لـآڪامو
Open in Telegram
+ بقیهی حبسـتو قـراره من بکِـشم، از چی ناراحتـی؟! - حکـمِ نبودنت بـرای من اَبـد خورده دیگه چه فرقـی میکنه چقـدر بـرای تو بُـریدن؟ anon: @A505WARD_BOT
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
263
Subscribers
-224 hours
-497 days
-3330 days
Posts Archive
Repost from False Hope?! (rest)
قلمت خیلی خاصه عزیز جان♡ استفاده از آرایه های ادبیت نشون میده که یک ایرانی اصیل هستی :)
و اما راجع به محتوای متنت باید بگم که بی نظیره !! حس درد و ترس و فراغ و پایان ..
خسته نباشی جانم♡
Repost from اٌقیانوسِ مِشکی؛
این اولیشه نه؟ اولین یادداشتی که برات مینویسم... این کار بچه هاست نه؟ مردی به سن من نباید انقدر درگیر چشمای بیستاره ی یه فرشته باشه. اگر نه اینطوری خودش و میبازه. میگن عشق، یه نفر و تو اوج بچگی پیر میکنه و کاری میکنه یه پیرمرد؛ به بچگانه ترین حالت ممکن اشک بریزه... فکر کنم عشق شبیه توئه..
هوا تاریک بود و توی آن جنگل، تنها صدایی که به گوش میرسید، خرد شدنِ برگهای خشک و هیزمهای ترد زیر پاهایش بود. نمیدانست چند ساعت یا چند فرسنگ را در تنهایی قدم زده؛ اما حالا که به خودش آمده بود، درست در انتهای جنگل، چشمش به سایهٔ کجِ صلیبِ کلیسایی افتاد که در سیاهی میدرخشید. پوزخندِ تلخی زد و زیر لب زمزمه کرد: — مسیح... اگر میخواستی کنارت بیام، چرا تا این حد پیش رفتی و اینهمه زهرِ تنهایی به خوردم دادی؟ حتی نمیدانست چرا یکباره از آنجا سر در آورده است. ناگهان وزشِ تند و سردِ باد شدیدی میان درختان پیچید و صدای شکستنِ شاخهها اوج گرفت. با شتاب به پشت سرش نگاه کرد؛ هیچکس آنجا نبود. نبضِ ترس در رگهایش جهید، اما باز لبخندِ تلخی زد و خواست خودش را آرام کند: — توهمی شدی مرد... به خودت بیا. اما صدایی عمیق و یخزده از میان تاریکی شنیده شد: — سلام الفیروس... من برگشتم. اکتبر 𝟣𝟫𝟫𝟫 . با چشمانی که ترس را فریاد میزدند برگشت. روی شاخهی درختی کهنه، همان چیزی نشسته بود که سالها خواب را از چشمانش دزدیده و شبهایش را به سیاهی کشانده بود. سایهای سنگین که خیره به او نگاه میکرد. — بوی ترست، خستگیِ چندینسالهام رو در میکنه الفیروس. با عجز و لکنتی ناشی از رعب، لب زد: — چرا... چرا اینجایی؟ — اومدم تا بفهمونم بیهوده اینهمه وقت ازم فرار کردی. — من فرار نکردم! — کردی... تمام این سالها فکر میکردی داری از من فرار میکنی، اما تو فقط داشتی توی دالانهای تاریکِ ذهن خودت میدویدی تا صدای خرد شدنِ خودت رو نشنوی. سایه مـرگ قدمی به جلو برداشت. و سرما مثل سوزن توی تنِ مرد فرو رفت. سایهِ ادامه داد: — نگاه کن الفیروس... به تمام این سالها نگاه کن. چقدر دستوپا زدی تا زنده به نظر بیای؟ چند بار شبا با دستای خودت گلوی افکارت رو فشردی تا فقط بقیه فکر کنن روبهراهی؟ تو راه نرفتی، تو فقط فرار کردی؛ از خودت، از خاطراتت، از دردی که مثل موخوره روحِت رو خورده. زانوهایش لرزید. پشتش را به تنهٔ زبرِ درختی تکیه داد و روی برگهای نمزده سر خورد و نشست. نگاهش ماتِ زمین شد. دیگر رمقی برای ایستادن نداشت. دستش با لرزش شدید رفت سمت جیبش. سیگاری درآورد. کبریت چند بار خاموش شد تا بالاخره شعله کشید. آتشِ کوچک کبریت، لرزشِ پرههای دماغ و اشکِ گرمی را که روی گونهٔ یخزدهاش غلتیده بود، روشن کرد. عمیق از سیگار کام گرفت، دود را ثانیههایی در ریههای خستهاش حبس کرد و بیرون فرستاد. به سایه که حالا سایهافکن بر سرش شده بود نگاه کرد. لحنِ صدایش از ترس، به یک «بیحسیِ مفرط» تغییر کرده بود: — میدونی عجیبش کجاست؟... من سالها خوابِ این لحظه رو میدیدم و با وحشت از خواب میپریدم. همیشه فکر میکردم دیدنت تبهگنترین کابوسِ دنیاست... اما چرا الان... چرا دقیقاً همین حالا که روبهرومی، فقط حس میکنم یه بارِ چند تنی از روی دوشم برداشته شده؟ سایه با صدایی که مثل کشیده شدنِ سنگ روی سنگ بود، پاسخ داد: — چون کابوس، خودِ فرار بود الفیروس؛ نه رسیدن. من هیچچیز جدیدی بهت ندادم؛ من فقط اومدم تا دست از جنگیدن با افکارت برداری. رنج، حاصلِ دست و پا زدنِ خودت بود. تو انقدر به زخمات چسبیدی که فکر کردی اونا هویتِ تو هستن. کام دیگری گرفت و دودش را سپرد به مه. — من فقط میخواستم آروم بشه... این صدای توی سرم فقط یک دقیقه قطع بشه... — و هیچکس صدای کسی رو که توی سکوتِ خودش داره خفه میشه نمیشنوه، نه؟ سایه خم شد، طوری که تاریکیِ چهرهاش درست در یکقدمیش قرار گرفت: — تو از این جنگل و تاریکیش نمیترسیدی الفیروس... تو از این میترسیدی که سکوتِ اینجا انقدر زیاد باشه که بالاخره صدای واقعی خودت رو بشنوی. صدای همون تیکههایی از وجودت که سالها پیش دفنشون کردی و تظاهر کردی هیچوقت وجود نداشتن. تهسیگارِ سوزان را در مشت فشرد. گرمای آتش را حس کرد اما حتی پلک هم نزد؛ دردی که درونش بود، هر سوزشِ بیرونی را بیمعنا میکرد. با صدایی که گویی از انتهای چاهی عمیق بیرون میآمد، زمزمه کرد: — صدای من خیلی وقته که خفه شده... من خیلی وقته که مردم. — نه... تو نمرده بودی. تو فقط چشاتو بستی و تظاهر کردی به مردن، چون تحملِ ادامه دادنِ این حجم از تنهایی رو نداشتی. و حالا... به تهش رسیدی. درست همونجایی که دیگه هیچ دروغی برای گفتن به خودت نداری. تحمل تلخی حرفاش برای قلب او زیادی بود دستش را روی قلبش گذاشت ته سیگارش کنار پاهایش افتاد و در سکوت به سایه ایی جلویش با چشمان خالی از هر حسی نگاه کرد؛ سایه مرگی که روی او رخنه کرده بود سایه دستِ سردش را روی شانش گذاشت و سکوت را شکست. — حالا چشمات رو ببند الفیروس... وقتشه که بالاخره تسلیم بشی.
Repost from Се-рый хи'щник
Он выплевывает всё, чем его кормили, изливает это из глубины души, ищет то, что скрыто внутри него, дрожит внутри, но не открывает губ. Он знает, что для того, чтобы обрести это, он должен отдать всего себя, чтобы освободиться от мира, который они создали. Цена — это чистое прикосновение, которое научило меня не выставлять свой грех напоказ в глазах других, принимать сердцем взгляды, которые находят вены моего сердца. Тьма делает мой вкус горьким, мед течет по моим венам, но то, что стремится обнять сердце, лишенное души, — это тьма собственного воображения. Наш враг — мы сами, мы бежим от тех, кто пожирает наши души и умы и не проявляет к нам милосердия; Если трудно устоять, смерть приходит к нам с открытыми глазами, кто знает, может быть, это конец нашего пути. Мои слова горьки на вкус. ᭢᜴꤬
پیانـو ای تنیده در تار، نُت به نُت میگریست؛
مَردی شرآبزده، با نقـابی بر چهره و شبـی دراز در سینه.
چشمانش دو زندانِ بیچراغ، دو محکومِ بیفـرار.
شمعی را در مُشت گـرفته و مومِ گداخته ذرهذره بر زخمهایش فرو میچکید.
بیاعتنا به رقصِ شعله بر پوستش؛ گویی درد پیشتر، تمامِ راههای رسیدن به او را یافته بود که دگر آتش در قـاموسِ تنش معنایی نداشت.
خون و اشک، چون دو رودِ سرکش، بر صفحه درهم میغلتیدند؛ و قلم، با مرکبـی از رنج، اعترافِ مردی را مینوشت که پیش از رسیدنِ مرگ، بارها به دستِ زندگی اعـدام شده بود.
شاید تراژدیِ همین بود؛ او تمامِ عمر برای زندهماندن جنگیده بود، بیآنکه بداند جنگ را سالـها پیش، به زندگی باخته است.
