی تازه و تازان، به میلیونها تَن پمپاژ میکند.
به دنیای پیشا_تراپی و پیشا_بهداشت خوش آمدید. اینجا هیچکس افسرده نیست و همگان یک دهان دارند. اینجا فقیرترینِ آدمها هم از گرانی نمینالد و مالَش را پنهان نمیکند. اینجا چشمهای معصومِ دخترکی سیاهپوش، دست و پای تو را میبندد تا از لیوانی که هزار نفر لب زدهاند بنوشی. اینجا صورتِ آفتابسوخته و عرقکردهی پیرمردی، تو را میخکوب میکند تا از دستانِ واقعیاش خرما برداری. به راننده گفتم: اِنطینی المای، الدِنیه حار. و او خندید و گفت: ئِی، الجو حار. برگشتم و به دوستم گفتم: ببین چقدر مشنگ و لاقید است که گرما را هم سوژهی خنده میکند!
این، اولین سفرِ کربلای وفا بود. میترسیدم که گرمای پنجاه درجه هلاکش کند یا غذای عراقیها به جانش ننشیند، اما آنقدر لذت برد که حد نداشت. تا ششِ صبح، یکبند، در خیابانهای کربلا مستی میکرد و ابداً خواب نمیخواست.
کربلا، یک نوع زندگی است؛ زندگیای که باعث میشود مردی عراقی نگرانِ خانوادهی منی شود، که هزار کیلومتر آنطرفتر، با او همداستانم. کربلا، یکجور مرامِ گرم و عیارانه و مَشتی است؛ مرامی که هزار سال پایَش خون رفته.
من کم میخوابم؛ یعنی مبتلا به شببیداریام. همهی خوابهای نرفتهام را میگذارم برای کربلا. آنجا به خوابی عمیق و شیرین فرومیروم و آنقدر سبک میشوم که انگار میتوانم بینِ زائرها سُر بخورم.
در کربلا، همه چیز اشکت را درمیآوَرَد. رنج بالاخره پَرِ قَبایت را میگیرد. چارهای نیست. در جایی پا گذاشتهای که خطرناک است. به نقطهای کشانده شدهای که غمی مهربان و مَهیب موج میزند و بر سر میکوبد. طبیعتاً بخشی از آن نیز سهمِ تو میشود. حتی یکبار نشده که به کربلا بروم و سرگردان نشوم.
به بچهها گفتم بروید زیارت. من کنارِ کیفها میمانم. نشستم روی زمین و سرم را گذاشتم روی اسباب و اثاث. یادم آمدم که آقای قاضی گفته بود که جایی از صحن و سرای اباعبدالله نیست که من نخوابیده باشم. یعنی چه؟ چه سرّی در خوابیدن بر خاکِ کربلاست؟ چه عجزی، چه خاکساریای، چه بیکسیِ خوشایندی، چه رهاییِ نازکی نصیبِ کارتنخوابهای کربلا میشود؟ دوستم که برگشت، گفت: تو برو. گفتم: زیارتم را کردم. همینجا خوب است. حالم میزان نیست. گفت: برو. بلند شدم و از پلهها پایین رفتم. در آستانهی در ایستادم. زائران به هم قفل شده بودند. ضریح را ندیدم. فقط گوشهای از گنبد پیدا بود و بخشی از قتلگاه. سلام دادم و آمدم بیرون. تلاش نکردم بروم جلو. حس کردم نگاه کردن به ضریح بیحیایی است.
صائب گفته که: به هیچ حیله در آغوش درنمیآیی / مگر تو را ز نسیمِ بهار ساختهاند؟ کربلا دقیقاً مصداقِ همین بیت است. همه آزادند؛ خیلی خیلی آزاد. اما هیچکس نمیتواند کربلا را با خود ببرد. بویَش میپَرَد. ولی همین که از مرز رد میشوی، میگویی کاش میتوانستم همین حالا برگردم و مثلِ قوطیهای پلاستیکیِ آب، زیرِ پای زائران لِه و فراموش شوم.
وفا دوستهای زیادی پیدا کرد. آیات و سحر حسابی باهاش بازی کردند. بهشان پیکسلِ آقا را هدیه داد. دید که مادرشان اول عکس را میبوسد و بعد به سینهی بچههایش میچسبانَد. فَهَد کوچولو هنوز توی ذهنِ وفاست. صبح به صبح، از ایران، نازش را میکشد. مادرش به شوخی گفته بود که: ایرانیها بچهدوست. بِبَر ایران. وفا دید که مردِ عراقی به صاحبِ موکب گفت که اینها ایرانیاند، بهشان بیشتر بده. وفا دید که راننده گفت: مهمانِ ما. یک شب. خواهش. وفا دید که رانندهی خستهمان اجازه نداد شانههایش را ماساژ بدهم و گفت: لا، لا. شما زایر.
کلاً چند ساعت در آن خاکِ شگفتانگیز بودیم و بلافاصله برگشتیم. اَنبانمان را پر کردیم از صدها تصویر و برگشتیم. وفا را بغل کردم، ایستادم روبهروی حرم و گفتم: یا حسین! محبت کردید که اجازه دادید دوباره بیاییم. خداحافظ. امروز که دارم مینویسم حس میکنم در شهرِ خودم خیلی غریبم.
از کانال بله «احمدرضا رضایی» عزیز
@veykhaterneshankard
